در حال ویرایش دلنوشته جغرافیای بی‌تن | مینا مرادی

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع پناه.
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
مادرم زن شریفی‌ست. او زنی‌ست که اندوهش را پشت لبخندش پنهان می‌کند؛ آن‌قدر آرام که هیچ‌کس سنگینی دلش را نمی‌بیند. سال‌ها از کنار خواسته‌های خودش گذشت تا راه برای آرزوهای ما هموارتر شود. نه گله‌ای کرد و نه منتی بر سرمان گذاشت.
مادرم زنی‌ست که گاهی از یاد می‌برد زن است؛ چرا که آن‌قدر مادر بودن را زندگی کرده تمام رؤیاهای دخترانه‌اش را در گهواره‌ی کودکی‌مان خوابانده و برای همیشه بوسیده و کنار گذاشته‌است.
نمی‌دانم چه‌طور در سکوت گریه می‌کند، چه‌طور اشک‌هایش را پشت در بسته‌ی آشپزخانه جای می‌گذارد و با چشم‌های خسته، برایمان چای می‌ریزد، همان چای همیشگی با طعم مهربانی، با عطر نگران‌ترین دعاهای دنیا...!
گاهی فکر می‌کنم او بیش از آن‌که یک زن باشد، مدار زندگی ماست. بی‌وقفه می‌چرخد تا روزها از حرکت نایستند، تا دل‌های ما از آرامش خالی نشوند.
 
آخرین ویرایش:
در میان روزهای تکراری، دل‌خوشی‌های مادر عجیب ساده‌اند.
گاهی به درست بسته شدن موی دخترش گره می‌خورند، گاهی به لقمه‌ای که با اشتها خورده می‌شود، گاهی به خنده‌ی کودکی که تب دیشب را از یاد برده است.
او شادی را در اتفاق‌های بزرگ جست‌وجو نمی‌کند، همین که خانه آرام باشد، همین که دل فرزندانش قرص باشد، برایش کافی‌ست.
شاید هیچ‌کس این لحظه‌های کوچک را به چشم نیاورد؛ اما تمام دنیای یک مادر از همین شادی‌های ساده ساخته می‌شود.
و چه باشکوه است کسی که خوشبختی‌اش را در لبخند دیگران پیدا می‌کند.
 
آخرین ویرایش:
هیچ‌کس نمی‌پرسد «مادر» کیست. همه فقط از او انتظار دارند.
آن‌قدر برای دیگران زندگی می‌کند که گاهی «زن بودنش» آرام‌آرام پشت مسئولیت‌ها گم می‌شود.
خستگی را به دوش می‌کشد؛ اما صدایش هنوز پناه است و حضورش عمیقاً امن.
سال‌ها بعد، تازه می‌فهمیم قامت خمیده‌اش از گذر زمان نبود، بلکه از وزن دوست داشتنی بود که هیچ‌گاه برایش حساب و کتابی نخواست.
 
آخرین ویرایش:
گاهی با خود فکر می‌کنم، اگر روزی مادرم فقط یک‌ بار بگوید: «خسته‌ام»؛ نه با لبخند همیشگی‌اش، بلکه از ته دل،
چه چیزی از این خانه کم خواهد شد؟
کسی می‌داند در تمام شب‌هایی که آسوده خوابیدیم، چند بار پتو را روی شانه‌هایمان کشید و بی‌صدا از کنارمان گذشت؟
حالا که بزرگ شده‌ام، تازه می‌فهمم آرامش کودکی‌ام اتفاقی نبود، ثمره‌ی شب‌هایی بود که او بیدار ماند تا ما آسوده بخوابیم.
و هنوز در شلوغ‌ترین روزهای زندگی، دلم برای یک فنجان چای از دست‌های مادرم تنگ می‌شود، نه برای طعمش،
بلکه برای آرامشی که هیچ‌جا جز کنار او پیدا نمی‌شود.
 
آخرین ویرایش:
مادر، فقط یک واژه نیست، بخشی از عمرش را زندگی می‌کند و بخش بزرگ‌ترش را به ما می‌بخشد.
سال‌ها از کنار خواسته‌های خودش گذشت تا راهِ آرزوهای ما هموار بماند.
کمتر از دردهایش گفت، بیشتر شنونده‌ی دردهای ما بود. کمتر برای خودش ایستاد و بیشتر پشت ما.
شاید هیچ‌گاه نامش در جایی ثبت نشود؛ اما رد بودنش را می‌شود در تمام لحظه‌های خوب زندگی پیدا کرد.
مادر...
بی‌آن‌که قهرمان نامیده شود هر روز بی‌صدا پیروز میدان خانه است.
 
