آن شب، برای اولین بار، صدای پادکستر مانند کلیدی به قفل ذهنم خورد؛ انگار پاسخی نزدیک بود، اما هنوز در تاریکی می‌ماند.
با این‌که ساعت هنوز به نه نرسیده بود، عجیب دلم می‌خواست زودتر از موعد آن رازها را بشنوم. نمی‌توانستم صبر کنم.
به خانه که رسیدم، کفش‌هایم را همان دمِ در از پا درآوردم و رها کردم؛ کاری که هیچ‌وقت نمی‌کردم. خانه‌ام همیشه مرتب بود، هرچیز سرِ جایش؛ عادتی که از همان تیمارستان با خودم آورده بودم، انگار نظم بیرون می‌توانست جبران بی‌نظمی‌ای باشد که هر روز می‌دیدم. اما آن شب، کیفم را روی مبل انداختم، بی‌آن‌که حتی نگاهش کنم.
با عجله لباس‌هایم را عوض کردم و روی زمین سرد نشستم، پشت به دیوار، درست زیر پنجره‌ای که پرده‌اش را هیچوقت کامل نمی‌کشیدم.
لپ‌تاپم را روی میز عسلی گذاشتم؛ صفحه‌اش هنوز خاموش بود. صدای ساعت دیواری، هر ثانیه را یادآوری می‌کرد. دستم ناخودآگاه سمت جیبم رفت، همان‌جا که مداد شمعی آبی هنوز بود؛ گرمای کوچکش را زیر انگشت‌هایم حس کردم.
هر لحظه که می‌گذشت، حس می‌کردم بیشتر در آستانه‌ی چیزی ناشناخته می‌ایستم. ساعت نزدیک نُه شد. نفس‌هایم آرام‌تر، اما ضربان قلبم تندتر بود. صفحه را روشن کردم.
پادکست شروع شد و اتاق را پر کرد. بدنم سست بود و ذهنم میان هیجان و ترس معلق. صدای گوینده کمی خش‌دار بود، مثل کسی که شب‌ها زیاد حرف زده و حالا کلماتش را با احتیاط بیرون می‌فرستد.
سعی کردم تمام حواسم را جمع کنم؛ عادتِ حرفه‌ای‌ام بود، همان تمرکزی که سرِ تخت بیمارها یاد گرفته بودم. اما این‌بار، برای اولین بار، این تمرکز به‌جای آرامش، ترس آورد. این دیگر فقط یک صدا نبود؛ چیزی بود که زیر پوست سکوت حرکت می‌کرد.
 
آخرین ویرایش:
صبح هنوز کامل بیدار نشده بود. از پنجره‌ی شرقی، نور خاکستریِ کم‌رنگی وارد مطب می‌شد. هوا بین خواب و بیداری معلق مانده بود؛ مثل ذهن خودم.
کتری برقی گوشه‌ی میز، بی‌صدا بخار می‌کرد. اتاق بوی قهوه‌ی شب گذشته را می‌داد که نیمه‌‌نوشیده،‌ کنار مانده بود.

تقویم روی دیوار، هنوز روی هفته‌ی قبل مانده بود. هیچ‌کس هم نبود که یادم بیاورد عوضش کنم.
مقابل آینه‌ی کوچک کنار کتابخانه مطب ایستادم و به صورتم نگاه کردم. پوست رنگ‌پریده‌ام، موهای شرابی که بی‌دقت پشت سر جمع کرده بودم و خستگی توی چشم‌هایم قدیمی‌تر از بی‌خوابی بود.
در آن نگاه چیزی بود که فقط من نامش را می‌دانستم. نوعی شکست خاموش؛ یا شاید فقط خستگی.
نگاهم به میز کار سر خورد. روی شیشه‌ی مات میز، قاب عکسی قدیمی بود.
