بعد از ذخیره کردن فایل صوتی، گوشی را روی میز گذاشتم و برای چند لحظه چشم‌هایم را بستم.
صدای کولر، تیک‌تاک ساعت دیواری و همهمه‌ی خفیف خیابان از پشت پنجره، در هم آمیخته بود.
روز بسیار طولانی‌ بود. طولانی‌تر از آنکه بخواهم بیشتر از این به آرمان، هومن یا زیرزمینی که نمی‌شناختم فکر کنم.
وقتی از مطب بیرون آمدم، آسمان رنگ غروب گرفته بود. نور نارنجی خورشید روی شیشه‌ی ساختمان‌ها کش آمده بود و خیابان‌ها کم‌کم خودشان را برای شب آماده می‌کردند.
مسیر خانه را بی‌حوصله رانندگی کردم. ذهنم خسته بود.
نه آن خستگی‌ای که با خواب برطرف شود؛ از آن مدل خستگی‌هایی که پشت چشم‌ها لانه می‌کنند و آدم را از فکر کردن هم خسته می‌کنند.
بعد از یک روز طولانی، تنها چیزی که می‌خواستم دوش آب گرم و چند ساعت سکوت بود.
ماشین را جلوی خانه پارک کردم و کیفم را از روی صندلی برداشتم. کوچه خلوت بود. فقط صدای دور موتور ماشینی از خیابان اصلی می‌آمد و بوی خاک نم‌خورده در هوا پیچیده بود. بی‌حوصله وارد ساختمان شدم و پله‌ها را با سختی بالا رفتم. به طبقه‌ی اول که رسیدم، دسته کلید خانه را که به جاسوئیچی بتمن وصل بود، از کیفم در آوردم اما قبل از اینکه کلید را بچرخانم، چیزی نگاهم را گرفت.
جعبه‌ای کوچک، درست روی پادری انتظارم را می‌کشید.
اخم کردم چون منتظر بسته‌ای نبودم. چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
جعبه مقوایی ساده‌، اما بدون آدرس فرستنده بود.
فقط یک روبان زرد دورش بسته شده بود. قلبم بی‌دلیل فشرده شد. نزدیک‌تر رفتم و خم شدم و جعبه را برداشتم.
سبک بود. خیلی سبک!
نگاهم ناخودآگاه در راهرو‌ی نیمه‌تاریک چرخید. هیچ‌کس آنجا نبود.
کلید را در قفل چرخاندم و وارد خانه شدم. جعبه را روی میز چوبی ناهار‌خوری گذاشتم. برای چند لحظه به آن خیره ماندم، احساس بدی زیر پوستم می‌خزید.
مثل وقتی که آدم قبل از شنیدن یک خبر بد، از آمدنش مطمئن است. انگشتانم روی روبان زرد لغزید و گره را باز کردم. در جعبه را بالا زدم و همان لحظه نفسم بند آمد.
دست‌هایم بی‌اختیار لرزید و آرام شیء داخل جعبه را بیرون آوردم.
یک خرگوش پارچه‌ای صورتی رنگ کوچک که با گذر زمان کهنه و فرسوده شده بود.
یکی از گوش‌هایش از وسط دوخته شده بود و چشم دکمه‌ای سمت چپش وجود نداشت.
انگار کسی سال‌ها پیش آن را کنده باشد. زانوهایم سست شد. خودم را روی صندلی حصیری انداختم.
خرگوش میان دست‌هایم بود.
«نه… امکان نداره»
انگشت شستم را روی پارگی گوش عروسک کشیدم.
همان بخیه‌ی کج و نامرتب، همان نخ آبی‌رنگ. همان دوخت که سال‌ها قبل پدرم زده بود.
پارچه‌ی خرگوش زیر انگشتانم زبر و فرسوده شده بود.
تصویر روشنی در ذهنم جان گرفت.
هلیا روی فرش نشسته بود و با گریه خرگوش را در آغوش گرفته بود. گوش عروسک پاره شده بود.
پدرم با حوصله سوزن را از نخ رد می‌کرد و هلیا بالای سرش ایستاده بود و هر ده ثانیه می‌پرسید:
«درست میشه؟»
و پدرم می‌خندید:
«معلومه که درست میشه.»
نفسم لرزید و خرگوش از دستم رها شد و روی میز افتاد.
بوی کهنگی پارچه و گردوغبار قدیمی از عروسک بلند شد.
این همان عروسک بود، همان عروسکی که هلیا همه‌جا با خودش می‌برد.
همان عروسکی که روز ناپدید شدنش هم همراهش بود.
دستم را روی دهانم گذاشتم.
