در حال ویرایش رمان تَلازُم | سیده نرگس مرادی خانقاه

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Nargess.khatoon
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
شهاب با خوشحالی بسیار، از اتاق خارج گشت و نیز همه را برای به هوش آمدن خبر نمود. دکتر بالای‌سر مهنا ظاهر شد و با لبخند گفت:
«سلام عزیزم، خوشحالم که به هوش اومدی!»
مهنا لبخندی به رویش زد و با لبانی خشک‌‌زده گفت:
«ممنونم خانم دکتر! فقط میشه یکم بهم آب بدین؟»
دکتر ابرویی بالا انداخت و با لحنی که او را شگفت‌زده نماید، گفت:
«البته عزیزم!»
آب را که نوشید، لبخندی به روی لب‌هایش جاری شد. شهاب و اعترافش؟
از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجید و هرلحظه دلش می‌خواست برای خدا، بوسی بفرستد و نیز شکرگزاری نماید.
حسن‌آقا (عموی مهنا) زنگی به مهدی‌آقا زد و مهدی‌آقا پس از چندین بوق، با صدای خش و خستگی و فسرده‌ای جواب می‌دهد:
«سلام حسن‌آقا!»
حسن‌آقا با شعف و شگفتی می‌گوید:
«سلام مهدی‌آقا! یک خبر خوب براتون دارم!»
مهدی‌آقا متعجب به روبه‌رویش خیره می‌شود و ساکت می‌شود. هرگز فکر نمی‌کرد خواهرِ همسرش در چهارماه که به کما رفته بود و هم‌اکنون به هوش آمده بود.
لبخندی زد‌. این بهترین خبری بود که تاکنون برای او و مهسا و همان‌طور سیمین‌خانم بود. باید خبر را هرچه سریع‌تر به همسر و مادر همسرش را نیز بدهد!
از آن‌سو، مهنا با دیدن پدربزرگش خسروخان، اخمی نمود و خسروخان متوجه‌ی کارش شد. جلو آمد و گفت:
«مهنا، من واقعا متأسفم! من و سانیا رو ببخش!»
مهنا پوزخندی زد و گفت:
«چطور روتون میشه که این حرفو بزنین؟!»
خسروخان یادش آمد که با سانیا چه گفته بود؟! به این‌که مهنا یک‌بار دیگر می‌تواند هم او و هم سانیا را ببخشد؛ اما... .
«مهنا!»
مهنا چشم‌هایش را بست. خیلی مسخره به نظر می‌آمد که فردی که هم‌خون تو باشد و تو باعث کشت و کشتار او شوی و در آخر او را ببخشی! آیا این بخشش، فایده‌ای هم داشت؟
یاد خدا افتاد. یاد فرشته‌ی آسمانی افتاد. نباید جا می‌زد! باید ادامه می‌داد! باید حرف هایش را می‌زد.
«این مهنا، خیلی وقته که تمامی آدمای دور و برش رو بخشیده! می‌دونم بابت دیدنم نیومدین، اما بسیار می‌دونم که بهشش هم عالمی داره پدربزرگ! دقیقا بگم که شما دارین از مهربونی من سوءاستفاده می‌کنین!»
سپس با جدیت کامل به او چشم دوخت و منتظر ماند تا بلکه پدربزرگ‌اش جوابی نیز داشته باشد. در تمام این نوائب، او طمع خانه‌ای که مربوط به پدر مهنا می‌باشد را کرده بود و حالا پشیمان شده بود و با شرمساری تمام، به او خیره شده بود.
«من واقعا متأسفم مهنا!»
مهنا از سخنان او پوزخندی می‌زند.
«این سخنان تُرهات‌تون¹ رو لطفا جمع کنین! به من رحم نمی‌کنین، به سانیای بدبخت رحم کنین که باید ازش معذرت بخواین! شما هم به من و هم به سانیا بدهکارین خسروخان!»
خسروخان، متعجب به او خیره می‌شود و با لحن گنگی می‌گوید:
«خسروخان؟!»
انتظار داشت که مهنا او را این‌طور صدا نزند و مانند همیشه پدربزرگ خطابش نماید‌.
مهنا جدی به او خیره می‌شود و نیز با یک پلک‌زدن، می‌گوید:
«بله! مشکل کجاست خسروخان؟!»
خسروخان پلکی زد و لحن تحقیر و ناراحتی گفت:
«یعنی تو ان‌قدر به جایی رسیدی که حتی به پدربزرگت هم اسمش رو میگی؟!»
مهنا او را با عصبانیت می‌نگرد و نیز برای چندمین‌بار پوزخندی برایش می‌زند.
«به جایی نرسیدم که اسم‌تون رو صدا بزنم یا بگم! به جایی رسیدم که دلم ازتون پُره! به جایی رسیدم که من حسابم از شما و الباقی به کناره! من فکر می‌کردم که همیشه مراقب من و خانواده‌م هستین، اما چی فکر می‌کردم چی‌شد؟!»
برخاست و با عصبانیت ذاتی‌اش به مهنا گفت:
«مهنا!»