من در آن عکس، شاید نه ساله، با لبخند گشاد و موهای ژولیده بودم و کنارم هلیا خواهرم، کمی کوچک‌تر، با آن چشم‌های درشت جدی که هیچ‌وقت شبیه بچه‌ها نبود، ایستاده بود.
دستم ناخودآگاه روی عکس کشیده شد.
رد انگشتم روی شیشه ماند، اما صورت هلیا همان‌قدر دور بود.
در همان لحظه، زنگ مطب به صدا در‌آمد.
نگاه کوتاهی به ساعت انداختم: هشت و پنجاه دقیقه بود.
قرار ملاقات نداشتم. فایل‌ها هنوز دسته‌بندی نشده بودند و کفش‌هایم هنوز پایم نبودند. در را باز کردم.
بوی زنبق مشامم را پر کرد. بی‌اختیار خندیدم.
فقط استاد رضایی می‌توانست ساعت نه صبح بوی زنبق بدهد.
«تو هیچ‌وقت وقت‌شناس نبودی، استاد.»
نگاهی به پاهای خالی‌ از کفش من انداخت و لب زد:
«تو هم هنوز عادت داری وقتی تنهایی پا بره*نه تو مطب بگردی!»
 
آخرین ویرایش:
مثل همیشه، حتی فرصت کنار رفتن هم به من نداد و بدون آن‌که منتظر دعوتی بماند.
وارد شد و از اتاق انتظار گذر گذشت و وارد اتاق کارم شد. کت طوسی همیشگی‌اش را پوشیده بود و موهای جوگندمی‌اش، برخلاف همیشه، کمی آشفته به نظر می‌رسید. عینک باریکش را با دو انگشت روی بینی جابه‌جا کرد و به کاناپه تخت‌شو که‌ پوشیده از پارچه‌ی تدی، روبه‌روی میز کارم، اشاره کرد.
«می‌تونم بشینم؟»
«اگه منتظر تعارف من بمونی، پیر میشی استاد.»
لبخند زد و نشست. عصای مشکی کلاسیکش را با دقت کنار کاناپه تکیه داد، انگار سال‌ها بود همین کار را تکرار می‌کرد.
من هم آرام گل‌های زنبق را از بسته‌ی کاغذی باز کردم و درون گلدان ساده‌ی شیشه‌ای کنار پنجره گذاشتم.
نور کمرنگ صبح روی گلبرگ‌ها افتاده بود و
رنگ بنفش و سفید زنبق‌ها زیر نور صبح مرده‌تر به نظر می‌رسید. بویشان اما هنوز تازه بود.
یکی از گلبرگ‌ها شکسته بود. با احتیاط صافش کردم و پرسیدم:
« استاد، هنوز قهوه ترک دوست داری؟»
سرش را تکان داد.
«تو هنوزم یادت می‌مونه که کی چی دوست داره!»
به سمت اشپزخانه نقلی مطب رفتم. قهوه را با حوصله در قهوه‌جوش مسی ریختم. صدای قل‌قل آب، فضای مطب را زنده کرد.
همان صداهایی که وقتی با آن‌ها زندگی می‌کنی، فکر می‌کنی بی‌معنی‌ هستند؛ ولی اگه یک روز قطع بشوند تازه می‌فهمی چقدر به آن‌ها وابسته بودی.
« رها، یادته سر کلاس شخصیت‌های چندگانه، پرسیدم اگه قراره یکی از بیمارات رو به خونه‌ات دعوت کنی کدوم‌شون رو انتخاب می‌کنی؟»
لبخند زدم. هم برای یادآوری آن لحظات، هم برای آن‌که هنوز همان لحن بازیگوشش را حفظ کرده بود.
« گفتم اونی که خودش نمی‌فهمه چند نفره.»
با همان برق آشنا توی چشم‌‌هایش خندید.
« چون فکر می‌کردی کم‌خطرتره؛ ولی من همیشه حس می‌کردم اون خطرناک‌ترینشونه.»
