چالش [تمرین نویسندگی]4️⃣

"هر چه زمان جلوتر می‌رفت، من می‌ماندم و کلی سوال بی جواب که باید از حسام میپرسیدم، اما سکوت سهمگین فضای بین ما را احاطه کرده بود و گویی این سکوت، بلندترین دیوار، از هر کلمه‌ای بود که می‌توانستیم به یکدیگر بگوییم.
انگار هر دوی ما در باتلاقی از ترس و غرور افتاده بودیم، و من، محکوم به تماشا و فرصتی که یکی پس دیگری طی میشد.
 
هر چه زمان جلوتر می‌رفت،
من می‌ماندم و کلی حرفِ تلنبار شده..
حرف زدن برایم مشکل بود؛
بدتر از آن،
حرف زدن و درست فهمیده نشدن هم دردناک بود..
تنها سُکوت بود که پناهگاهِ امنی به حساب می‌آمد؛
که آن هم قفسی میشد به دورِ تمامِ احساساتم..
 
هرچه زمان جلوتر می‌رفت، من می‌ماندم و کلی سوال بی‌جواب.
هرچه زمان جلوتر می‌رفت؛ من در میانه‌ی بی‌پاسخی‌های خویش گرفتار بودم.
چطور ممکن بود که روزی، تمام حقیقت در دست‌هایم نمایان شوند و روز بعد، همگی در مهی از تردید گم شوند؟ چرا سرنوشت مرا به این نقطه کشاند؟ به این مسیری که نه روزی خواسته بودمش و نه در آن جایی برایم بود؟
آیا این من بودم که از راه بازگشت جا مانده بودم؟ یا شاید زندگی با دست‌های سردش، مرا در دور دست‌ها رها کرده بود؟ آیا این من بودم که بلد نبودم زندگی کنم؟
گاهی فکر می‌کردم شاید مشکل از من نیست… شاید دنیا زیادی عجول و زیادی بی‌رحم شده است؛ اما بعد می‌دیدم نه! مشکل دقیقاً از جایی شروع شد که من تصمیم گرفتم سکوت کنم.
وقتی باید حرف می‌زدم، وقتی باید می‌جنگیدم، وقتی باید می‌رفتم یا برمی‌گشتم… من فقط ایستادم و خفه ماندم.
و حالا، هرچه زمان جلوتر می‌رفت؛ من می‌ماندم و کلی «اگر» که...
اگر زودتر فهمیده بودم؛
اگر کمی شجاع‌تر بودم و اگر به جای فرار، یک بار… فقط یک بار، با زندگی و خودم‌ روبه‌رو می‌شدم.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: -ALI-
عقب
بالا پایین