با دلخوری رویش را از او گرداند و خواست برود که با حرفی که مهنا زد، شوکه گشت.
«من شما و سانیا رو بخشیدم! اما اینو بدونین، هرگز این کارتون رو فراموش نمی‌کنم!»
خسروخان، کمی خشمگین گشت و سپس به سوی او بازگشت. انتظار نداشت که مهنا برای او امر و نهی کند و ابزار دستور گرفتن را به‌دست بگیرد، اما اکنون دیگر باید انتقام را از سرش می‌پراند و به دنبال خوشی خودش می‌گشت. همان خوشی که شصت‌سال قبل با برادرش، خوبی را به‌جا گذاشته بود. بایستی برمی‌گشت، اما بخشش مهنا بس بود و تمام!
پلکی زد و کمی به‌سوی مخالف مهنا برگشت و نیز گفت:
«باشه! هرچی که تو بگی!»
سپس از حضور مهنا غیب شد و در را به سوی او بست. مهنا تنها ماند و با کلی فکر! فکری که مربوط به سانیا بود و هنوز روی حرف‌های فرشته‌ی آسمانی فکر می‌کرد.
پلکی زد و زبانش را داخل دهان‌اش برد و نیز چشم‌هایش را کوچک کرد. او باید خودش یک ملاقات خصوصی با سانیا را داشته باشد؛ اما فعلا باید حالش بهتر می‌شد تا بلکه یک فرصت دیگر به سانیا بدهد. نفس عمیقی و به در سفید و بسته‌شده، خیره شد.


«¹تُرهات: سخنان بیهوده، یاوه‌گویی»
***
 
«فصل سیزدهم»

