برترین اثر رمان جواهر سوم | نرگس محمدیان روشنفکر

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع افسونگر
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
negar_1703532379778_2lkm.png

عنوان: جواهر سوم
ژانر: جنایی، معمایی، اجتماعی، عاشقانه
نویسنده: نرگس محمدیان روشنفکر
سطح اثر: ویژه، برترین اثر سال
ناظر: @D A N ID A N I عضو تأیید شده است.
ویراستار: @yasaman.Bahadory


« این اثر برنده‌ی نخستین دور نوبل انجمن کافه نویسندگان می‌باشد»

خلاصه‌: آن‌ خانه‌باغ، مجلل‌ترین عمارت شهر است. وسوسه زندگی در چنین‌خانه‌ای، برخی افراد را به داخل می‌کشانَد. پس از بسته‌شدن درها، آن‌ها مجبورند انتخاب کنند تا آخر عمر در خانه‌باغ بمانند یا هر کدام سه جواهر پیدا کنند، در حالی که در محل زندگی‌شان فقط پنج جواهر برای دو نفر پنهان شده است. به طور خلاصه، طبق قانون بازی کسی که جواهر سوم را زودتر بیابد نجات پیدا می‌کند و پس از آن، مرگ درب خانه را باز می‌کند...
لینک نقد کاربران:
لینک عکس شخصیت‌های رمان:
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
124420_029b58f3e8753c31b4c2f3fccfbe4e16.png

نویسنده‌ی عزیز؛
ضمن خوش‌آمد گویی و سپاس از انتخاب انجمن کافه نویسندگان برای انتشار رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان، قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید:
[قوانین جامع تایپ رمان]

برای رفع ابهامات و اشکالات در را*بطه با تایپ رمان، به این تاپیک مراجعه کنید:
[اتاق پرسش و پاسخ رمان‌نویسی]

برای سفارش جلد رمان، بعد از ۱۰ پست در این تاپیک درخواست دهید:
[تاپیک جامع درخواست جلد]

بعد از گذاشتن ۲۵ پست ابتدایی از رمانتان، با توجه به شراط نوشته شده در تاپیک، درخواست تگ دهید:
[درخواست تگ رمان]

برای سنجیدن سطح کیفیت و بهتر شدن رمانتان، در تالار نقد، درخواست نقد مورد نظرتان را دهید:
[تالار نقد]

بعد از ۱۰ پست‌ برای درخواست کاور تبلیغاتی، به تاپیک زیر مراجعه کنید:
[درخواست کاور تبلیغاتی]

برای درخواست تیزر، بعد از ۱۵ پست به این تاپیک مراجعه کنید:
[درخواست تیزر رمان]

پس از پایان یافتن رمان، در این تاپیک با توجه به شرایط نوشته شده، پایان رمانتان را اعلام کنید:
[اعلام پایان تایپ رمان]

جهت انتقال رمان به متروکه و یا بازگردانی آن، وارد تاپیک زیر شوید:
[درخواست انتقال به متروکه و بازگردانی]

برای آپلود عکس شخصیت های رمان نیز می توانید در لینک زیر درخواست تاپیک بدهید:
[درخواست عکس شخصیت رمان]

و برای آموزش‌های بیشتر درباره‌ی نوشتن و نویسندگی، به تالارآموزشی سر بزنید:
[تالارآموزشی]


