در حال ویرایش رمان در ریسمان اقیانوس | سیده نرگس مرادی خانقاه

وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
با شتاب گفت:
«نه‌نه! با همدیگه این‌کار رو می‌کنیم!»
لبخندی زدم و چیزی نگفتم. صدای نفس کشیدن‌هایش را در همین فاصله‌ی کمی می‌شنیدم و این برایم لذت‌بخش‌ترین صدایی بود که در گوشم به نجوا می‌آمد.
به‌سوی سینک ظرف‌شویی رفت و اسکاج را برداشت و مایع ظرف‌شویی را داخل آن ریخت و شروع به کفی کردن ظروف شد. من نیز به کمک او شتافتم و شروع به آبکشی ظروف شدم. در حین ظرف شستن، سخنش را در پیش گرفت:
«هیما، میگم که مسبب عوض‌شدن هردوتامون کیه؟!»
از این حرفش، لبخندی بر روی لب‌هایم کش آمد.
خودش خبر داشت که آن فرد امام رضا(ع) نام داشت؟ دکتر و معالجه‌گر مردم؟! کسی‌که باعث گردید که بیشتر خودش را بشناسم؟!
«به نظرت کی می‌تونه باشه آرمان؟»
دست از کفی کردن برداشت و من هم به تبعیت از او، شیر آب را بستم و به او نگریستم. هاله‌ی چشمان مشکی‌اش، مرا وسوسه می‌کرد که به جلو بروم و آن را ببوسم؛ اما جلوی خود را گرفتم و دستش را گرفتم و آهسته گفتم:
«تو چطوری من رو به دست، اون‌وقت منم مثل تو!»
کمی نگاهم کرد و دستش را جلو آورد و موهای سیاه‌گونم را اندکی کنار زد و لبخند تلخی بر لبانش جاخوش نمود.
«دلیلش فقط اون بالاسری و... .»
هردو هم‌زمان گفتیم:
«امام‌ رضا(ع)!»
لبخندی زدیم و در دل گفتم:
«از تو بابت تمام شاهکارت متشکرم خداجون!»
***
آرمان به‌سوی حمام حرکت کرد و من با خستگی تمام، خود را درون تخت پرت کردم. امشب عمو احمد پدر مهشید من و آرمان را به عنوان پاگشا دعوت کرده بود. چشم‌هایم را بستم و انتظار خوابی طولانی را داشتم. خواب می‌خواستم که بخوابم و دیگر هرگز زنده نمانم. البته که آرزویم هم برآورده گشت.
***
«فصل سوم»
هوا آهسته‌آهسته داشت گرم‌تر می‌شد و احساس مرا برای این فصل بهاری، افزون می‌گشت. تیشرت قرمزرنگم را بر تن کردم و مانتویی سبزرنگ را هم بر روی آن پوشیدم. داشتم برای مهمانی امشب عمو احمد حاضر می‌شدم. آرمان منتظر من بود. باید بیشترتر به انتظارم بنشیند تا یاد بگیرد که آدم صبوری باشد.
با صدای پیامک تلفنم، نگاهی به آن می‌اندازم‌. آرمان بود که نوشته بود:
«داری چیکار می‌کنی پرنسس؟»
از لفظ پرنسس گرفتنش، سعی کردم خودم را اندکی لوس نمایم و برایش بنویسم:
«دارم میام آرمان، یک یا دو دقیقه صبر کن دیگه!»
می‌دانستم در دلش پوفی می‌کشد، پس نوشت:
«از دست شما خانم‌ها!»

«خب من چیکار کنم وقتی‌که حاضر شدن خانم‌ها ان‌قدر زمان می‌بره؟! شما بگو!»

«حالا تو بیا تا بهت راه‌حلشو بگم!»
با یک «ای‌بابا» پیام را خاتمه دادم و سالم را نیز پوشیدم و از اتاقم خارج شدم. امشب شبی بود که قرار بود سبحان را ببینم و دلیل این مهمانی را بفهمم.
***
 
لبخندی زدم و چای را به لبان رژلب‌زده‌ام نزدیک کردم و روبه مهشید که با خوشحالی به من می‌نگریست خیره شدم. عمو احمد می‌خواست چه بگوید که هیچ‌کس خبری از آن نداشت؟
مهشید، پایش را روی پای دیگرش انداخت و با ذوق گفت:
«چطوری دخترعمو؟»
چشم‌هایم را کوچک کردم و اندکی نگاهش کردم و با لبخند مصنوعی پاسخش را دادم:
«مرسی اما... .»
کمی مشکوک می‌زد؛ اما جای فکر کردن برخاستم و روبه آرمان کردم و گفتم:
«من میرم دست‌شویی، الان میام!»
سری به نشانه‌ی«باشه» تکان داد و من به‌سوی دست‌شویی به راه افتادم و خواستم وارد شوم که صدای صحبت عمو احمد را با زن‌عمو را شنیدم:
«دخترم که خدا رو شکر بهش علاقه‌منده، لازم به تأیید اون نیست. سبحان هم که از قبل‌ها که اون رو دوست داشته، پس تو چرا ساز مخالف می‌زنی فرزانه جان؟»
حیرت کردم و به‌جای آن‌که بغض و گریه کنم، تعجب کردم. سبحان و مهشید از ابتدا عاشق هم‌دیگر بودند و من خبر نداشتم؟!
پس آن لبخند خوشحالی مهشید و آن حال‌وهوای ماندانا در روز بله‌برون، الکی نبود. اکنون چرا برایم حرف‌های عمو احمد مهم نبود؟ چرا گریه نکردم و نشکستم؟
ناگهان چشم‌هایم گشاد شد. برای آن بود که عاشق آرمان بودم و این برای همان بود که اصلاً برایم مهم نبود و این به تازگی مرا هم خوشحال کرد.
زن‌عمو گفت:
«خب صنم گفت که مهشید مورد تأیید اون نیست و یکی دیگه‌ای رو سراغ داره. اون روز که هیما، عقد سبحان و سوفیا رو به‌هم زده بود، خیلی عصبانی بوده و انگاری فکر می‌کنه که مهشید که مهشید یک کمک‌هایی هم به هیما کرده؛ می‌دونی، مهشید به من گفت که هیما، سبحان رو دوست داشته و منم خیلی تعجب کردم که چرا با این‌که سبحان رو دوست داشته، چرا با آرمان ریاحی که مدلینگ کشور بوده ازدواج کرده؟!»
لبخندی بر روی لبم زدم و نمی‌دانستم دلیل آن لبخند بر روی لبم چه نقشی داشت؟! فکر می‌کنم که دلیلش آرمان بوده باشد. به این نگریستم که من مورد آزمایش خداوندگار بودم و از او بابت این آزمایش الهی تشکر می‌نمایم که سبحان قسمت من نبوده و آرمان را قسمت من و خوشبختی‌هایم قرار داده!
لبخندم پررنگ گشت و من بدون آن‌که به آن حرف‌های مزخرف گوش دهم، به دست‌شویی رفتم و پس از آن به سمت آرمان حرکت کردم و کنارش نشستم. خونسرد به مهشید شاد خیره شدم. دلیل خوشحالی‌اش را اکنون می‌فهمیدم.
فکر می‌کرد که سبحان را به دست آورده و به فکرهای من می‌خندید و خشنود بود؟
پوزخندی زدم. برایش داشتم. فکر می‌کرد که چه کسی مرد خودش را پیدا نموده است.
با صدای آرمان به خود آمدم:
«یک‌ساعت توی اون دست‌شویی چیکار می‌کردی راپنزل؟ همه من رو کشتن از بس که گفتن کو هیما؟»
 