قلبم چنان محکم می‌کوبید که صدایش را در گوش‌هایم می‌شنیدم. سال‌ها گذشته بود، سال‌ها!
و حالا چیزی که باید همراه هلیا گم شده باشد، روی میز خانه‌ی من قرار داشت.
نگاهم دوباره به جعبه برگشت.
دیوانه‌وار داخلش را گشتم و برگه یادداشت تا شده‌ی کوچکی پیدا کردم.
انگشتانم یخ کرده بودند. چند ثانیه طول کشید تا بتوانم کلمات را بخوانم.
«بعضی بچه‌ها هیچ‌وقت راه خونه رو فراموش نمی‌کنند!»
 
آخرین ویرایش:
نگاهم ما‌بین خرگوش و یادداشت جا‌به‌جا میشد.
به سختی خودم را از صندلی جدا کردم و در حالی که کتم را از تنم در می‌آوردم به دنبال کیفم گشتم.
موبایلم را از کیف برداشتم و شماره‌ی پدرم را گرفتم.
چند بوق خورد و بعد صدایش در گوشی پیچید:
«سلام دخترم.»
برای چند ثانیه حرفی نزدم. نگاهم باز روی عروسک مانده بود.
«بابا…»
«جان بابا!؟»
لب‌هایم را روی هم فشردم.
«هلیا روزی که گم شد… چیزی همراهش بود؟»
چند لحظه سکوت کرد.
«منظورت چیه؟»
«نمی‌دونم… فقط یادم اومد همیشه یه چیزی همراهش بود.»
صدای آه آرامی از پشت خط آمد، با یادآوری هلیا کمی صدایش لرزید:
« آره.»
قلبم کمی تندتر زد.
« چی؟»
لبخندش را نمی‌دیدم، اما در صدایش شنیدمش:
« خرگوشش.»
انگشتانم ناخودآگاه دور بدن پارچه‌ای خرگوش جمع شد.
آن‌قدر محکم که پارچه‌ی کهنه زیر دستم مچاله شد.
نگاهم روی گوش دوخته‌شده‌اش ماند و برای چند ثانیه صدای پدر را نمی‌شنیدم، چند ثانیه طول کشید که به خودم بیایم. آرام لب زدم:
«همون خرگوش صورتی رو میگی؟»
گلوی من خشک شده بود.
« آره، هرجا می‌رفت با خودش می‌بردش.»
نگاهم روی چشم دکمه‌ایِ باقی‌مانده‌ی عروسک ثابت ماند.
«مطمئنی اون روزم همراهش بود؟»
این بار جوابش فوری بود.
«صددرصد.»
سکوت کردم و چشم‌هایم را بستم.
انگار کسی آخرین تکیه‌گاه شک را از زیر پایم کشیده باشد.
دیگر نمی‌توانستم خودم را قانع کنم که اشتباه دیده‌ام.
پدر آرام‌تر ادامه داد:
« یادمه وقتی پلیس اومده بود، مادرت هی می‌گفت شاید یکی خرگوش رو پیدا کنه و بفهمیم هلیا کجاست.»
آهی کشید:
«مادرت اصرار داشت همون عکس رو چاپ کنیم. می‌گفت اگه کسی هلیا رو دیده باشه، حتماً خرگوشش رو هم یادش مونده.»
نفسم بند آمد.
« هیچ‌وقت پیداش نشد؟»
«نه.»
چند ثانیه سکوت بینمان افتاد. نگاهم دوباره روی خرگوش افتاد.
روی پایش لکه‌ی کم‌رنگی بود که تا چند دقیقه قبل اصلاً متوجهش نشده بودم. ناگهان همه‌چیز واقعی‌تر شد.
بعد پدر با تعجب پرسید:
« رها، بابا! چرا این سؤالا رو می‌پرسی؟ اتفاقی افتاده؟»
نگاهم روی یادداشت کنار جعبه افتاد.
«بعضی بچه‌ها هیچ‌وقت راه خونه رو فراموش نمی‌کنند.»
«هیچی… فقط یهو یادش افتادم.»
پدر چیزی نگفت.
«بابا…»
«جونم دخترم؟»
نفس عمیقی کشیدم:
«هوس املت گوجه‌هات رو کردم، فردا صبح برام درست می‌کنی؟»
با بغضی که سعی در پنهان کردنش داشت، خندید:
« حتماً بابا جان!»
«پس فردا صبح می‌بینمت»
با پدرم خداحافظی کردم و وقتی تماس قطع شد، چند ثانیه گوشی را کنار گوشم نگه داشتم.
صفحه خاموش شده بود اما دستم پایین نمی‌آمد.
انگار هنوز منتظر بودم پدر دوباره زنگ بزند و بگوید اشتباه کرده است.
حالا آن خرگوش دیگر فقط یک عروسک نبود.
تبدیل شده بود به سؤالی که بعد از بیست و چند سال دوباره در خانه‌ام نشسته بود.
 
آخرین ویرایش:
تمام طول شب را نخوابیدم. هر بار که چشم‌هایم گرم می‌شد، تصویر خرگوش صورتی روی میز مقابلم جان می‌گرفت. همان گوشِ بخیه‌خورده، همان چشمِ دکمه‌ایِ گم‌شده، انگار از دل تاریکی نگاهم می‌کرد.
چند بار از روی تخت بلند شدم. یک بار رفتم آب بخورم.
یک بار پرده را کنار زدم و به خیابان خالی نگاه کردم.
و بار آخر، خرگوش را از داخل جعبه بیرون آوردم و برای چند دقیقه فقط در سکوت به آن خیره ماندم.
انگار اگر بیشتر نگاهش می‌کردم، قرار بود چیزی به یاد بیاورم و یا شاید چیزی را بفهمم، اما هیچ اتفاقی نیفتاد.
فقط صبح شد.
وقتی مقابل آینه ایستادم، از دیدن خودم اخم کردم.
زیر چشم‌هایم گود افتاده بود و سفیدی چشم‌هایم رگه‌های قرمز داشت.
آدمی که در آینه می‌دیدم بیشتر شبیه کسی بود که یک شب کامل با خاطرات جنگیده باشد تا کسی که قرار است روز تازه‌ای را شروع کند.
انگار واقعاً شب از خوابیدن فراری‌ بودم و صبح از بیدار شدن!
کمی ضدآفتاب رنگی روی پوستم پخش کردم تا رنگ‌پریدگی صورتم کمتر به چشم بیاید.
و بعد برس را میان موهای فرِ شرابی‌رنگم کشیدم.
فرها مثل همیشه سرکش بودند و هر کدام راه خودشان را می‌رفتند.
چند دقیقه طول کشید تا بالاخره ظاهر قابل‌قبولی پیدا کنم.
نه خوب، فقط قابل‌قبول.
کیفم را برداشتم و از خانه بیرون زدم.
از حیاط و رزهای قرمز مادرم گذشتم و وقتی زنگ خانه‌ی پدرم را زدم، بوی آشنای نان تازه از همان پشت در به استقبالم آمد.
چند ثانیه بعد در باز شد و پدرم با همان لبخند همیشگی مقابلم ایستاد.
«به‌به… خانم دکتر بالاخره یاد خانواده افتاد؟»
لبخند کوتاهی زدم و خودم را در آغوشش انداختم.
گرمای آغوشش مثل همیشه امن بود.
«برای املت اومدم.»
خندید.
«معلومه. وگرنه که ما رو تحویل نمی‌گرفتی.»
وارد خانه شدم.
همه چیز همان‌طور بود که سال‌ها بود می‌شناختم.
مبل‌های کرم‌رنگ، ساعت دیواری قدیمی و حتی گیاه داخل گلدان سفالی کنار پنجره هم همانجا جوانه زده بود.
و سکوتی که بعد از گم شدن هلیا، برای همیشه در این خانه جا خوش کرده بود.
مادرم روی کاناپه نشسته بود.
پتو روی پاهایش افتاده بود و تلویزیون روشن بود، اما نگاهش روی شبکه‌ی سریال ثابت نمانده بود.
مثل همیشه انگار جایی دورتر را تماشا می‌کرد.
وقتی من را دید، لبخند کمرنگی زد.
«سلام مامان.»
«سلام عزیزم.»
صدایش آرام و خسته بود. مثل کسی که سال‌هاست انرژی خوشحال شدن را از دست داده باشد.
راست می‌گفتند که بعضی از آدم‌ها هیچوقت از بین نمی‌روند، آن‌ها به یک سری احساس مثل خشم، دل‌زدگی، دل‌مردگی، بی‌ذوقی، حسرت یا شایدم بغض تبدیل می‌شوند.
مادرم هم شبیه آن آدم‌ها شده بود.
کنارش نشستم و گونه‌اش را بوسیدم.
چند جمله‌ی کوتاه رد و بدل کردیم، اما ذهنم جای دیگری بود.
تمام مدت فقط به یک چیز فکر می‌کردم، به آگهی‌های گم‌شدن هلیا.
پدرم در آشپزخانه مشغول آماده کردن صبحانه بود.
صدای جلزولز گوجه‌ها از تابه می‌آمد و مادرم هم سرگرم تماشای تلویزیون بود.
به‌آرامی از جا بلند شدم.
«بابا، میرم دستشویی.»
«برو باباجان.»
بدون آن‌ که منتظر جواب دیگری بمانم، از راهرو عبور کردم.