«از زبان مهنا»
یک‌هفته از روزی که مرخص شده‌ام می‌گذرد و من هم‌چنان مشتاق دیدار با سانیا را داشتم. لبخندی زدم و قهوه را برداشتم و آن را به لبه‌ی دهانم نزدیک کردم و بوی قهوه را استشمام نمودم. بویش آدم را مس*ت و وسوسه می‌کرد و چه بسا بوی قهوه، مرا یاد عشق و شعرهای سعدی می‌انداخت. به یاد بوی عطر تن شهاب!
ناگهان یاد شعر که آن را نگاشته بود، افتادم:
«الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
«معنی: که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکل‌ها!»
من حالا فهمیده بودم که شهاب هم نسبت به من، تمایل عشق را دارد و من از این بابت خوشحال بودم و هیچ غمی را در دلم ساکن نکرده بودم. نفس عمیقی از سر خوشحالی و ذوق کشیدم و نگاهم را به اتاقم سوق دادم و نیز به گرامافونی که سه‌سال پیش آن را از دیجی‌کالا (دروغه ها! باور نکنین) سفارش داده بودم، خیره شدم و نیز لبخندی زدم و راهم را به سویش هدایت نمودم. آن را تنظیم کردم و قطعه‌ی آخر تیتراژ سریال گرگ‌ومیش در گرامافون پخش گردید. این قطعه‌اش را دوست داشتم که می‌گفت:
«درد و نفرین بر سر، این گناه از دست او بود!»
لبخندی زدم و گرامافون را خاموش کردم. گوشی‌ام را برداشتم و خواستم شماره‌ی سانیا را بگیرم که از شهاب گرفته بود، بگیرم که پیامی از جانب سانیا آمد که نوشته بود:
«دیگه دنبالم نیا مهنا! این‌جا دیگه ته‌خطه خواهر گلم! امیدوارم منو بخشیده باشی! من خیلی به تو بد کردم و امیدوارم به زندان رفتن من، زندگی خوبی رو با شهاب داشته باشی! در تمام این سال‌ها، به خاطر کارهام، به خاطر طعمه برای به دست‌آوردن شهاب و حتی نابودی تو، خیلی عذاب وجدان داشتم؛ اما شیطان درونم، باز هم منو گول زد! مهنا، ازت خواهش می‌کنم خسروخان رو سرجاش بنشون؛ چون اون باعث شد که برادرشو بکشه، تا خودش خان بشه! اونم طعمه‌ی قدرت رو کرده بود! خواهش می‌کنم، باز هم منو ببخش! سعی نکن مجبور بشی که به خاطر من رضایت بدی تا من از اون زندان بیرون بیام، چون‌که خودم می‌خوام تمام دردهاتو جبران کنم! قول میدم با زندان رفتن من، تو و شهاب بهم برسین! از طرف منم به مامان هم بگو که منو حلال کنه و ببخشه! ببخش که لایقت نبودم تا مثل مهسا برات خواهری کنم! منو ببخش، چون این آخرین کاره که ازت می‌خوام! دوست‌دار تو و خواهر بی‌لیاقتت سانیا!»
بغض می‌کند و سری به عنوان ناباورانه تکان می‌دهد.
«امکان نداره سانیا! چون من از همون اول بخشیدمت خواهر گلم!»
گریه‌اش گرفت و هق‌هقی بلند و رسا سر داد که مادرش سراسیمه وارد اتاق او شد و با دیدن اشک‌ها و ضجه‌های مهنا، به سویش دوید و با نگرانی نگاه‌اش کرد.
«چیزی شده قربونت برم؟»
با همان چشمان اشک‌آلودش، به مادرش خیره شد و با گریه گفت:
«سانیا!»
سیمین‌خانم اخمی از کنجکاوی نمود و گفت:
«سانیا چی؟»
هق‌هقی کرد.
«سانیا خودشو به پلیس معرفی کرده و اون الان زندانه مامان! گفت که حلالش کنی! من... من بخشیدمش مامان! اما اون برای گناه‌هایی که کرده، رفت زندان مامان! رفت!»
سیمین‌خانم او را در آغوش گرفت و به همراه مهنا، هاهای گریه و زاری کرد. در دلش با خود گفت که سانیا را هم بخشیدم و هم حلالش کردم؛ فقط به خاطر خدا!
***
شهاب به خواستگاری مهنا آمد و از او خواستگاری نمود.
امروز هم روزی بود که جشن عقد و بله‌برون آن‌ها بود. شیما از قبل‌ها آن‌قدر خوشحال نبود که می‌خواست بندبند وجودش را شعله بکشد. با غرور و وسواسی خاص، روبه خانمی که آینه را کنار می‌گذاشت گفت:
«خانم نبوی، لطفا آینه رو سریع وسط بذارین که قراره عروس و داماد عزیزمون از دیدن‌شون در اون آینه، فیض ببرن!»
خانم نبوی تعظیمی کرد و نیز «چشمی» گفت و به سوی سفره عقد رفت. نگاهی به ساعت شیشه‌ای مانندش کرد و رفت و گفت:
«از دست تو مهنا! یک‌ساعت دیگه، شهاب و مهنا میان، اون‌وقت هنوز هیچ‌کاری انجام نشده!»
روبه کسانی‌که داشتند سفره‌ی عقد را می‌چیدند، گفت:
«خانما سریع! یک‌ساعت بیشتر دیگه نمونده ها! نیم‌ساعت دیگه مهمونا می‌رسن، اون‌وقت کارها مونده!»
خانم‌ها با هرچه شتاب‌تر کارهای خود را کردند و شیما باری‌دیگر به ساعت‌اش خیره شد. فقط نیم‌ساعت دیگر باقی مانده بود. نگاهی به خانم نبوی که گلدان‌های شیشه‌ای و پر از گل را می‌چید، خیره شد. فقط یک‌چیزی کم بود و آن‌هم قرآن بود. لبخندی زد و آن را برداشت و بوسید و سپس آن را وسط لوح که روبه‌روی آینه بود گذاشت و زیر لب گفت:
«بلاخره مهنا هم به آرزوش رسید و بابت این رسیدن از خدا سپاسگزارم! حالا فقط من موندم و فرزین جونم!»
سپس به حرف خود، آهسته خندید که با صدای شخصی دو متر بالا پرید و دستش را بالای قفسه‌ی سینه‌اش گذاشت:
«سلام شیماخانم!»
حیرت‌زده، به سوی او بازگشت و نگاهش را به چهره‌ی شیطنت‌زده‌ی او سوق داد. ضربان قلب‌اش بالا رفت و نیست دست‌وپای خود را گم کرد.
«س... سلام!»
 