با آرزوی موفقیت شما

کادر مدیریت تالار رمان انجمن کافه نویسندگان
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
مقدمه:
انسان‌های تنها، دورشان پر از دیوار بلند است. انسان‌های تنها به در امید می‌کوبند و ناامیدی، شوک بزرگی به آن‌ها وارد می‌کند. انسان‌های تنها هر چه تلاش می‌کنند بالاتر بروند، بیشتر از اعماق فرو می‌روند. انسان‌های تنها تقلا می‌کنند به دیگران نزدیک شوند، اما دستان بزرگی آن‌ها را به داخل دیوارها هل می‌دهد. انسان‌های تنها از فریاد کشیدن خسته می‌شوند. انسان‌های تنها می‌خواهند بمیرند اما نمی‌میرند؛ می‌خواهند زندگی کنند اما زندگی نمی‌کنند. انسان‌های تنها حاضرند بهای دوستی را با خون خود بدهند. انسان‌های تنها قبل از این‌که به خودشان بیایند، متوجه می‌شوند یک زندگی پر از اشتباه داشته‌اند. انسان‌های تنها...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
فصل اول: جواهرات ارغوانی
دو زن با برخوردی محترمانه پاکت‌های نامه را به دست دو دختر جوان رساندند. کیمونوهای ابریشمی سفید و صورتی‌، جواهرات و آراستگی موهایشان نشان می‌داد از خانواده‌ای ثروتمند و اصیل هستند. گویا برای انجام کاری عجله داشتند؛ خداحافظی کردند و سوار ماشین شدند. دختران جوان پاکت‌ها را به آرامی باز کردند و مبهوت نامه‌ها شدند. گل‌های سه‌پر سرمه‌ای، مشکی، قرمز و صورتی بالای نوشته‌ها به ظرافت نقاشی شده بودند. بوی خوشی از کاغذ احساس می‌شد؛ فرستنده نامه را معطر کرده بود و متنی با ابراز احساسات صمیمانه روی کاغذ واشی با قلمو و جوهر جامد نوشته شده بود. در نگارش آن‌متن، تمام اصول خوشنویسی زبان ژاپنی به خوبی رعایت شده بود. ساده بگویم، آن‌نامه در این‌دنیای پر از نقص، بی‌نقص‌ترین چیزی بود که یک انسان آن‌لحظه می‌توانست ببیند. دو دختر از این‌که یک فرد سرشناس آن‌ها را می‌شناخت شگفت‌زده بودند، اما نمی‌دانستند او چه کسی است. یکی از دختران، با صدای نازک مایل به جیغ خود شروع به خواندن نامه کرد: " دوست خوبم، کیومی... نمی‌دانی برای دیدن تو تا چه اندازه ضربان قلبم هماهنگ با عقربه‌های ساعتم لحظه‌شماری می‌کند. منی که بیش از پنج سال است فقط منتظر لحظه مرگ بوده‌ام و شوق هیچ چیز را نداشته‌ام، اکنون خوشحالم که نامه من در دستان پرمهر توست. می‌دانم از زحمت‌کشیدن بی‌فایده خسته‌ای؛ من برای تو یک زندگی رویایی فراهم می‌کنم، یک زندگی بامعنا."
متن نامه دختر دیگر، یعنی آکانه کاملا متفاوت بود؛ اما محبت‌آمیزبودن محتوای نامه تغییری نکرده بود. کیومی و آکانه با تعجب به یکدیگر نگاه کردند و صدای خنده‌شان در کوچه پیچید.
-‌ یک مرد این‌نامه را فرستاده است؟
-‌ یک مرد در یک روز برای دو دختر نامه عاشقانه فرستاده است؟!
-‌ اگر بتواند یک زندگی رویایی فراهم کند مشکلی ندارم هووی تو بشوم!
-‌ البته اگر بتواند یک زندگی رویایی فراهم کند!
دو دوست با خنده درهای چوبی خانه‌های کوچه خاکی را پشت سر می‌گذاشتند، تا این‌که تابلوی زنگ‌زده مغازه دنج خانم آیکاوا توجه آن‌دو را به خود جلب کرد.
-‌ این‌همه راه آمدیم؟ باورم نمی‌شود!
-‌ وقتی یک موضوع خوب برای بحث داشته باشی، طولانی‌بودن راه را احساس نمی‌کنی.
خانم ایزانامی آیکاوا خیلی‌وقت بود موهایش را رنگ نکرده بود؛ بین موهای مشکی پرکلاغی‌اش، تار موهای سفید همانند تار عنکبوتِ گوشه پنجره در نور آفتاب بعد از ظهر می‌درخشیدند. آکانه و کیومی سلام کردند. پلک‌های افتاده خانم آیکاوا، خستگی او را بیشتر از همیشه فریاد می‌زد.
-‌ کمک می‌خواهید؟
-‌ کارم همین‌الان تمام شد؛ به هر حال ممنون.
آکانه و کیومی وارد مغازه شدند. بوی عطری تند و شیرین با اندکی بوی عرق مخلوط شده بود. خانم آیکاوا زن به شدت سخت‌کوشی بود. برخلاف انتظار مردم از صاحب مغازه لوازم‌آرایش و زیورآلات، او اصلا حوصله رسیدگی به ظاهر خود را نداشت. سن زیادی نداشت و هنوز به چهل‌ سالگی نرسیده بود، اما شخصیتش حس گل‌های خشک آویزان‌شده از سقف مغازه را به مشتری‌ها القا می‌کرد. برخی علائمی که بروز می‌داد نمایانگر بیماری او بود ولی مدام لبخند می‌زد و سعی می‌کرد لحنش را با انرژی فراوان بیامیزد.
آکانه به کانزاشی‌های چوبی سفید با گل‌های سنگی رز قرمز اشاره کرد.
-‌ این‌کانزاشی‌ها جدیدند؟ دفعه قبل که به مغازه آمدم ندیدم‌شان.
-‌ یک ماه پیش این‌کانزاشی‌ها را این‌جا گذاشتم، اما کسی نمی‌خرد چون گران‌اند. بعد از مدتی متوجه شدم تعدادشان دارد کمتر می‌شود... برای این‌که دزدی از اجناس گرانبها کمتر شود، کانزاشی‌های باارزش را فقط در صورتی نشان می‌دهم که ظاهر مشتری‌ها مانند افراد ثروتمند باشد.
آکانه لبخند تلخی زد.
-‌ یعنی ما ثروتمند هستیم؟
-‌ الان دیگر برایم مهم نیست کانزاشی‌ها به فروش می‌روند یا دزدیده می‌شوند. می‌خواهم از شر اجناس خلاص شوم و مغازه را بفروشم.
کیومی با تعجب به خانم آیکاوا نگاه کرد و سرش را پایین انداخت؛ حزن اندکی در صورتش نشست.
-‌ می‌خواهید بعد از فروش مغازه چه کار کنید؟
خانم آیکاوا با صدایی آهسته و پر از تردید گفت: "نمی‌دانم." و به نامه‌ای که روی میزش بود زیرچشمی نگاه کرد؛ نامه‌ای با نقاشی گل‌های سه‌پر مشکی، سرمه‌ای، قرمز و صورتی. کیومی و آکانه محو تماشای کانزاشی‌ها و سنجاق‌سینه‌ها شده بودند
.
 
