آن شب، برای اولین بار، صدای پادکستر مانند کلیدی به قفل ذهنم خورد؛ انگار پاسخی نزدیک بود، اما هنوز در تاریکی میماند.
با اینکه ساعت هنوز به نه نرسیده بود، عجیب دلم میخواست زودتر از موعد آن رازها را بشنوم. نمیتوانستم صبر کنم.
به خانه که رسیدم، کفشهایم را همان دمِ در از پا درآوردم و رها کردم؛ کاری که هیچوقت نمیکردم. خانهام همیشه مرتب بود، هرچیز سرِ جایش؛ عادتی که از همان تیمارستان با خودم آورده بودم، انگار نظم بیرون میتوانست جبران بینظمیای باشد که هر روز میدیدم. اما آن شب، کیفم را روی مبل انداختم، بیآنکه حتی نگاهش کنم.
با عجله لباسهایم را عوض کردم و روی زمین سرد نشستم، پشت به دیوار، درست زیر پنجرهای که پردهاش را هیچوقت کامل نمیکشیدم.
لپتاپم را روی میز عسلی گذاشتم؛ صفحهاش هنوز خاموش بود. صدای ساعت دیواری، هر ثانیه را یادآوری میکرد. دستم ناخودآگاه سمت جیبم رفت، همانجا که مداد شمعی آبی هنوز بود؛ گرمای کوچکش را زیر انگشتهایم حس کردم.
هر لحظه که میگذشت، حس میکردم بیشتر در آستانهی چیزی ناشناخته میایستم. ساعت نزدیک نُه شد. نفسهایم آرامتر، اما ضربان قلبم تندتر بود. صفحه را روشن کردم.
پادکست شروع شد و اتاق را پر کرد. بدنم سست بود و ذهنم میان هیجان و ترس معلق. صدای گوینده کمی خشدار بود، مثل کسی که شبها زیاد حرف زده و حالا کلماتش را با احتیاط بیرون میفرستد.
سعی کردم تمام حواسم را جمع کنم؛ عادتِ حرفهایام بود، همان تمرکزی که سرِ تخت بیمارها یاد گرفته بودم. اما اینبار، برای اولین بار، این تمرکز بهجای آرامش، ترس آورد. این دیگر فقط یک صدا نبود؛ چیزی بود که زیر پوست سکوت حرکت میکرد.
با اینکه ساعت هنوز به نه نرسیده بود، عجیب دلم میخواست زودتر از موعد آن رازها را بشنوم. نمیتوانستم صبر کنم.
به خانه که رسیدم، کفشهایم را همان دمِ در از پا درآوردم و رها کردم؛ کاری که هیچوقت نمیکردم. خانهام همیشه مرتب بود، هرچیز سرِ جایش؛ عادتی که از همان تیمارستان با خودم آورده بودم، انگار نظم بیرون میتوانست جبران بینظمیای باشد که هر روز میدیدم. اما آن شب، کیفم را روی مبل انداختم، بیآنکه حتی نگاهش کنم.
با عجله لباسهایم را عوض کردم و روی زمین سرد نشستم، پشت به دیوار، درست زیر پنجرهای که پردهاش را هیچوقت کامل نمیکشیدم.
لپتاپم را روی میز عسلی گذاشتم؛ صفحهاش هنوز خاموش بود. صدای ساعت دیواری، هر ثانیه را یادآوری میکرد. دستم ناخودآگاه سمت جیبم رفت، همانجا که مداد شمعی آبی هنوز بود؛ گرمای کوچکش را زیر انگشتهایم حس کردم.
هر لحظه که میگذشت، حس میکردم بیشتر در آستانهی چیزی ناشناخته میایستم. ساعت نزدیک نُه شد. نفسهایم آرامتر، اما ضربان قلبم تندتر بود. صفحه را روشن کردم.
پادکست شروع شد و اتاق را پر کرد. بدنم سست بود و ذهنم میان هیجان و ترس معلق. صدای گوینده کمی خشدار بود، مثل کسی که شبها زیاد حرف زده و حالا کلماتش را با احتیاط بیرون میفرستد.
سعی کردم تمام حواسم را جمع کنم؛ عادتِ حرفهایام بود، همان تمرکزی که سرِ تخت بیمارها یاد گرفته بودم. اما اینبار، برای اولین بار، این تمرکز بهجای آرامش، ترس آورد. این دیگر فقط یک صدا نبود؛ چیزی بود که زیر پوست سکوت حرکت میکرد.
آخرین ویرایش: