یادمه ۹ سالم بود .
مامان بزرگم یه دفتر خاطرات سه بعدی داد بهم .
گفت از این به بعد خاطراتتو بنویس توش که وقتی بزرگ شدی بخونیشون .
نوشتم " سلام زهرا هستم کلاس سوم دبستان ، من گل سر سبد کلاسم معلما عاشق منن به خصوص ناظممون :) "
حالا منم اینجا مینویسم :
سلام زهرا هستم ولی میتونی حُسنا صدام کنی ، درس و مشقام تموم شده دیگه گل سر سبد هیچ کلاسی نیستم .
زندگی بهم یاد داد یه تایمی فقط میشه سوگولی بود . بعدش یکی میاد از تو بهتر .
احوالم زیاد جالب نیست این روزا ، درگیری هایی هست که اگه باز نشه خیلی بدتر گره میخوره توهم .
واس روز اول بسه . یه مقدمه ای بیش نبود واس این صفحه ..
حرف زیاد میپیچه تو مغزم ولی موقع نوشتن ترشحی ندارن از خودشون : )) سعی میکنم کم بگم و گزیده .
پ.ن : دفتر خاطرات اصلیم دو ورقه ازش مونده میخوام دفتر جدید رو با یه اتفاق شیرین و خوب شروع کنم .
۳۱ تیر . ( تولد کسیه که .. )