در بهاران سری از خاک برون آوردن
خنده ای کردن و از باد خزان افسردن
خنده ای کردن و از باد خزان افسردن
نه هر که چهره برافروخت دلبری دانددر بهاران سری از خاک برون آوردن
خنده ای کردن و از باد خزان افسردن
دودلم انکه بیابد من معمولی رانه هر که چهره برافروخت دلبری داند
نه هر که آینه سازد سِکندری داند
تا کجاش قصه را باید ز دلتنگی نوشتدر دایرهای که آمد و رفتن ماست
او را نه بدایت نه نهایت پیداست
تا که از طارم میخانه نشان خواهد بودتا کجاش قصه را باید ز دلتنگی نوشت
تا بع کی بازیچه بودن توی دست سرنوشت
دودلم اینکه بیاید من معمولی راتا که از طارم میخانه نشان خواهد بود
طاق ابروی توام قبله جان خواهد بود