فنجان‌ها را روی میز گرد گذاشتم. فنجانش را برداشت. یک‌ لحظه فقط نگاهش کرد. آن سکوت بین ما، سکوت دونفری بود که از یک‌گذشته‌ی نیمه‌حل‌شده رد شده‌اند.
جرعه‌ای نوشید. نفسش را بیرون داد.
«هنوز تلخ‌تلخ.»
« تازه تلخ‌ترش کردم.»
چند ثانیه‌ای فقط به قهوه‌اش نگاه کرد. بعد سر بلند کرد و نگاهش مستقیم شد. همان نگاه آشنا که می‌دانستم همیشه یک‌ چیزی پشتش است.
ل*ب‌های من هم بالا رفت؛ اما بدون گرما و بی‌شوق.
« استاد… .»
قهوه‌ام را روی میز گذاشتم.
« فکر نمی‌کنم فقط برای خاطره‌بازی اومده باشی.»
 
آخرین ویرایش:
رضایی فنجان قهوه‌اش را کمی توی دستش چرخاند و بعد با لحنی آشنا گفت:
«می‌دونی که صبح من بدون قهوه و شیرینی نمی‌گذره. اونم از نوع خوشمزه‌اش!»
خنده‌ای کردم.
«قند و کافئین، نسخه‌ی همیشگیت.»
«دقیقاً.»
مکثی کرد. بعد کمی به پشتی کاناپه تکیه داد.
«یه کافه‌قنادی کوچیک، درست سر خیابون مطب من، تازه باز شده.»
نگاهش چند لحظه روی بخار قهوه ماند و کمی فکر کرد.
« فقط چند دقیقه پیاده تا مطبم فاصله داره. اسم نداره، یا اگه داره، من تا حالا نخوندمش.»
کمی روی مبل جا‌به‌جا شد:
«هیچ اسمی روی کافه نیست؛ ولی رول دارچینش…»
چشم‌هایش برای چندثانیه دقیق شد.
«عجیبه نه فقط خوشمزه… عجیب. اون‌جور که یاد آدم می‌مونه. از اون شیرینی‌هاییه که هنوز از در بیرون نرفتی، دلت یکی دیگه می‌خواد.»
نگاهش دوباره به من برگشت:
«صاحبش یه پسر جوونه. حدوداً بیست‌وشیش، بیست‌و‌هفت. جوونه؛ ولی انگار سنش رو زندگی کرده. چهار ماهه که اون کافه رو راه انداخته. خودش تنهایی همه‌چیز رو می‌چرخونه.
قهوه رو خودش دم می‌کنه، شیرینی‌ها رو هم خودش می‌پزه. با اینکه حرف نمی‌زنه زیاد. ولی یه چیزی تو رفتارش…»
لحظه‌‌ای مکث کرد، انگار دنبال واژه می‌گشت:
«جوریه که حس می‌کنی هربار که می‌بینیش، یه آدم دیگه‌ست.»
ابروهایم بالا رفت و پرسیدم:
«چجوریه مگه؟»
صدایش آرام‌تر شد.
«راستش… یه روز راست‌دسته، روز دیگر چپ‌دست. یه بار قهوه رو استادانه درست می‌کنه، یه روز دیگه انگار اولین باره دستگاه اسپرسو رو می‌بینه!»
لبه‌ی فنجانش را لم*س کرد.
«از وقتی متوجه این تغییر شدم، زیر نظر گرفتمش. چند بار رفتم، فقط برای اینکه مطمئن شم اشتباه نمی‌کنم و باور کن رها، این فقط حال و هوای یه آدم درون‌گرای معمولی نیست!»
 
آخرین ویرایش:
فصل دوم:
کافه‌ی بی‌نام

راجع به گرفتن پرونده‌ی بیمار کافه‌دار مردد بودم.
دلم نمی‌خواست دوباره وارد ذهن آشفته‌ی آدم دیگری شوم.