فرزین خنده‌ی طمأنینه‌ای کرد و دقیق در چشم‌هایش خیره شد.
«میشه بعد از مراسم عقد و بله‌برون، بیست‌دقیقه وقت‌تون رو بگیرم؟»
انگار به شیما، برق بیست ولتی وصل کرده باشند، گفت:
«چی؟»
فرزین خنده‌اش یک‌بار دیگر گرفت و سرش را پایین افکند.
«عرض کردم که!»
پلکی زد و نیز آب دهانش را بلعید تا بلکه به خودش مسلط گردد. نفس عمیقی کشید تا بلکه ضربان قلب‌اش را نظارت نماید. باید کمی در برابر این پسر مغرور همانند خودش مغرور به نظر بیاید.
«و اگر نیام چی؟»
فرزین چند لحظه مات او می‌شود، اما خود را نمی‌بازاند. می‌خواست از این دخترک مغرور و حاضرجواب خواستگاری نماید و او خود را مهیا نموده بود و حلقه خریده بود و به تازگی، کمی او را می‌شناخت. از شهاب هم بسیار فراوان درباره‌ی او سؤال کرده بود و می‌دانست که سه‌سال است که از شوهر سابق‌اش طلاق گرفته است! فرزین در آن شمالی که به خواست شهاب دعوت شده بود، میل و کشش خاصی نسبت به شیما داشت و این خودش بود برده بود که مهر شیما به دلش نشسته است.
به خودش آمد و رویش را سمت مخالف شیما گرداند و سپس گفت:
- شما مگه همینو نمی‌خواستین؟
شیما کنجکاو و تعجب می‌کند.
«چیو؟»
به سویش بازگشت و با نیمچه‌ای از لبخند گفت:
«با منو!»
شوکه می‌شود و به چشمان قهوه‌‌ای‌آلود فرزین خیره و جادو می‌شود. او از کجا می‌دانست؟ ضربان قلب‌اش بالا رفته بود و از بی‌حواسی خود، زبانش را گاز گرفت؛ بی‌توجه به خونی که در دهانش جمع شده بود، شد و نگاهش را به چشم‌های منتظر فرزین سوق نهاد.
«چه صحبتی آقا فرزین؟!»
فرزین با کلافگی فراوان او را نگاه می‌کند. انتظار دارد که خودش بفهمد که قصد او برای شیما یک خواستگاری است و بس!
آب دهانش را می‌بلعد و نیز می‌گوید:
«شاید درباره‌ی کسی باشه که بخوام بگم خانم!»
شیما با شرم گفت:
«باشه!»
سپس از حضور فرزین خارج گشت و به سوی در حرکت نمود. فرزین لبخندی زد و نیز نفس عمیقی کشید.
***
«فصل آخر: بازگشت تلازم»
«از زبان مهنا»