آخرین ویرایش:
این انگشتر سبز زمردی خیلی زیباست!
-‌‌‌ حیف... پول اجاره دخمه‌مان اجازه نمی‌دهد چیزهایی که دوست دارم را بخرم. تازه، از وقتی برادرم پایش شکسته زندگی‌مان سخت‌تر شده... هنوز نوجوان است اما دستمزد کارگری‌اش کمک‌خرج خوبی برای پدرم بود.
خانم آیکاوا مشغول تمیزکردن درهای چوبی بود. نامه را داخل کشو گذاشت در فکر فرو رفت. سپس خیلی مظلومانه گفت: " مراقبت از برادرت کار سختی است، نه؟"
کیومی چرخید و به چشمان غم‌زده او نگاه کرد.
-‌ بله، سخت است؛ برادرم تابه‌حال خوبی‌های زیادی به ما کرده؛ باید با نهایت توان جبران کنیم. اگر او به خاطر ما کارگری نمی‌کرد الان پایش سالم بود."
چند لحظه سکوت فضا را فراگرفت. آفتاب پشت ابرها پنهان شده بود و دیوارهای مغازه به رنگ قهوه‌ای تیره دیده می‌شدند. در این‌نور کم، دیگر تار موهای سفید خانم آیکاوا دیده نمی‌شد. دو دختر جوان، دو گل‌سر کوچک ارزان‌قیمت خریدند و خداحافظی کردند.
زمزمه آکانه، محتوای نامه را بازخوانی می‌کرد. پایین کاغذ نوشته بود:" وعده دیدار ما، خانه‌باغی که هر روز با حسرت نگاهش می‌کنید."
آکانه سر جای خود ایستاد. کیومی بعد از طی‌کردن چند قدم، به سمت او بازگشت.
-‌ چرا ایستادی؟
آکانه نوشته ریز پایین نامه را مقابل صورت کیومی گرفت. فرستنده می‌دانست آن‌دو در پیاده‌روی روزانه از کنار آن‌خانه‌باغ رد می‌شوند و از رویای زندگی در چنین‌خانه‌ای می‌گویند. قرار ملاقات داخل خانه‌باغ بود، یعنی ممکن بود فرستنده صاحب آن‌خانه‌‌باغ باشد.
تا رسیدن زمان قرار ملاقات، یک ساعت و چهار دقیقه مانده بود. آن‌دو صرفا از روی کنجکاوی قدم‌ها را بلندتر کردند تا زودتر به محل قرار برسند. غباری نارنجی روی زمین پاشیده شده بود و با تند گام‌برداشتن، باد خنکی صورت‌شان را لمس می‌کرد. هنگامی که به خانه‌باغ رسیدند، هوا تاریک شده بود و یک خط محو، بین رنگ نارنجی و سرمه‌ای آسمان مرز ایجاد کرده بود. کیومی و آکانه مقابل درهای بزرگ ایستاده بودند. راس ساعتی که روی نامه نوشته بود درها باز شدند. آن‌دو با تردید به یکدیگر نگاه کردند. نمی‌دانستند در خانه چه چیزی در انتظارشان است. همراه با تاریکی شب، وحشت عجیبی بالای سرشان سایه انداخته بود‌.
درهای بزرگ گویا دروازه‌ای رو به جهانی دیگر بودند. آبی زلال مانند برکه وسط باغ و پلی چوبی با حکاکی نقش‌های نیلوفر آبی که باید برای رسیدن به خانه از رویش عبور می‌کردی... دور آب درختان بونسای رنگ سبز پرطراوت ملایمی به چشم‌ها هدیه می‌دادند و شکوفه‌های درختان گیلاس، رنگ صورتی را در باغ می‌پاشیدند. درختچه‌های بهِ ژاپنیِ سرخ در چند جای باغ، ترکیب رنگ زیبایی با درختان بونسای ایجاد می‌کردند. باغچه‌های کوچک پر از گل سیاه ‌تکه‌دار جاهای خالی باغ را پر می‌کردند. گل‌های سیاه شبیه خفاش بودند.
-‌ اسم این‌گل را شنیده بودم، اما تا به حال جایی ندیده بودم. گل سیاه حس عجیبی به من می‌دهد.
-‌ به نظرت وارد باغ شویم؟
-‌ مگر می‌شود وارد چنین‌بهشتی نشد؟
کیومی و آکانه وارد باغ شدند. دختری پنج‌ساله با صورت گرد و سفید، چشمان درشت براق و لبخندی مهربان از خانه بیرون آمد و قدم‌های کوچکش را روی پل گذاشت. روی موهای صورتی‌اش، تلی با دو گوش پشمی زده بود و پیراهن سفیدی که تا روی زانوهایش می‌آمد پوشیده بود.
-‌ چه لبخند شیرینی دارد! دوست دارم لپ‌هایش را محکم در دستانم فشار بدهم!
-‌ خیلی بامزه است!
دختر از روی پل رد شد و نزدیک‌تر آمد.
-‌ سلام، خوش‌آمدید دوستان من‌! اسم من میکی است. اگر می‌خواهید تا ابد دوستی ما ادامه داشته باشد از این‌پل رد شوید.
وقتی آکانه و کیومی گونه او را لمس کردند، متوجه شدند انسان نیست؛ او یک آدم‌آهنی بود‌.
دو دختر که نمی‌توانستند سوال‌های ذهن خود را بی‌جواب بگذارند و بروند، تصمیم گرفتند قدم روی پل بگذارند.
 