لبخندی از لفظ«راپنزل»گفتن‌اش زدم و گفتم:
«دست‌شویی بودم دیگه!»
خندید و بعد خنده‌اش را جمع نمود و لبخندی در لب‌هایش تراشید و با همان لبخند به نیم‌رخم نگاه کرد و چیزی نگفت. من هم که دیگر چیزی نگفتم و به انگشترم خیره شدم.
***
سبحان با خوشحالی، لبخندی به مهشید زد که لبخندی به هر دوی آن‌ها زدم. سرنوشت هیچ‌کدام‌مان به یکدیگر نخورده بود و این در وجودش یک حکمت داشت. حکمتش، خوشبختی با آرمان بود که با تمامی و سختی با آرمان بود که با سختی و دعوا، عاشق همدیگر بودیم؛ همانند یک آهن‌ربا که قرار نیست از یکدیگر جدا شویم. معجزه خیلی کارها را می‌توانست بکند و این در زندگی‌ام مشهود بود.
با صدای عمو احمد به خودم آمدم به او نگاه کردم. عمو احمد با یک سرفه مصلحتی، می‌خواست جمعیت را از حالت متفرقه در بیاورد که گفت:
«حضور محترم! قابل توجهی که همتون رو به عنوان پاگشایی هیما و آرمان‌خان دعوت کردم، یک‌چیز دیگه‌ای هم این مهمونی به وجود اومده!»
یک‌بار دیگر سرفه‌ای مصلحتی نمود و ادامه‌ی حرفش را زد:
«من و صنم تصمیم گرفتیم که بچه‌هامون با همدیگه ازدواج بکنن و ای دوری، میان مهشید و سبحان برداشته بشه!»
عمه صنم نگاهش به من افتاد و می‌خواست حال مرا ببیند که چگونه به سر می‌برم. حال من در آن لحظه خوشحالی بود و باعث شده بود که حیرت‌زده شود و بیشتر به من دقیق‌تر شود و من با لبخند پیروزمندانه‌ای به او بنگرم. می‌خواست مرا با اندوه و آشفتگی ببیند و او برنده‌ی این میدان باشد؟ و منم نیز او را کیش‌ومات کردم و با یک تیر، دو نشان را به سوی او پرتاب کردم.
پلکی زدم و نگاهم را از او ستاندم و دم گوش آرمان گفتم:
«من برم به سبحان و مهشید تبریک بگم و بیام!»
خواستم بلند شوم که مچ دستم را گرفت و مانع رفتنم شد.
«صبر کن باهم بریم.»
لبخندی زدم و گفتم:
«باشه؛ پس بلندشو باهم بریم!»
برخاست و به سوی سبحان و مهشید حرکت کردیم. سبحان با لبخند به من و آرمان نگریست و بلند شد و به من که تازه ازدواج کرده بودم، تبریک گفت و به آرمان هم همین تبریک را گفت. به سبحان تبریک را گفتم و حالا نوبت به مهشید رسید. او را در آغوش کشیدم و در گوشش گفتم:
«بهت تبریک میگم دخترعمو، انشاءالله خوشبخت بشی مهشید!»
مهشید آهسته گفت:
«عذاب وجدان ولم نمی‌کنه!»
به پشتش زدم و گفتم:
«نداشته باش؛ چون من خوشحالم که تو و من مهمون این خوشبختی هستیم!»
 