کمی زمان برای فکر کردن خواستم، هرچند در اعماق دلم حوصله‌ی پذیرش بیمار جدید را نداشتم. رضایی با خداحافظی مطب را ترک کرد.
با وجود تردیدم، صبح روز بعد خودم را جلوی کافه پیدا کردم.
نمی‌دانستم چرا آمده‌ام؛ فقط آمده بودم.
کافه‌ای در گوشه‌ای آرام از شهر، جایی‌که خورشید با احتیاط از شیشه‌های قدی به درون می‌تابید و عطر قهوه‌ی تازه با بوی کیک‌های کشمشی گرم آمیخته شده بود. به محض آن‌که در را باز کردم، چشمم به او افتاد.
آرام و بی‌شتاب، بر صندلی‌ای پشت پیشخوان نشسته بود. نور صبحگاهی صورتش را نرم نوازش می‌داد. پیراهن سفیدی بر تن داشت. موهای فرفریش چنان مرتب بود که انگار هر روز صبح آن را با حوصله حالت می‌دهد.
لحظه‌ای بعد، یکی از کارکنان‌ کافه با حرکتی بی‌صدا بشقابی را که او آماده کرده بود، مقابل مشتری دیگری گذاشت.
رول دارچینی بود، بخارش هوای سرد صبحگاهی را شکست و بوی شیرین و سوزان دارچین تا انتهای جانم خزید.
من روی یکی از صندلی‌های دورتر نشستم. وانمود کردم که سرگرم خواندن منو هستم، اما ذهنم یک‌‌سره با حضور او پُر بود.
حس می‌کردم نگاهش گاه‌گاه سمت من، با احتیاط و بی‌صدا، می‌لغزد.
یکی از کارکنان به سمتم آمد:
«خیلی خوش اومدید. سفارش‌تون رو انتخاب کردید؟»
لبخندی زدم.
«یه آمریکانو و یه رول دارچینی می‌خوام.»
روی تبلت سفارش را ثبت کرد.
«سینگل باشه یا دبل؟»
به ساعت امگا صورتی در دستم نگاهی انداختم. شروع امروز قطعاً نیاز به یک‌ آمریکانو دبل داشت.
« دبل، لطفاً.»
سری تکان داد و رفت. خیره به پشت پیشخوان شدم.
حرکت‌هایش بیش از حد دقیق بود؛ قبل از گذاشتن هر بشقاب، جای آن را نیم سانتی‌متر جابه‌جا می‌کرد.
قبل از تحویل هر فنجان قهوه، چند ثانیه به آن نگاه می‌کرد.
انگار قبل از انجام هر کاری، از قبل تمرینش کرده باشد و هیچ عجله‌ای در حرکاتش نبود.
من در همان گوشه‌ی خلوت، با دلی بی‌قرار و چشمی پنهان در پس کتابی بی‌معنا، تنها یک سؤال را بی‌صدا با خود تکرار کردم:
«چرا اومدی؟ وقتی هیچی از این آدم نمی‌دونی!»
 
آخرین ویرایش:
سری تکان دادم تا افکارم را پس بزنم، نگاهی دقیق به اطراف انداختم.
کافه کوچک ولی دنج بود؛ با نور زرد ملایم، میزهای چوبی ساده و قفسه‌هایی که پر از بطری‌های رنگی و شیشه‌های مربا و بیسکوییت دست‌ساز بود.

گوشه‌ای از فضا، اسپرسوساز استیل می‌درخشید و بوی قهوه‌ی تازه، فضا را در آغو*ش گرفته بود.
دوباره نگاهم را به صاحب کافه که پشت پیشخوان خم شده بود و با دقت فنجانی را پر می‌کرد، انداختم.
فنجان قهوه را روی میز پیشخوان گذاشت، دو قدم دور شد، بعد ناگهان برگشت و دسته‌ی فنجان را دقیقاً چند درجه چرخاند؛ انگار اگر زاویه‌اش درست نباشد، چیزی در ذهنش آرام نمی‌گرفت.