آخرین ویرایش:
مادر، زنی‌ست که با بی‌پناهی جنگید؛ اما هیچ‌گاه سلاح بر زمین نگذاشت. او گرسنگی را با لبخند رد کرد،
درد را در آستین پنهان کرد، و مهر، همان مهر بی‌زوال را در لقمه‌ای ساده پیچاند و به کام ما ریخت.
پس از گذر سال‌ها، هرچه می‌نگرم، هیچ واژه‌ای نیست که حق مهرش را ادا کند.
فقط دلم می‌خواهد بنویسم.
به احترام تمام آن شب‌هایی که بالای سر ما نشست،
به احترام آن اشک‌هایی که فرو خورد،
و به احترام آن دل بزرگی که هرگز سهم خودش نشد:
«مادر، تویی معنای کامل عشق…!
و جهان بی تو، فقط یک سکوت بی‌دلیل است که ادامه دارد.»
 
آخرین ویرایش:
و حالا که خودم مادر شده‌ام، تازه مادرم را می‌فهمم.
پس این چند خط را برای شما می‌نویسم؛
پسران دلبندم...
از همان روزی که صدای تپش قلبتان را شنیدم، دیگر هیچ رؤیایی از رؤیای بزرگ شدن شما بزرگ‌تر نبود.
اگر روزی خسته بودم و چیزی نگفتم، اگر شب‌ها بیدار ماندم و صبح با لبخند بیدارتان کردم، بدانید که این‌ها از سر وظیفه نبود، از سر عشق بود.
مادری یعنی هر روز بی‌آن‌که کسی ببیند، بخشی از جانت را خرج لبخند فرزندانت کنی و از این بخشیدن، هیچ‌گاه احساس کم شدن نکنی.
 
آخرین ویرایش:
پسران دلبندم...
شما را با هر تپش قلبم، با هر شب بی‌خوابی و با هر زخمی که روزگار بر جانم نشاند، بزرگ کردم.
در آغوشی پر از دعا، ترس و امید. آغوشی که همیشه می‌خواست امن‌ترین جای جهان برای شما باشد، حتی اگر تمام دنیا روی خوشش را از شما برمی‌گرداند.
اگر روزی از من چیزی به یاد آوردید، آرزو نمی‌کنم چهره‌ام را به خاطر بسپارید، آرزو می‌کنم مهربانی را از من به یاد داشته باشید.
دست گرفتن خسته‌ای را، دلجویی از دل شکسته‌ای را و انسان ماندن را، حتی وقتی دنیا راه دیگری پیشِ پایتان می‌گذارد.
دل‌خوشی من هیچ‌گاه به موفقیت‌ها و دستاوردهایتان نیست، دل‌خوشی من، خوب بودنِ شماست... .
این‌که مردانی باشید که حرمت دل‌ها را می‌دانند، دست افتاده‌ای را می‌گیرند و هیچ‌گاه محبت را فراموش نمی‌کنند.
اگر روزی بر قله‌ی بلند زندگی ایستادید، لحظه‌ای به پشت سرتان نگاه کنید، شاید رد قدم‌های زنی را ببینید که سال‌ها آرام‌تر راه رفت تا شما بی‌دغدغه بدوید.
و اگر روزی دلتان گرفت، اگر زندگی خسته‌تان کرد، اگر هیچ پناهی پیدا نکردید، بدانید در این جهان قلبی هست که حتی از دورترین فاصله‌ها نیز خانه‌ی شماست.
 
آخرین ویرایش:
علی و ایلیای عزیزم.
مادر، فقط یک واژه نیست. مادر خانه‌ای‌ست که هرچقدر از آن دور شوی راه بازگشتت را از بر است.
و اگر روزی دیگر صدایم را نشنیدید، امیدوارم هر بار که مهربانی کردید،
هر بار که بی‌چشم‌داشت دستی را گرفتید،
و هر بار که دل کسی را نشکستید مرا همان‌جا پیدا کنید،
در ادامه‌ی خوبی‌های خودتان.
 
آخرین ویرایش:

img_364f4d77_1788794874.jpg
 
عقب
بالا پایین