با تعجب گفت:
«منظورت چیه؟!»
لبخندی زدم و گفتم:
«من عاشقش شدم مهشید! ماندانا بهت نگفته؟!»
با شتاب مرا از خود جدا نمود و روبه من گفت:
«جدی که این حرف رو نمی‌زنی؟!»
مرموذ خندیدم و چشم‌هایم را به عنوان «تأیید» باز و بسته کردم. با دستش ضربه‌ای به بازوانم زد و با حرص گفت:
«خدا تو رو نکشه هیما، من اون ماندانا رو از وسط نصف می‌کنم!»
خندیدم و به سبحان و آرمان خیره شدم که گرم صحبت بودند. پاسخش را دادم:
«دیگه به من چه! می‌خواستی که زودتر از ماندانا بفهمی!»
با حرصی مشهود به من نگاه کرد و گفت:
«از جلوی چشم‌هام برو که یک وقتی‌که سگ شدم، پاچه‌ت رو نگیرم!»
خندیدم و روبه آرمان کردم و گفتم:
«بریم گلم؟»
از این فاصله هم می‌شد تعجب را از چشمان مهشید خواند؛ چون زیر لب گفت:
«گلم؟ یعنی به همدیگه هم ابراز علاقه کردن؟»
بی‌توجه، دست آرمان را گرفتم و بعد از آن دونفر دور شدیم و کنار همان مبلی که نشسته بودیم، نشستیم.
***
«فصل چهارم»
با آرمان نشسته بودیم و به مردمی که پی‌ در پی می‌رفتند و گذر می‌کردند، حواس‌مان را در پی آن‌ها معطوف نموده بودیم.
مرد کهنسال با همان دستان پیر و فرتوتش، دست همسرش را گرفته بود و با عشق با یکدیگر صحبت می‌کردند.
پیش‌خدمت به سویمان آمد و گفت:
«سلام، چیزی سفارش نمی‌دین؟»
روبه پیش‌خدمت کردم و گفتم:
«یک قهوه با یک کیک فنجونی!»
روبه آرمان متفکر کردم و گفتم:
«تو چیزی نمی‌خوای؟»
لبخندی زد و هنگامی‌که در چشمانم نگاه می‌کرد، گفت:
«چرا، یک چای با قند!»
با تعجب نگاهش کردم که نگاهش را از من دریغ کرد.
چرا چای با قند؟
نگاهم را به سوی پنجره به حرکت در می‌آورم و حالا می‌فهمم که چرا آرمان در این هوای بهاری، چای را با قند می‌خورد. نگاه‌اش کردم که هم‌چنان با لذت چای را می‌نوشید و نگاهش را به بیرون از کافه سوق داده بود. نمی‌دانم از چه چیزی لذت می‌برد؛ اما بسیار می‌دانستم که او هم‌اکنون در دنیای خودش به‌ سر می‌برد و اصلاً هم نمی‌دانستم به چه چیزی؟!
بارش باران بهاری در همه‌جای جهان مشهود بود و این یکنواختی زندگی‌ام، حالم را به دگرگون خوانده بود. زندگی که هم‌اکنون در کنار آرمان به سر می‌بردم و آرامش یعنی خود عاشق‌شدن و عشق تجربه کردن!
***
«فصل پنجم»
«دوماه بعد»
امشب، شب رسیدن مهشید به سبحان بود و همه صنم، با شور و شوق به تمامی مهمانان امشب خیره می‌شد و انگاری با نگاه‌اش به همه‌ی مهمانان جمع می‌فهماند که پسرش با تک‌دختر داداشش وصلت کرده و انگاری همه از این وصلت، خوشحال و خشنود بودند. با صدای همهمه‌ای که پیچید، فهمیدیم که جناب عاقد به تازگی آمده و همه منتظر او بودند. نشسته بودم و لبخند نیز داشتم. لبخندی که به لب داشتم، نشان از شعف و راضی بودن، بود.
آرمان در گوشم گفت:
«تو چرا مدام همه‌ش می‌خندی؟»
 
خونسرد به سویش بازگشتم و گفتم:
«تو چرا همه‌ش به من کار می‌گیری؟ هان؟!»
لبخندی زد و به سویم برگشت.
«من کار به تو ندارم؛ حرکاتت رو زیرنظر دارم. این هم یکی از سوتی‌هات!»
با دهانی باز نگاه‌اش کردم.
«چی؟!»
خنده‌اش گرفت؛ اما آن را جمع کرد‌.
«هیچی، ولش کن!»
همان‌طور که تعجب کرده بودم، نگاهم را از او دریغ کردم و شانه‌ام را بالا انداختم. عاقد که مردی پیر و سالخورده بود، نشست و گفت:
«آماده‌اید؟»
همه تأیید کردند و عاقد خطبه را خواند. در این بین، به پدرم که چهره‌اش سرد گردیده بود، خیره شدم.
یادم رفته بود که از او معذرت‌خواهی کنم. بغض کردم و برخاستم و به طرف پدرم حرکت کردم و در کنارش که صندلی خالی بود، نشستم. متوجه آمدنم شد و گفت:
«چیزی شده دخترم؟»
باز هم همان بغض قبلی، مانند بوته در گلویم فرو بست و باعث گردید که دستان مردانه‌اش را بگیرم و بگویم:
«بابا، من رو بابت رفتار اخیرم عذر می‌خوام.»
لبخندی برایم زد و آهسته گفت:
«از موقعی که با همدیگه جنگ‌وجدال داشتیم، بخشیدمت دخترم!»
بغضم به یک‌باره شکست و با شتاب بلند شدم و به سوی حیاط محضرنامه به‌راه افتادم و در کنار صندلی که گوشه‌ی حیاط بود، نشستم و شروع به گریستن نمودم. چقدر پَست بودم که فقط در گذشته به فکر خودم بودم و به فکر پدرم نبودم که چقدر آن را تنها رها کرده بودم. تا چقدر از دستم عاصی بود و من فقط او را اذیت کرده بودم و باعث رنجش او گشته بودم.
با صدای آرمان به خود آمدم:
«حالت خوبه هیما؟»
از لحن و حالت حرفش مشخص بود که بسیار مشوش و نگران است. نگاهی به چهره‌ی نگران و گرفته‌اش انداختم و سرم را پایین فکندم.
«من به بابام خیلی بد کردم آرمان! خیلی بد!»
اندکی نگاهم کرد و بعد لبخندی برایم زد و دستم را گرفت و کاری کرد که بلند شوم. روبه‌رویم ایستاد و با آرامش خاصش گفت:
«من درکت می‌کنم عزیزم! هیما، ما به کل آدم‌های خوب و بد زندگی‌مون بدهکاریم؛ حتی اگر ما رو نبخشیده باشن یا حتی بهشون بدی کرده باشیم.»