قرآن را باز کردم و سوره‌ی الرحمن را شروع به خواندن کردم. عاقد شروع به خواندن خطبه‌ی عقد را نمود.
«سرکار خانم مهنا افروزی، آیا بنده وکیلم که شما رو به عقد دائم جناب آقای شهاب افروزی با مهریه‌ی ۱۴ سکه درآورم؟»
پلکی زدم و نگاهم را به آینه‌ی روبه‌رویم سوق می‌دهم. به شهاب خیره می‌شوم که با آن کت‌وشلوار خاکستری و پیراهن سفیدش، با لبخند به من خیره شده بود.
پلکی زدم و نیز برایش لبخندی زدم و عاقد برای بار دوم هم خطبه‌ی عقد را خواند و من به این فکر کردم که همه‌چیز به حالت پیشین خود بازگشت. سانیا و من یک ملاقات با یکدیگر داشتیم. این‌که من او را بخشیدم و این موضوع‌ها مربوط به یک‌ماه قبل از خواستگاری و عقد من و شهاب بود. خسروخان به سزای خود رسید و هم‌اکنون در زندان به سر می‌برد. شهاب خودش با پاهای خودش به خواستگاری‌ام آمد و من از این بابت خوشحال بودم که و در پوست خود نمی‌گنجیدم.
نفس عمیقی کشیدم و نگاهم را از شهاب دریغ نمودم و درب قرآن را بستم که با صدای عاقد که می‌گفت:«دهان‌مون رو شیرین کنیم عروس‌خانم یا نه؟!» نگاهم به شهاب افتاد که بسیار مضطرب به‌نظر می‌آمد و من این وسط خنده‌ام گرفته بود.
نمی‌دانستم که آن‌قدر مرا دوست دارد! عشق کار دستت بدهد، دیگر واویلا است! می‌دانستم که دیگر طاقت دوری‌اش را حتی دوسانت هم ندارم و من یک‌دقیقه بدون او هم نمی‌توانستم نفس بکشم!
آهسته و با طمأنیه گفتم:
«با اجازه بزرگ‌ترهای جمع، بله!»
صدای سوت و جیغ که در فضای محضرخانه پیچید، در دلم شگفت‌زده شدم و با خوشحالی ناوصفی به جمعیت و همان‌طور به شهاب خیره شدم. شیما خیره به فرزین، متفکر به او نگاه می‌کرد و فرزین از دور، لبخند شیطنت‌باری هم به او زده بود. چشم‌هایم را کوچک کردم و به هردویشان چشم دوختم. شیما چشم غره‌ای برایش رفت که یک‌لحظه کپ کردم و به شهاب خیره شدم و باری‌دیگر به آن دونفر خیره شدم. بین آن‌ها اتفاقی افتاده بود که خودم خبر نداشتم!
به سوی شهاب برگشتم و گفتم:
«این دونفر خیلی مشکوک می‌زنن ها!»
شهاب لبخندی زد و گفت:
«فکر کنم فرزین بخواد ازش خواستگاری کنه، چون مدام از من درباره‌ی شیماخانم می‌پرسید.»
متعجب نگاه‌اش کردم.
«آقا شهاب! شما خبر داشتین؟!»
خندید و با ابروان بالارفته‌اش گفت:
«آقا شهاب؟!»
آب دهانم را بلعیدم و من یادم آمد که او دیگر همسرم است و نباید او را سوم شخص جمع صدا می‌زدم؛ پس گفتم:
«چشم! از این به بعد شما رو شهاب صدا می‌زنم! خوب شد؟»
خندید و سری تکان داد. دستم را گرفت و بوسه‌ای به آن زد که لبخندم پررنگ گشت. او را به هیچ دنیایی عوض نمی‌کردم! به هیچ‌وجه!
نفس عمیقی کشیدم و به چهره‌ی دوست‌داشتنی‌اش خیره می‌شوم و با همان لبخندمان به یکدیگر خیره می‌شویم. این دیگر ته خوشبختی من و شهاب بود. به ته خوشبختی من و او!
***
«از زبان سوم شخص»
از آن‌سو، پس از اتمام جشن عقدی شهاب و مهنا، همه برای تبریک به جلو آمدند و برایشان تبریک و تهنیت گفتند. شیما زیر چشمی به فرزین خیره شده بود و فرزین نمی‌دانست که چگونه و در هنگام دیدار با شیما، از او به خواستگاری نماید. شیما پس از تبریک به شهاب و مهنا، به سوی حیاط حرکت کرد و فرزین نیز با همان استرس به سوی مهنا و شهاب حرکت نمود و به آن‌ها تبریک گفت و بعد از چند دقیقه به دنبال شیما حرکت کرد. شیما ایستاد و با کلافگی به زمین خیره شد‌. یعنی فرزین با او چکار داشت؟
با آمدنش، به او خیره شد. سرش را پایین فکند و بهره زمین نگاه کرد. با نزدیک‌شدن فرزین، به او نگاه خیره‌ای انداخت. نمی‌دانست که فرزین چه می‌خواهد به او بگوید؟!
با رسیدن فرزین به نزد شیما، مهنا و شهاب با کله و همان‌طور پنهانی، به پنجره که حیاط محضرخانه را نشان می‌داد، خیره شدند.
شیما به حرف آمد و نیز گفت:
«بفرمایید آقا فرزین!»
فرزین، نفس خود را فوت کرد و چشم‌هایش را بست تا بلکه تمرکزی در حرف و کارهایش داشته باشد. آب دهانش را فرو داد و نیز چشم‌های خود را گشود و به شیما خیره شد.
«من اومدم که... من اومدم که چیزی به شما بگم شیماخانم!»
شیما چیزی نگفت و منتظر به او چشم دوخت تا بلکه ادامه‌ی حرف او را دریابد.
فرزین، دست در جیب خود قرار می‌دهد و جعبه‌ی حلقه را جلوی شیما قرار می‌دهد. مهنا، چشم‌هایش گشاد می‌شود و نیز متعجب می‌گردد. آهسته می‌گوید:
«آقا فرزین و از این کارها؟! باورم نمی‌شه!»
شهاب با قیافه‌ای حق‌به‌جانب و با لبخند، به او چشم می‌دوزد و نیز می‌گوید:
«فکر کردی که فرزین به همین سادگی از شیماخانم خواستگاری کرده؟ نخیر سرکار خانم! فرزین غرورشو و حتی لجبازیاشو به خاطر این‌که مهرش به دل شیماخانم که افتاده، کنار گذاشته و حتی به خاطرش داره این‌جوری ازش خواستگاری می‌کنه!»
مهنا لبخندی می‌زند و نیز دست او را می‌گیرد.
«اِ؟ پس من رو چجوری؟ مثل آقا فرزین غرورتو شکستی و اومدی خواستگاریم؟»
شهاب تک خنده‌ای کرد و دستش را بر روی گونه‌ی او قرار می‌دهد و نیز آن را نوازش می‌کند و مسخ‌شده در چشم‌هایش می‌گوید:
«به دو دلیل! اولی این‌که چون عاشقت بودم و دومیش هم این‌که آره به خاطر تو غرورمو شکوندم؛ چون دیگه نمی‌خواستم از دستت بدم! می‌فهمی؟ چون عاشقت شده بودم، اونم وقتی‌که دوازده‌ساله‌ت بود! من عاشق همه‌ی اخلاقات، کارهات، حتی شیطنتات شدم! به خصوص حجب و حیایی که همیشه به خرج می‌دادی و الان داری به خرج میدی خانم خانما!»