آخرین ویرایش:
درهای بزرگ باغ خودبه‌خود بسته شدند. میکی گفت: "دو دوست جدید داریم... در مجموع هفت دوست."
-‌ پنج نفر دیگر در این باغ هستند؟
-‌ در واقع شش نفر. یک نفر هم دیر کرده، اما می‌دانم بالاخره می‌آید.
-‌ قرار است با آن‌ها هم‌اتاقی شویم؟
-‌ نه، اتاق‌ها دونفره هستند.
کیومی شانه‌هایش را بالا انداخت و تصمیم گرفت به‌جای سوال‌پرسیدن، گل‌ها و درختان باغ را تماشا کند. داخل آب حتی یک ماهی هم نبود. آکانه پرسید: "چرا در آب به این‌زلالی ماهی یا لاک‌پشت نگهداری نمی‌کنید؟" سوالش بی‌جواب ماند. کیومی می‌خواست به شوخی او را داخل آب هل بدهد. آکانه کمربند لباس کیومی را گرفت. صدای جیغ نازک دو دختر شنیده شد؛ نزدیک بود هر دو داخل آب بیفتند که میکی خیلی آرام آن‌ها را گرفت.
-‌ بچه‌ها نباید همدیگر را هل بدهند!
-‌ بچه‌ها؟!
آکانه بیست‌ساله و کیومی بیست و یک‌ ساله بود. طرز صحبت میکی آن‌لحظه طوری بود که گویا با دو کودک حرف می‌زند. آکانه با کف دستش پشت گردن کیومی زد.
-‌ عقل این‌بچه‌ربات از تو بیشتر است! چه شوخی‌های بدی می‌کنی... حتما پای برادرت را هم این‌طور شکستی!
-‌ ساکت شو!
میکی آن‌دو را به داخل خانه هدایت کرد.
-‌ من می‌روم. اگر با من کاری داشتید، اسمم را صدا کنید.
آکانه و کیومی برای او با تردید دست تکان دادند. روی سردر نوشته بود: "اتاق اول: ارغوانی"
فضا شبیه خانه‌های قدیمی اشرافی ژاپنی بود. زیر نور طلایی چراغ‌ها، رنگ صورتی با قهوه‌ای روشن چوب ترکیب زیبایی ایجاد کرده بود. یک میز بزرگ با پایه‌های کوتاه وسط اتاق بود و دو صندلی نرم و راحت صورتی هم‌قد میز دو طرف بودند. تشک‌‌های نرم ارغوانی با گلدوزی‌های صورتی روشن نیز در اتاق برای دو نفر فراهم شده بود. پنجره‌ها بزرگ بودند و از سرتاسر اتاق درختان ارغوان و بونسای دیده می‌شدند. تنها چیزی که با زیبایی اتاق تناقض ایجاد می‌کرد، نقاشی‌های بچگانه روی دیوار بود. دو بقچه صورتی توجه آکانه را جلب کرد. روی پارچه یکی گلدوزی شده بود: "برای کیومی" و روی دیگری نیز: "برای آکانه".
-‌ کیومی، بیا بقچه‌ها را باز کنیم!
کیومی در حالی که دو نامه یافته بود، دوان‌دوان به سمت آکانه آمد و گره بقچه خودش را باز کرد.
-‌ چه پارچه ساتن مرغوبی دارد! می‌توانیم شب زیر سرمان این‌پارچه‌ها را بیندازیم. خانم آیکاوا می‌گفت پارچه ساتن از موخوره جلوگیری می‌کند.
-‌ باید هر چه هدیه هست برداریم و باعجله به خانه برگردیم؛ هوا تاریک شده است.
داخل بقچه‌ کیومی، یک کیمونوی ابریشمی سفید با گل‌های صورتی، و داخل بقچه آکانه یک کیمونوی ابریشمی صورتی با گل‌های قرمز روشن بود.
-‌ من از لباس‌های سنتی خوشم نمی‌آید، اما اگر همه کیمونوها این‌طور باشند حاضرم تا آخر عمرم کیمونو بپوشم!
وقتی تای لباس‌ها را باز کردند تا بپوشند، متوجه کانزاشی‌های گران‌قیمت شدند که در بین پارچه کیمونو قرار گرفته بودند تا آسیب نبینند. یک کانزاشی طلایی با الماس صورتی، یک کانزاشی نقره‌ای با گل‌ها، پروانه‌ها و مرواریدهای سفید درخشان و یک کانزاشی چوبی نه‌چندان زیبا با سه حفره. چشمان‌آکانه و کیومی مانند الماس صورتی می‌درخشیدند. حتی گران‌قیمت‌ترین کانزاشی‌های مغازه خانم آیکاوا هم به این‌زیبایی نبودند.
-‌ واقعا نباید برای این‌ها پولی به صاحب‌ خانه بدهیم؟
-‌ شاید در عوض این‌همه لطف، چیزی از ما می‌خواهد.
حال که هیجان بعد از هدیه‌گرفتن آرام‌تر شده بود، کیومی نامه‌ها را جلوی آکانه گذاشت. یک نامه برای او، و یک نامه برای دوست صمیمی‌اش. نامه‌ها را با شوق باز کردند. برخلاف اولین‌ نامه‌ها، این‌بار محتوای دو نامه یکسان بود: "شما تا ابد می‌توانید در این‌اتاق بمانید و از امکاناتی که با دل و جان برای شما فراهم می‌کنم استفاده کنید. اگر نقاشی‌های میکی روی دیوار را لمس کنید، یک وسیله جدید برای رفاه بیشتر می‌یابید. حتما گمان کردید هیچ‌لطفی بدون توقع نمی‌تواند باشد؛ درست فکر کردید. من هیچ‌گاه قصد آزار و اذیت و مزاحمت ندارم، اما تنها خواسته‌ام این است که تا ابد در این‌خانه باغ بمانید و بیرون نروید. اگر این‌شرط را می‌پذیرید، حاضرم تا آخر عمر زندگی خوبی برای شما فراهم کنم و اگر نمی‌پذیرید باید بازی کنید. بازی ساده‌ای است؛ پنج جواهر ارغوانی در اتاق شما پنهان شده. هرکس سه جواهر در حفره‌های کانزاشی چوبی خود قرار دهد، نجات پیدا می‌کند و دیگری خواهد مرد. فکر می‌کنم متوجه اوضاع شده باشید. ساده‌تر بگویم، فقط کسی که جواهر سوم خود را پیدا کند می‌تواند زنده بماند‌."
 