صورتش، با آن ته‌ریش مرتب، کمی خسته به‌نظر می‌رسید اما وقتی سر بلند کرد، نگاهش مستقیم در نگاه من گره خورد.
برای چند ثانیه همه‌چیز مکث کرد؛ نه صدای عصاره‌گیری دستگاه اسپرسو‌ساز، نه موزیک جَز ملایم را می‌شنیدم، فقط آن نگاه آرام و عمیق وجودم را فرا گرفته بود. نگاهش برق خاصی داشت. انگار چیزی را شناخته باشد.
لبخند کمرنگی زد، دست‌هایش را با حوله‌ای تمیز خشک کرد و به سمت من آمد.
«‌ سلام، اولین باره میاین اینجا؟»
کمی مکث کردم. ته‌ لبخندم، مرز باریکی بین سردی و صمیمیت را نگه می‌داشت.
« بله، دیروز یکی از همکار‌هام تعریفش رو می‌کرد.»
مرد دستی به پیش‌بندش کشید و گفت:
«متوجه شدم اولین‌باره که افتخار دادید و به کافه‌ی من اومدید، چون مطمئنم هیچ‌وقت یه خانم
زیبایی مثل شما رو فراموش نمی‌کنم.»
چشم از او نگرفتم. نه از سر دل‌دادگی، بلکه با نوعی تحلیل. تُن صدایش، اعتماد به نفسش، بازی‌اش با واژه‌ها، چیزی در رفتارش بیش از حد کنترل‌شده بود.
« همیشه انقدر راحت از مشتری‌هات تعریف می‌کنی؟»
کمی خندید.
«فقط از اون‌هایی که مطمئنم یه بار دیگه هم برمی‌گردند.»
به منوی چسبیده روی دیوار نگاهی انداختم و گفتم:
«امیدوارم رول‌های دارچینت به خوشمزگی حرف‌هات باشه.»
باز لبخندی پر از حرف زد:

‌«انتخاب خوبی کردی.»
سمت دستگاه قهوه‌ساز برگشت و من در دلم زمزمه کردم:
«شروع شد…»
 
آخرین ویرایش:
چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که بوی دل‌فریب دارچین، با گرمای دلنشین قهوه در هم آمیخت و من را از فکر بیرون کشید. سر بلند کردم‌ و جا خوردم.
خبری از همان کارمند قبلی نبود، این‌بار خودش بود. با یک سینی چوبی کوچک، مستقیم به طرف من می‌آمد.
« آمریکانو دوبل با رول دارچین مخصوص… خدمت شما!»
سینی را روی میز گذاشت. ولی نرفت. همان‌جا ماند و ایستاد. نگاهش دقیق بود، یک ‌جور نگاه عمیق که انگار دنبال چیزی درون صورتم می‌گشت.
از نرفتنش متعجب شدم و چشمانم کمی گرد شد.
«نمی‌دونی چقدر دلم می‌خواد لحظه‌ای رو ببینم که اولین گاز رو می‌زنی… وقتی مزه‌ش به بهشت میرسه.»
نفس در سینه‌ام حبس شد. جدی بود؟ شوخی بود؟ نمی‌دانم!
ولی نگاهش شوخی نداشت!
«بعضی مزه‌ها فقط یه بار اتفاق می‌افتن. همون بار اول. مهمه که کسی باشه که شاهد اون لحظه باشه.»
چشم ازش برنداشتم. با ابروهای بالا رفته نگاهش کردم.
«همیشه یعنی بالا سر مشتری مثل استاکر‌ها وایمستی؟»
لبخند آرومی زد. نه از آن‌هایی که آدم را پس بزند، بیشتر شبیه یک اعترافِ بی‌دفاع بود.
« تو از اون آدمایی هستی که نمیشه حدسشون زد.»
برای چند لحظه فقط نگاهش کردم. یک ‌جور سکوت بین‌ ما افتاده بود که نه سنگین بود، نه راحت.
بعد گفت:
« اسمت چیه راستی؟»
مکث نکردم.
«رها.»
کمی سر تکان داد.
«‌ من آرمان هستم، صاحب این کافه. ولی بیشتر شبیه یه مزه‌چش حرفه‌ای‌ام که دنبال واکنشِ آدم‌هاست، وقتی با طعمِ درست روبه‌رو میشن.»
سینی را برداشت، یک قدم عقب رفت.
ولی هنوز آن لبخند کمرنگ گوشه‌ی لبش جا خوش کرده بود.
«‌ امیدوارم رول دارچینم همون‌قدری که باید، برات خاص باشه!»
 
آخرین ویرایش:
رفتنش مثل بریدن یک تار نازک بود؛ تار نامرئی‌ای میان من و یک چیزی که نمی‌دانستم، چیست؟
به فنجان قرمز آمریکانو نگاه کردم. بخار ملایمش، با عطر تلخ و گرم بالا می‌رفت.
رول دارچین ب*غل دستش بود، طلایی، کمی برشته، با یک رد نازک از شکر قهوه‌ای که هنوز برق می‌زد. اولین گاز را زدم.
صدای شکستنِ لایه‌ی تردِ نان زیر دندان‌‌‌هایم، بعد یک موج شیرینی ملایم، پیچیده با دارچین و کره‌ی گرم ذهنم را پر کرد.
مزه توی دهانم پیچید و بعد، خاطره آمد:
«حواست این‌جاست؟ الان، همین‌جا؟»
چشم‌هایم را بستم. یک لحظه فقط به مزه فکر کردم. صدایش بارها در ذهنم طنین انداخت:
«مزه فقط یه بار اتفاق می‌افته.»
ولی مزه‌ رول دارچینی چیزی را بیدار کرد. انگار از جایی که نباید، یادم آمد.
به یاد آوردم، صدای زنگ کوچیکی که در خانه‌‌ی مادربزرگم بود. بعد عطر دارچین همیشگی در پاییز که فضای آشپزخانه را پر می‌کرد، آن نان‌هایی که با دست‌های لرزانش می‌پیچید. ولی آن‌وقت‌ها، همیشه هیچ‌کس نبود!
مادربزرگ همیشه پیشبند گلدارش را می‌بست و با دست‌های آردی منتظر می‌ماند.
یک صندلی را همیشه خالی می‌‌گذاشت و نمی‌گذاشت کسی روی آن بشیند.
بشقاب را پر از رول‌های دارچینی می‌کرد، واسه کسی که رفته بود؛ برای کسی که نبود.
کسی که نباید در دوران ده سالگی، راجع بهش می‌فهمیدم.
گاز دوم را زدم. نه فقط شیرینی. یک چیزی تهش می‌سوخت، مثل اضطراب و شک، مثل یک طعم آشنا که مطمئن نبودم واقعی باشد یا از حافظه در آمده بود!
چنگال را کنار گذاشتم. نگاهم به سمت صندوق رفت.
آرمان با یکی حرف می‌زد. ولی حواسش به من هم بود. حسش کردم.
برای لحظه‌ای این حس احمقانه به جانم افتاد که انگار نگاهش داشت فکرهایم را ورق می‌زد.
و من برای اولین بار، بعد از مدت‌ها، یه چیزی را بیشتر از تلخی قهوه حس کردم.
یک بازی، یک دعوت، یک هشدار!
 
آخرین ویرایش:
به سمت صندوق رفتم. صدای تق‌تق آرام دستگاه کارت‌خوان با مکالمه‌ی خفه‌ی آرمان در هم آمیخت. وقتی رسیدم، مکالمه‌اش تمام شد. گوشی را کنار گذاشت و لبخندش دوباره روی صورتش نشست.
کارت را از کیفم درآوردم. بی آنکه چیزی بگویم، کارت‌ را به سمتش گرفتم. با نگاهی که از لبخندش جدا نمی‌شد، گفت:
«قابل نداره.»
به نشانه‌ی تشکر سری تکان دادم، دستگاه کارت‌‌خوان را به سمتم گرفت؛ اما درست همان لحظه گفت:
«‌ امیدوارم فردا هم بیای، معمولاً آدم‌ها دوبار برنمی‌گردند.»
کمی مکث کردم. به چشم‌هایش نگاه کردم. عادی به نظر می‌رسید، ولی نه کاملاً!
یک چیزی پشت حرفش بود. بعد با همون لحن آرام اضافه کرد:
« چون نوبت اکلر فرانسوی شکلاتیه و جای خالی‌ها معمولاً زود پر نمیشن»
بی‌اراده لبخند زدم و کارت را سمت دستگاه بردم؛
درست در لحظه‌ای که خواستم کارت را بکشم، دست‌هایمان به هم خورد.
نه محکم، نه اتفاقی، فقط همان‌قدر که کافی بود که یک لحظه‌ی معمولی، یک دفعه به یک لحظه‌ی خاص تبدیل بشود.
صدای بوق تایید تراکنش بلند شد، ولی هیچ‌کدام از ما نگاه‌مان را برنداشتیم. دستم را عقب کشیدم، با دستپاچگی رمز را وارد کردم و به یک تشکر کوچک بسنده کردم.
در حالی که قلبم محکم‌تر از همیشه می‌کوبید، آرمان فقط سری تکان داد. لبخندش کمی کج‌تر شد، نه خیلی واضح، فقط اندازه‌ی یک نشانه!
انگار که گفته باشد:
«فردا منتظرم.»
و من، وقتی به سمت در برگشتم، فقط یک فکر در سرم بی‌داد می‌کرد:
«نکنه، مزه‌ها فقط یک بار اتفاق نمی‌افتن؟»
 
آخرین ویرایش:
وقتی به مطب رسیدم، نسترن مثل همیشه پشت میز پذیرش نشسته بود. موهای مشکی و صافش با گیره طلایی جمع شده بود و مشغول وارد کردن اطلاعات در سیستم بود. همین‌که چشمش بهم افتاد، لبخند زد.
« سلام خانم دکتر، صبح بخیر.»
« سلام نسترن. وقت کردی برام یه چایی بریز لطفاً.»
وارد دفتر کوچک و جمع‌جور خودم شدم. مبل‌های طوسی، دیوارهای سبز ملایم، یک تابلو از نقاشی چهره‌ی «فرانسیس بیکن» و یک گلدان بزرگ فیکوس کنار پنجره زینت‌ بخش اتاق بود.
نسترن بعد از چند دقیقه با ماگ سالیوان آبی رنگم وارد اتاق شد. ماگ را روی میز گذاشت و به شکلات‌های کوچک اسنیکرز اشاره کرد و همزمان گفت:
« چون می‌دونم عاشق اسنیکرزی، برات خریدم.»
لبخندی به مهربانیش زدم.
«مرسی عزیزم، مراجعه کننده‌ها اومدند؟»
سری تکان داد:
«بله پرونده‌های مراجعه‌کننده‌های امروز رو روی میز براتون آماده کردم.»
به پرونده‌ها که اشاره کرد، آهی کشیدم و تشکر کردم.
بعد از خارج شدن نسترن از اتاق، پرونده‌ی اولین مراجعه‌کننده‌ را برداشتم و صدایش زدم.
مرضیه افشاری، سی و پنج ساله و معلم ریاضی بود.
خانم افشاری با قدم‌های حساب‌شده وارد شد. مانتوی خاکستری تیره و شال مشکی پوشیده بود. کیف دستی‌اش را روی مبل گذاشت و نشست.