مهنا نیز گفت:
«منم دلمو شش‌سال پیش باختم شهاب! کارهای خدا رو می‌بینی که چجوری بهم وصل می‌کنه؟ شش‌سال رنج و سختی! شش‌سال دوری ازت! خیلی برام سخت بود شهاب! خیلی! خیلی سعی کردم که فراموشت کنم؛ ولی نشد! نشد که بشه!»

شهاب لبخند گرمی برایش می‌زند و دستش را گرم و با محبت می‌فشارد و اما مهنا ادامه می‌دهد:
«مادربزرگ، وقتی‌که استخاره گرفته بود، فکر کردم دروغه، اما حالا که می‌بینم، خدا جواب‌مون رو داده! مادربزرگ بهم گفته بود که راهی که دارم میرم، ادامه بدم و خب به تهش رسیدم و اونم رسیدن به تو بود شهاب! تو با من این خوشبختی رو آوردی و من ازت بابت همه‌چی ممنونم!»
مهنا، در دل خدا را شکر کرد و سپس به شیما و فرزین اشاره نمود. شیما با لبخند آن را قبول کرده بود و فرزین آن حلقه را داخل دست‌هایش نهاده بود. حالا می‌فهمید که عشق در هر خانه‌ای را می‌زند و دیگر هرکس از عشق ضربه می‌خورد، مقصر خودش و اشتباهاتش بود! او خودش آدم اشتباهی را انتخاب نموده است؛ پس او باید راهش را به تقدیر بسپارد تا بلکه ببیند تقدیرش چه چیزهایی نوشته شده است! تا ببیند خدا چه خواب‌هایی را برای آن فرد صید نموده است!
پلکی زد. همه‌چیز را دید. خدا را در نزدیکی‌اش حس نمود و فهمید که خدا صدایش را می‌شنیده و او بایستی خودش صبر می‌کرد!
لبخندی زد و نیز نگاه شهاب را که بر روی خود نشسته بود را شکار کرد.
می‌دانست به ته خوشبختی رسیده و این بر روی زندگی‌اش تأثیر بسیاری را داشت!

(پایان)
«سه‌شنبه، شانزده تیرماه هزار و چهارصد و پنج»
***



سخنی با دوستان گلی که این رمان رو خوندن!
بدونین که این رمان رو از ته دل نوشتم. اولش دوست نداشتم، البته میلی نداشتم که بخوام ادامه بدمش؛ ولی مثل این‌که خدا رو شکر این رمان رو هم به لطف عظیم‌الشأن خدای خوبم تموم کردم و ممکنه که جلد دوم این رمان هم وجود داشته باشه! خوشحال میشم که صفحه‌ی اینستاگرام، تلگرام و بله‌ی من رو دنبال بکنین! خیلی ممنون و سپاسگزارم از اینکه رمان بنده رو می‌خونین و نظر هم بهش می‌دین!
«از طرف: سیده نرگس مرادی خانقاه»
 
img_99b00533_1786709991.jpg

سپاس از شما برای انتخاب انجمن کافه نویسندگان برای تایپ اثر ارزشمندتون.🌺
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا پایین