آخرین ویرایش:
لرزه‌ای بر جان آکانه و کیومی افتاد، دلهره‌ای که هیچ‌یک از آن‌دو بروزش نمی‌داد و با لبخندهایی مصنوعی وانمود می‌کردند هنوز محو تماشای درختان آن‌سوی پنجره هستند. کیومی صندلی کوتاه را به سمت خودش کشید و پشت میز نشست.
-‌ بنشین. امروز خیلی پیاده‌روی کردیم؛ پایم درد می‌کند.
دستان لرزان استخوانی‌اش که مقابل دهانش در هم گره کرده بود، گویای ناراحتی‌اش بودند. آکانه روی صندلی مقابل کیومی نشست.
-‌ فکر روزی که جنازه‌های سال‌خورده ما را زیر درختان دفن کنند ترسناک نیست؟
او می‌خواست با خودش صادق باشد و احساسات واقعی‌اش را پنهان نکند. کیومی همانند موقعی که با هم چای می‌خوردند روبه‌روی او نشسته بود، اما بیشتر شبیه یک حریف بازی شطرنج بود، یک رقیب.
-‌‌ حتما سن صاحب این‌باغ از ما بیشتر است! نگران نباش، او زودتر می‌میرد و وارثانش ما را از این‌جا بیرون می‌کنند.
در ذهن هر دو پوچ‌بودن حرف‌هایی که رد و بدل می‌شد آشکار بود. کیومی مشتش را روی میز زد.
-‌‌ گرسنگی باعث شده مغزمان درست کار نکند. قرار نیست شام بخوریم؟!
بلافاصله یاد حرف آدم‌آهنی کوچک افتاد: "اگر با من کاری داشتید، اسمم را صدا کنید."
کیومی داد زد:
-‌ میکی!
آکانه گوشش را گرفت و مشت آرامی به شکم او زد. او از صدای بلند کیومی ترسیده بود، چون در افکارش غرق شده بود. صدای کیومی همیشه بلند بود؛ چرا این‌بار باعث ترسش شده بود؟ هیچ‌وقت فکرش را نمی‌کرد در خانه رویاهایش، جز وحشت چیزی احساس نکند. مثل وقتی بود که برای اولین بار در چهارسالگی دریا را دید؛ شعف او بیشتر از موج‌ها خروشان بود ولی از غرق‌شدن می‌ترسید. حال، در این‌خانه زیبا غرق شده بود و نمی‌دانست آیا کسی برای نجاتش می‌آید؟ بغضش ترکید. کیومی از روی صندلی بلند شد و او را بغل کرد. آکانه حتی لحظه‌ای که کیومی او را در آغوش گرفت هم می‌ترسید، بیشتر از لحظه قبل. کیومی می‌توانست او را بکشد و با سه جواهر فرار کند... آیا کیومی جیغ‌جیغو می‌توانست یک قاتل بشود؟!
-‌ نگران نباش آکانه؛ ما با هم یک راه فرار پیدا می‌کنیم، بدون بازی‌کردن.
-‌ من نمی‌توانم با امید واهی خودم را دلگرم کنم.
-‌ ما هر کاری که بخواهیم می‌توانیم انجام دهیم. یادت نیست چه‌قدر پیاده‌روی روزانه سخت به‌نظر می‌رسید؟
شروع دوستی‌شان از دبیرستان بود، زنگ ورزش. همه می‌توانستند از میله آویزان شوند و حرکاتی که مربی می‌گوید را انجام دهد، به جز دو دختر چاق که خیلی بی‌تفاوت نسبت به مردود شدن، درباره همبرگر و پیتزای موردعلاقه خود حرف می‌زدند. مربی با کلافگی نگاهی به آن‌ها کرد و گفت: "نمی‌خواهید رژیم بگیرید یا پیاده‌روی کنید؟!"
آن‌دو کاملا از لاغرشدن ناامید بودند اما سال بعد هیچ‌کس کیومی و آکانه را بعد از لاغرشدن نمی‌شناخت!
آکانه خندید و اشک‌هایش را پاک کرد.
-‌‌ من عاشق لبخند بعد از گریه هستم. اگر روزی یک نویسنده شوم، اسم کتابم را لبخند بعد از گریه می‌گذارم.
-‌ قبل از این‌که نویسنده بشوی، باید به این فکر کنی که از گرسنگی نمیری! بیا با هم میکی را صدا کنیم.
فریاد بلند آن‌دو در خانه پیچید. وقتی میکی آمد، صدایش طوری بود که انگار همین‌الان از خواب بیدار شده.
-‌ چه می‌خواهید؟
-‌ شام. فقط یک نکته، ما گیاه‌خواریم.
میکی انگشت شستش را به نشانه تایید بالا گرفت و رفت. آکانه و کیومی کانزاشی‌های چوبی را روی میز گذاشتند.
-‌ قول می‌دهی هیچ وقت وارد بازی نشویم؟
-‌ قول می‌دهم.
 
