در حال ویرایش مجموعه اشعار رودخانه‌ای که به دریا رسید|اثر ریپر

شعرهایم،
به قامت تو بدل شد.
واژه‌هایم،
بی‌قرار بودند
تا در نگاهت آرام گیرند.
و من،
شاعر بی‌پناهیم
که در هر خط
به تو رسیدم
چونان رودخانه‌ای
که به دریا بازمی‌گردد.
 
تو را در آسمان نوشتم
نه بر ستاره‌ها،
که بر تاریکیِ بی‌پایان.
هر بار که شب
به پایان رسید
نامت،
چونان چراغی پنهان
در دلِ خاموشی
به من نزدیک شد.
 
تو را در غروب نوشتم
نه بر آسمان،
که بر سایه‌های کشیده بر دیوار.
هر رنگِ سرخ
به یاد تو افتاد
و خورشید،
در آخرین نفسش
نامت را زمزمه کرد.
 
سکوتم،
به صدای تو بدل شد.
من،
در میان خاموشی‌ها
به تو رسیدم
و فهمیدم
که عشق،
نه فریاد،
که آرامشی بی‌پایان است.
 
تو را در خاک نوشتم
نه چونان پایان،
که چونان ریشه‌ای
که به سمت آسمان می‌روید.
هر دانه‌ای که شکفت
به قامت تو بدل شد
و زمین،
به باغی عاشقانه تبدیل گشت.
 
تو را در نفس‌هایم نوشتم
نه چونان هوایی گذرا،
که چونان حقیقتی
که درونم را زنده نگه می‌دارد.
هر بار که نفس کشیدم
نامت،
به رگ‌هایم دوید
و جهان،
از نو آغاز شد.
 
خاطراتم،
به نام تو ختم شد.
من،
در هر لحظه‌ی گذشته‌ام
تو را دیدم
و فهمیدم
که عشق،
نه در آینده،
که در تکرارِ بی‌پایانِ اکنون است.
 
تو را در غبارِ سال‌ها نوشتم
نه چونان خاطره،
که چونان حقیقتی
که هرگز نمی‌میرد.
هر بار که زمان
به پایان رسید
نامت،
چونان رودی تازه
از نو آغاز شد.
 
نگاه‌هایت
به فصل‌ها جان داد.
بهار،
از لبخندت شکفت
و زمستان،
در گرمایت فرو ریخت.
من،
در گردشِ بی‌پایانِ سال‌ها
به تو رسیدم
و فهمیدم
که عشق،
جاودانه است.
 
تو را در مرزِ خاموشی نوشتم
نه چونان پایان،
که چونان آغازِ بی‌پایان.
هر بار که جهان
به سکوت رسید
صدای تو
چونان چراغی پنهان
در دلِ تاریکی
به من نزدیک شد.
 
عقب
بالا پایین