اشک‌هایم را پاک کردم و خودم را در آغوش مردانه و امن‌اش پرت کردم.
«ممنونم ازت که باهام هستی آرمان!»
سرم را بوسید و حلقه‌ی دست‌هایش را بر روی تنم، محصور کرد.
«من همیشه همراهت هستم هیماجان! حتی اگر تو، من رو نخوای یا از من نفرت داشته باشی!»
لبخندی زدم و پاسخش را دادم:
«این چه حرفیه که تو می‌زنی آرمان؟! حالا بیا بریم که مجلس تموم شد.»
از آغوشش بیرون آمدم و دست مردانه‌اش را گرفتم و به طرف محضرنامه به‌ راه افتادیم.
***
«پنج‌سال بعد»
«هیما»
به دریا می‌نگرم و ساحلی که زیر پاهایم خیس است. آسمان آفتابی و صاف و گرمایش در زمین، طاقت‌فرسا بود. آرمان کنارم بود و دستم را حسابی گرفته بود تا بلکه یک وقت از کنارش تکان نخورم.
هنگامی‌که به پنج‌سال پیش خود نگاه می‌کنم، می‌بینم که چقدر خوشبخت و خوشحال بودم. از داشتن آرمان، از داشتن دلی پر از رضایت، داشتن دلی که پر از خدا و صاحبش همان خدا بود. نفس رضایت‌مندی زدم و درحینی‌که به گذشته‌ها غلت خورده بودم، حرف دلم را بازگو کردم:
«سال‌ها پیش، وقتی‌که دلبسته بودم به یکی و اون اصلاً دوستم نداشت. اون من رو مثل خواهر خودش می‌دید و عاشق و انگاری عاشق یکی دیگه بود.»

اخمی کرد و با کنجکاوی به نیم‌رخم خیره شد.
«خب؟»
 
«بچه‌ها، رمان هم بلاخره تموم شد. آهنگی که توی این پارت آخر هست و متنش رو هم گذاشتم، آهنگش هم گذاشتم، برید گوش کنین و لذت ببرین.»




لبخندی زدم و گفتم:
«تا اینکه تو اومدی توی زندگیم و من رو تغییر دادی و من اون رو فراموش کردم و تو شدی تکیه‌گاه من و تمام هستی من رو شکل دادی؛ ازت ممنونم آرمانکه اومدی توی زندگی من!»

مانند خودم، لبخندی به رنگ خشنودی زد و گفت:
«من هم باید از تو ممنون باشم که از همون اول دیدمت و خودت عشق رو توی دلم کاشتی!»
جلو آمد و گونه‌اش را بوسیدم و گفتم:
«حالا نمی‌خوای بفهمی من عاشق چه کسی شده بودم؟»

آرمان نفس عمیقی کشید و گفت:
«نه! دوست ندارم و اصرار هم ندارم که بهم بگی!»
تک خنده‌ای کردم و گفتم:
«اما من می‌خوام بگم؛ حاضری؟»
پلکی زد و سرش را پایین انداخت.
«هرطور که مِیلته هیما!»
خنده‌ام را جمع نمودم و گفتم:
«اگر دوست نداری که نمی‌گم آرمان!»
رک و روراست گفت:
«نه، پشیمون شدم؛ بگو ببینم کیه؟!»
پوست لبم را جویدم. استرس تمام وجودم را گرفت و با بلاتکلیفی، دلم را به دریا زدم:
«پسرعمه‌م!»
با تعجب به سمتم برگشت و پلک‌زدن، گفت:
«کدوم پسرعمه‌ت؟»
لبم را گاز گرفتم و سرم را پایین انداختم.
«پسرعمه‌م سبحان!»
شوکه‌زده به من خیره شد و گفت:
«واقعاً؟ پس... پس تو!»
سرم را به عنوان تأیید تکان دادم.
«آره؛ چون اصلاً سوفیا رو دوست نداشت و منی که ازش پرسیده بودم، ترسید که عمه صنم بفهمه. آخه می‌دونی، سوفیا و سبحان اصلاً علاقه‌ای نداشتند و فقط به عنوان همکار باهم بودند و عمه صنم برای اینکه من شکست عشقی بخورم، اون کار رو کرده بود؛ اما خبر نداشت که من از بچگی عاشق سبحان بودم؛ ولی... ولی همون موقع خواستگاری که من فرار کرده بودم، به امام‌رضا(ع) پناه بردم و ازش خواسته بودم که عشقش رو از دلم بیرون بندازه! وقتی‌که باهات ازدواج کردم، هیچ حسی بهت نداشتم و اگر بگم از همون بله‌برون عاشقت شدم، چیکار می‌کنی؟»