آخرین ویرایش:
میکی با دو بشقاب غذا پشت در ایستاد.
-‌ میکی هستم. می‌توانم وارد شوم؟
کیومی در را برای او باز کرد، بشقاب‌ها را گرفت و تشکر کرد. میکی با لبخند همیشگی سرش را تکان داد و رفت. کیومی بشقاب‌ها را روی میز گذاشت. آکانه در حالی که دست‌هایش را می‌شست گفت: "چرا اجازه ندادی بیاید داخل؟" کیومی دو چوب غذاخوری برداشت و مشغول شام‌خوردن شد. آن‌قدر با ولع غذا می‌خورد که حاضر نبود اول دستانش را بشوید یا پاسخ سوال آکانه را بدهد. آکانه در حالی که داشت دست‌هایش را خشک می‌کرد سوالش را تکرار کرد. کیومی با دهان پر جواب داد:
-‌ چون احساس خوبی به او ندارم.
جواب قانع‌کننده‌ای نبود. در این‌خانه هیچ‌کس به دیگری حس خوبی نداشت، چون هرکس به راحتی می‌توانست شرایط مرگ را برای دیگری فراهم کند. آکانه پشت میز نشست و بشقاب پر از ماکی‌سوشی‌¹ را در دست گرفت.
-‌ ایتّاداکیماس!²
-‌ به‌خاطر این‌که ما گیاه‌خواریم، داخل ماکی‌سوشی‌ها از ماگورو³ استفاده نکرده‌اند.
با وجود نبود ماگورو، ماکی‌سوشی‌ مزه خوب خود را حفظ کرده بود. کیومی تشنه بود. با خود اندیشید: "هر بار که تشنه شدیم هم باید میکی را صدا بزنیم؟!" به نقاشی‌های کودکانه روی دیوارها خیره شد. همه آن‌ها طرحی ساده از دختران بودند، با حالت‌های متفاوت. یکی با موهای پر از کانزاشی، دیگری با چند ظرف براق و یکی دیگر با یک شیشه عطر در دست. بین نقاشی‌هایی که کیومی حتی حوصله تحلیل‌کردن انگیزه میکی از کشیدن‌شان را نداشت، چشمش به دختری افتاد که داشت با لیوان چیزی می‌نوشید. از پشت میز بلند شد و نقاشی را لمس کرد. مربعی از دیوار جدا شد و مانند کشو جلوی کیومی آمد. داخلش یک دستگاه و دو لیوان بود. کیومی یک لیوان برداشت. روی دیوار یک جمله با نور نگاشته شد: "با صدایی رسا بگو چه می‌خواهی و لیوان را پایین دستگاه بگیر‌." کیومی گفت: " آب پرتغال!" و لیوان را پایین نگه داشت. چند ثانیه بعد لیوان پر از آب‌پرتغال شده بود. آکانه با تعجب به کیومی که دستش را داخل دستگاه کرده بود نگاه کرد.
-‌ نمی‌خواهی غذا بخوری خانم مهندس؟!
کیومی ترسید؛ با دستپاچگی لیوان پر از آب‌پرتغال را سرکشید. دستگاه را به داخل دیوار برگرداند؛ آستین لباسش را مرتب کرد و سر جای خود نشست. چند دقیقه سکوت مطلق اتاق را فراگرفته بود. بعد از تمام‌شدن غذا، کیومی سکوت را شکست.
-‌ دوست دارم تا ابد این‌جا بمانم.
آکانه سرفه کرد. تصور این‌که دو نفر تا آخر عمر، دور از خانواده و بقیه آدم‌های کره زمین زندگی کنند واقعا ترسناک بود.
-‌ دوست ندارم به این‌مسئله فکر کنم.
کیومی نفس عمیقی کشید‌. حدس می‌زد پشت نقاشی دختری که ظروف براق داشت، وسیله‌ای برای شستن ظرف باشد. نقاشی را لمس کرد و ظروف را داخل دستگاه گذاشت‌‌. نوشته نوری دیگری ظاهر شد: " لطفا دیوار را به حالت قبل برگردانید!" او همین‌کار را کرد اما چند دقیقه بعد، ظرفی داخل دستگاه نبود.
-‌ ظرف‌ها ناپدید شدند!
-‌ حتما میکی برداشته، برای وعده بعدی.
نیم‌ ساعت از عمرشان با گفتگویی خسته‌کننده درباره مکانیزم دستگاه‌ها گذشت. آکانه تصمیم گرفت بحث را کمی به سمت اوضاع خودشان سوق دهد: "به نظرت این‌که تا آخر عمر فقط از دستورالعمل‌های روی دیوار پیروی کنیم کسل کننده نیست؟!" و گوشه‌ای نشست. فرضیه‌ای غیرممکن در ذهنش آمده بود، این‌که صاحب خانه می‌خواهد این‌دو را تبدیل به یک آدم‌آهنی مثل میکی کند! این‌فرضیه ناشی از فیلم‌های تخیلی بود که مشتاقانه تماشا می‌کرد.
ساعت ده و بیست و شش دقیقه بود؛ اگر در خانه بود چهار دقیقه بعد قسمت جدید سریال موردعلاقه‌اش را می‌دید.
-‌ این‌جا تلویزیون ندارد؟
با نگاهی سطحی نقاشی‌ها را برانداز کرد. محتوای یکی از آن‌ها دختر نبود؛ تصویری ساده از دو شخصیت اصلی یک انیمه بود. آکانه نقاشی را لمس کرد. دستگاهی که داخلش بود فقط چند عدد و یک دکمه داشت. آکانه دکمه را فشار داد. چراغ‌ها خاموش شدند. کیومی داشت با صدای جیغ‌مانندش اعتراض می‌کرد، که ناگهان دیوار ساده گوشه اتاق مانند پرده سینما روشن شد. بالای پرده نوشته بود عدد کانال مورد نظر خود را انتخاب کنید.