در حالی که عینکم را روی چشم گذاشتم، دفتر یادداشت خودم را باز کردم. به خلاصه‌ی زندگی مرضیه چشم دوختم.
در اثر الگوی تربیتی شرطیِ مادرش، دچار اضطراب فراگیر و PTSD شده بود؛ طوری که گاهی بی‌اختیار به هشت‌سالگی‌اش برمی‌گشت
«خب حالت چطوره؟»
«‌ امروز بهترم دکتر. دیشب خواب بدی نداشتم.»
لبخند زدم:
« آفرین. اون تکنیک تنفس قبل از خواب رو تمرین کردی؟»
«‌ آره. اون ۴-۷-۸ واقعاً کمک کرد.»
نگاهش را پایین انداخت.
« ولی هنوز وقتی مامانم زنگ می‌زنه، احساس خفگی می‌کنم. صداش یه‌جوریه، انگار دوباره همون دختربچه‌ی هشت ساله میشم.»
سرم را تکان دادم.
«به مرور کنترل برمی‌گرده. ما داریم اون الگوی قدیمی رو بازنویسی می‌کنیم، یادت نره!»
بعد از چهل و پنج دقیقه، نسترن با یک تقه‌ی ملایم به در، یادآوری کرد که وقت تمام شده است. مرضیه با تشکر رفت، و من پرونده‌ی بعدی را برداشتم.
سیاوش کاظمی، بیست و هفت ساله، فریلنسر طراحی گرافیک بود.
سیاوش همیشه با تیشرت‌های گشاد و موهای شلخته می‌آمد؛ ولی امروز یک عینک آفتابی بزرگ هم زده بود.
حدود یک سالی بود که با ویژگی‌های اسکیزوتایپال و توهمات دیداری دست‌وپنجه نرم می‌کرد.
وقتی نشست، بی‌مقدمه گفت:
«‌ خوابم نمی‌بره. از وقتی اون پروژه‌ی NFT کنسل شد، مغزم یه‌سره داره تصویر می‌سازه.»
ابروهایم را بالا انداختم.
«تصویر؟ چه‌جور تصویری؟»
با انگشت‌هایش روی دسته‌ی مبل ضرب گرفت. انگار انرژیش بیش از حد بود.
«موجوداتی که خودم طراحی نکردم. انگار مغزم یه هنرمند جداست. یکی‌شون شبیه خرگوشه، ولی دندوناش مثل اره‌ برقیه. پوستش پلاستیکیه، ولی تو شکمش یه قلب آبی تپنده می‌بینی. دیشب یکی‌شون داشت می‌خندید.»
ل*ب‌هایم را فشردم. این اولین‌بار نبود که سیاوش میان خیال و واقعیت گم میشد.
«تا حالا با کسی در موردش حرف زدی؟»
۰ فقط با تو. اگه به بقیه بگم میگن روانی‌ام.»
گوشه‌ی ناخن‌هایش را جوید و ادامه داد:
« من نمی‌خوام دیگه قرص بخورم، دکتر! دفعه قبل که اون کلوزاپین رو دادی، سه شب کامل خوابیدم ولی مغزم… خاموش شد. انگار دیگه کسی نبود اونجا، کسی که طرح بزنه، فکر کنه، بترسه، حتی خیال‌بافی کنه. انگار مغزم مرده بود، فقط بدنم نفس می‌کشید.»
با پاهایش ضرب گرفت:
«الان اگه بگم هنوز هم اونا رو می‌بینم، میگی شدت گرفته؟ یا مثلاً می‌خوای بستریم کنی؟ من نمی‌خوام ناپدیدشون کنم، فقط… فقط می‌خوام بفهمم چرا میان. چرا وقتی خسته‌م، وقتی ناامید میشم، اولین چیزی که ظاهر میشن اونا هستن!؟»
 
آخرین ویرایش:
عقب
بالا پایین