با دهانی باز به من خیره شد و آهسته‌آهسته پلکی زد و به‌طور ناگهانی زیر خنده‌ای زد که از خنده‌اش، خنده‌ام گرفت و مانند خودش زیر خنده زدم.
«دروغ میگی!»
خنده‌ام را جمع کردم.
«مگه من دارم به تو دروغ میگم؟»
لبخندی زد و مرا در آغوش مردانه‌اش گرفت.
«نه، فقط باور نکرده بودم که کردم!»
لبخندی از ته‌دل زدم. آرمان حتی آغوشش برایم امن‌ترین آغوش دنیا بود و این برای من در تمام این پنج‌سال اخیر ثابت شده بود. خدایا شکرت که راه درست را به من نشان دادی و این من بودم که مسیرم را به سوی تو برنداشتم و حالا تو قسمت را با آرمان نوشته بودی!
***
«فصل آخر»
دستم را بر روی گیتارم تنظیم نمودم و روبه آرمان گفتم:
«حاضری؟»
لبخند کجی زد و مانند خودم گفت:
«آره، بزن بریم!»
مامان و بابا و حتی عمه‌هایم مریم و فرزانه و حتی آن عمه صنم غد و یک‌دنده‌ام هم این‌جا بودند. سبحان و مهشید به همراه دختر سه‌ساله‌شان همتا آمده بودند و در این بین، نگاه عمه صنم مدام مرا آزار می‌داد و این من را کلافه و سردرگم کرده بود.
بی‌توجه به نگاه‌اش، نگاهم را از او گرفتم و آرمان بیت را خواند:
«چرا هَر دَفعه میای
به تو می‌خورَم گِرِه
نمی خواد دِلَم اَز پیشِت
دیگه هیچ‌جایی بِرِه
نمی‌شه یه ثانیه‌ هم بُکُنَم تورو وِلِت
اگه تو بخوای میدَم
هرچی دارمو بِهِت
تو بِهِم میدی فَقَط
حِس زنده بودنو
از تو دارم تا ابد
این حالِ خوبَمو
وقتی هستی پیشِ مَن
از همه‌چی دورمو
واسه عشقت می‌زنم
همه زورمو
آهای‌آهای سِتارِه سِتارِه سِتارِه
دنیا مِثلت نَدارِه نَدارِه نَدارِه
بهم بگی یه آرِه یه آرِه یه آرِه
همه‌چی دیگهِ رِوالِ رِوالِ رِوالِ»
«آهنگ ستاره از زکی شمس»

آهنگ که تمام شد، نگاهی به یکدیگر انداختیم و بعد به جمعیت چشم دوختم که شاهد عشق ما بودند و این‌ها مدیون آرمان بودم. همه‌چیز از یک ریسمانی شروع شده بود که آغوشش همانند اقیانوس پر از تنگ و فرار کردنی بود. همانی که دوست دارم از او بنویسم و اسمش را بگذارم:
«در ریسمان اقیانوس»
***
(پایان)
1405/6/13

«باورم نمی‌شه بعد از دوسال تمومش کنم و به اینجا برسم. دلم برای هیما و آرمان تنگ میشه بچه‌ها!
امیدوارم از این رمان خوشتون اومده باشه و نظرتون رو بهم بگین. خیلی خوشحال میشم که با من همراه باشید.
«سیده نرگس مرادی خانقاه»
 
img_81212885_1788341917.jpg


ممنون از اینکه کافه نویسندگان رو برای انتشار اثر ارزشمندتون انتخاب کردید.❤️
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا پایین