-‌ پس تلویزیون ما این‌شکلی است! حقیقتاً من هم الان مثل تو مشتاق شدم بیشتر این‌جا بمانم، کیومی...
.....................................................
۱-‌ نوعی غذای ژاپنی که با جلبک، برنج، خیار و چند ماده غذایی ژاپنی دیگر تهیه می‌شود.
۲-‌ از آداب غذاخوردن در ژاپن، بالابردن ظرف غذا و نوعی سپاس‌گزاری با این‌عبارت است.
۳-‌ نوعی ماهی.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
در آن‌یک ساعتی که آکانه و کیومی مشغول سریال‌دیدن بودند، داستان زندگی خود را فراموش کرده بودند و فقط به سرگذشت شخصیت‌های فیلم فکر می‌کردند. وقتی فیلم تمام شد، آکانه دستگاه را خاموش کرد. چراغ‌ها روشن شدند و نور طلایی دوباره به خانه بازگشت. حالا استدلال‌شان برای خوش‌گذرانی این بود: "وقتی خانواده ما نگران هستند که نکند در شرایط سختی باشیم، سعی می‌کنیم شرایط را برای خودمان آسان کنیم تا احساس شادی ما به آنان نیز الهام شود." با این‌تفکر، کیمونوها را پوشیدند و نقاشی‌ها را یکی‌یکی لمس کردند. دستگاه ساخت کفش مطابق سلیقه شما، دستگاه تمیزکننده ناخن‌های شما، دستگاه شستشوی پاهای شما بعد از یک روز خسته‌کننده، دستگاه ماساژ به طور حرفه‌ای و دستگاه آرایشگر، که توجه آن‌دو را بیشتر از بقیه به خود جلب کرد. طبق دستورالعمل باید مدل موی موردعلاقه خود را انتخاب کنی و سپس موهایت را به آرایشگر فلزی خود بسپاری؛ چند دقیقه بعد می‌توانی در آیینه بزرگ اتاق، تصویر خودت را ببینی که مانند ملکه‌ها شده‌ای! البته، دستگاه‌های دیگری نیز برای آرایش صورت، پاکسازی صورت بعد از آرایش و بازکردن گیره‌ها و برگرداندن مو به حالت اول وجود داشتند. کیومی و آکانه تا ساعت سه و نیم نیمه‌شب با وسایل اتاق سرگرم بودند.
نزدیک طلوع آکانه به رخت‌خواب رفت. یک دقیقه پس از بستن چشمانش به خواب عمیقی فرورفته بود! کیومی نمی‌توانست بخوابد؛ نمی‌دانست حسی که دارد هیجان است یا ترس... آخرین چیزی که توجه او را جلب کرد، یک دوربین عکاسی و یک نامه بود‌. داخل پاکت یک جواهر ارغوانی زیر هوای گرگ و میش پنجره می‌درخشید. کیومی با دستانی لرزان، نامه را برداشت. برخلاف دفعات قبلی، فقط یک جمله نوشته بود: "با این‌دوربین از خودتان عکس بگیرید و به میکی بدهید."
وقتی بیدار شدند، شکوفه‌های درختان گیلاس زیر نور خورشید درخشان‌تر از شب قبل به نظر می‌رسیدند. باغ گویی تکه‌ای از بهشت بود که روی زمین فرود آمده است. دختران کیمونوهای خود را پوشیدند، موهای خود را آراستند و زیر یک درخت گیلاس که همرنگ کیمونوهایشان بود، از یکدیگر عکس گرفتند.
-‌ میکی!
میکی از دریچه‌ای که زیر دیوارهای دور باغ بود بالا آمد و دریچه را بست. چشمان میکی موقع دیدن‌عکس‌ها برق می‌زد.
-‌ شما از تمام شکوفه‌ها و گل‌های این‌جا زیباتر هستید!
بسته‌شدن آن‌دریچه حس بدی به دختران القا کرده بود. صداهایی از پشت دیوارها می‌آمدند؛ برای آدم‌های دیگری بودند که این‌جا حبس شده بودند؟ دیوارها از گوشه خانه تا گوشه دیوارهای باغ کشیده شده بودند؛ بعد از کمی فکر کردن می‌شد به این نتیجه رسید در این‌باغ، یک خانه مربعی شکل وسط است و دور تا دورش باغی است که با چهار دیوار در گوشه، به چهار قسمت مساوی تفکیک شده است.
-‌ میکی، الان هشت نفر این‌جا هستند؟ یعنی شش نفر به جز ما؟
-‌ هشت نفر این‌جا هستند، اما یک نفر دیر کرده است.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
پس از رفتن میکی، هر دو به فکر پیداکردن راهی برای فرار بودند. آکانه نزدیک در باغ رفت. ارتفاع در و دیوارها چندان زیاد نبود.
-‌ اگر بتوانیم از در یا دیوار بالا برویم، می‌توانیم به کوچه برگردیم.
کیومی قد کوتاه‌تری داشت و بدنش به اندازه آکانه ورزیده نبود. آهی کشید و بالا را نگاه کرد.
-‌ اول تو برو بالا... هر جا پایت را گذاشتی، من هم همان‌جا پا می‌گذارم.
آکانه پارچه لباسش را جمع کرد و داخل کمربند بزرگش قرار داد تا مطمئن شود موقع بالارفتن از دیوار، کیمونوی بلندش جلوی پاهایش را نمی‌گیرد. پایش را روی برآمدگی قفل در گذاشت؛ ناگهان چیزی از داخل در بیرون آمد و او را روی زمین هل داد! کیومی با نگرانی آکانه را گرفت. احساس می‌کرد زمین دارد می‌لرزد. سرشان گیج می‌رفت یا زلزله اتفاق افتاده بود؟ هیچ‌کدام... زمینِ زیر پای آن‌دو داشت جدا می‌شد و به سمت پایین حرکت می‌کرد. آکانه در مقابل پایین‌رفتن مقاومت کرد، اما چیزی مثل همان‌جسمی که آن‌موقع هلش داد، دوباره او را هل داد. زمینی به اندازه قبر، مانند آسانسور پایین رفته بود و آن‌ها را در تاریکی، بین چندین دیوار بلند در اعماق حبس کرده بود. کیومی جیغ زد و میکی را صدا کرد. نوشته‌ای با نور روی دیوارها نگاشته شد: "انسان‌های تنها، دورشان پر از دیوارهای بلند است."
آکانه تقلا می‌کرد و خود را به دیوارها می‌کوبید تا راهی پیدا کند، اما فایده نداشت.
-‌ کاش به فرار فکر نمی‌کردیم. الان از تمام امکانات داخل خانه محروم شدیم. اگر بخواهیم بازی کنیم هم نمی‌توانیم جواهرها را پیدا کنیم. من دوست ندارم این‌جا از گرسنگی و تشنگی بمیرم! میکی... میکی! میکی کجایی؟
میکی از بالا به دو دختری که در تاریکی اسیر شده بودند نگاه کرد.
-‌ چه می‌خواهید؟
-‌ ما را از این‌جا بیرون بیاور!
-‌ دوست ندارم شما را بیرون بیاورم.
ظاهر میکی مانند بچه‌های لجباز شده بود. کیومی گریه کرد.
-‌ التماس می‌کنم ما را نجات بده! مگر تو دوست ما نیستی؟!
میکی با دلخوری پشتش را کرد و رفت.
-‌ تابه‌حال کسی را دیده‌اید که از خانه دوستش فرار کند؟!
آکانه با عصبانیت به دیوار مشت زد.
-‌ اگر دوستم مرا در خانه‌اش حبس کند چرا که نه!
چشم آکانه به تاریکی عادت کرده بود. در بین سیاهی و نور اندکی که از بالا می‌تابید، با توجه به تفاوت صدا موقع ضربه‌زدن متوجه دریچه‌ای فلزی شده بود که در جای مشتش قرار داشت. به نظر می‌رسید دریچه قفل شده باشد. آکانه ضربه آرامی به پای کیومی زد.
-‌ باید دنبال کلید بگردیم، یا چیزی که با کمکش بتوانیم این‌لعنتی را باز کنیم.
با انگشتان زمخت خود دنبال کلید، سوزن یا چیزی که بتوانند با کمکش را باز کند گشت‌.
-‌ با کانزاشی می‌توانم بازش کنم. کانزاشی‌ همراهت هست کیومی؟
کیومی با تردید و صدایی لرزان جواب سربالا داد. آکانه داخل آستین کیمونوی خود را گشت؛ کانزاشی نقره‌ای همراهش بود. انتهای ‌کانزاشی را در قفل فرو برد‌. صدای نفس‌های ترسان کیومی و تق‌تقِ برخورد کانزاشی و قفل در فضای تنگ و تاریک می‌پیچید. بعد از چند دقیقه آکانه موفق شد دریچه را باز کند. داخل دریچه، یک وسیله شبیه هدفون قرار داده بودند. آکانه هدفون را روی گوشش گذاشت و دکمه را زد. صدایی در گوشش پیچید. طوری که انگار یک نفر کنار گوشش زمزمه می‌کند، گرمای زمزمه را احساس می‌کرد. آکانه بادقت گوش داد: "صدای من را می‌شنوی؟ این‌وسیله را خودم ساختم؛ از هدفون‌های معمولی بهتر است. آکانه... چرا با من بازی نمی‌کنی؟ اصلا به فکر پیداکردن جواهر سوم نیستی؟! می‌دانم به یکدیگر قول داده‌اید بازی نکنید؛ ولی متاسفانه باید بگویم کیومی تا الان دو جواهر پیدا و مخفی کرده است. او به خوبی تو می‌تواند از دیوار بالا برود، اما می‌خواست اول تو بروی تا خودش بدون خطر، جواهر سوم را پیدا کند. می‌دانم حرفم را باور نمی‌کنی. اکنون که با هم اسیرتان کردم، می‌توانی خودت او را امتحان کنی. از او بخواه این‌هدفون را روی گوشش بگذارد و سپس دکمه قرمز را فشار بده؛ به او شوک الکتریکی وارد می‌شود. با لرزش بدنش، کانزاشی چوبی و جواهرهایش از آستینش بیرون می‌آیند. نگران نباش، بعد از اتمام شوک می‌بینی او آسیب جسمی چندانی ندیده است."
آکانه هدفون را از گوشش درآورد و به داخل دریچه برگرداند. کیومی با چشمان گرد و کنجکاوش به هدفون نگاه می‌کرد.
-‌ این‌هدفون به چه دردی می‌خورد؟
آکانه در دوراهی سختی قرار داشت. اگر دوستش بی‌گناه بود، پس از فشاردادن دکمه قرمز درد زیادی را تحمل می‌کرد و قطعا از او متنفر می‌شد... اگر دوستش قولش را زیرپا گذاشته بود چه؟ آکانه از کیومی خواست هر چه زیر آستینش پنهان کرده بیرون بیاورد. رنگ کیومی پرید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
کی این تاپیک رو خونده (کل خوانندگان: 0)
هیچ کاربر ثبت نام شده ای این تاپیک را مشاهده نمی کند.
عقب
بالا پایین