اما به سمت سرویس نرفتم و مستقیم به انتهای راهرو پیچیدم.
دری کوچک آنجا بود. درِ انباری از چوب راش بود.
همان جایی که سال‌ها وسایل قدیمی خانه را نگه می‌داشتند. دستم روی دستگیره نشست.
قلبم کمی تندتر زد. برای لحظه‌ای به آشپزخانه گوش دادم.
صدای پدرم هنوز می‌آمد.
و فقط صدای هنرپیشه‌ی ترکی به گوشم می‌رسید.
آرام در را باز کردم.
بوی گرد و خاک و کاغذهای قدیمی به صورتم خورد.
نور باریکی از پنجره‌ی کوچک بالای دیوار داخل انباری می‌تابید و جعبه‌ها روی هم چیده شده بودند.
کارتن‌های قدیمی، آلبوم‌های عکس، چمدان‌های پاره شده، اسباب‌بازی‌های شکسته دورم را فرا گرفتند.
همه‌ی آن‌ها تکه‌هایی از گذشته‌ای که هیچ‌کس دیگر سراغشان نمی‌رفت.
نفسم را آهسته بیرون دادم.
بعد قدمی به داخل برداشتم و شروع به جست‌وجو کردم.
جایی میان همین کارتن‌ها، بخشی از گذشته دفن شده بود و من آمده بودم پیدایش کنم.
 
چشم‌هایم آرام روی جعبه‌ها می‌چرخید. هر قدمی که جلوتر می‌رفتم، هوا سنگین‌تر می‌شد؛ ترکیبی از بوی گرد و خاک، چوب نم‌کشیده و چیزی شبیه خاطره فضا را پر کرده بود.
نور باریک پنجره روی زمین افتاده بود و ذرات معلق گرد و غبار را مثل برفِ کند در هوا نشان می‌داد.
دست روی اولین کارتن کشیدم. زیر انگشت‌هایم زبری مقوا حس می‌شد.
روی آن با ماژیک نوشته شده بود: «وسایل قدیمی آشپزخانه»
درش را باز کردم. چند بشقاب لب‌پریده و لیوان‌های رنگ و رو رفته از جهاز مادرم، بود.
یک قوری قدیمی که مادرم قبلاً درون آن چای آلبالو درست می‌کرد و من آن را ناخواسته شکستم و حالا دسته‌‌ی چسب‌کاری شده‌اش من را یاد نوجوانی و خشم درونم انداخت؛ روزهایی که از غم و اندوه مادرم خسته بودم. روزهایی که می‌خواستم عین همه‌ی دخترهای همسن خودم معمولی زندگی کنم.
بوی فلزیِ قدیمی که از سال‌ها پیش در آن گیر افتاده بود، هنوز تازه بود.
کمی جلوتر رفتم. بخاری نفتی قدیمی کنار دیوار افتاده بود؛ خاک گرفته، زنگ‌زده، و انگار سال‌هاست کسی حتی نگاهش نکرده بود.
دستم را رویش کشیدم و رد خاک روی انگشتم نشست.
لبخند تلخی زدم.
«هنوز هم اینجاست…»
صدای خودم در انباری پیچید و دوباره خاموش شد.
جعبه بعدی سنگین‌تر بود و روی آن نوشته شده بود: «لباس‌های زمستانی»
در را که باز کردم، بوی نا بلند شد. پالتوهای قدیمی دهه شصتی و شال‌های بافتنی دست بافت مادرم که برایمان بافته بود. یک جفت کفش بچه‌گانه گوشه‌ی جعبه افتاده بود و خاک رویشان نشسته بود. همان کفش قرمز پاپیون‌دار هلیا بود.
نفسم کمی بند آمد. بی‌هدف دستم را داخل جعبه بردم.
انگار دنبال چیزی بودم که خودم هم دقیق نمی‌دانستم چیست؟
جعبه سوم را باز کردم و این یکی کوچک‌تر بود.
روی درش هیچ نوشته‌ای نبود.
فقط با چسب بسته شده بود، محکم‌تر از بقیه، انگار می‌خواست درون خودش رازها را ببلعد.
قلبم بی‌دلیل تندتر زد و انگشتانم کمی لرزید. چسب را آرام کندم. صدای پارگی‌اش در سکوت انباری بلندتر از حد واقعی به نظر رسید.
در جعبه را بالا زدم. اول فقط کاغذهای تاخورده دیدم.
چند برگه زردشده که گوشه‌های تا خورده بود.
دست بردم و یکی را بیرون کشیدم و بازش کردم.
درست همان لحظه نفسم در سینه‌ام گیر کرد.
آگهی گم‌شدن بود. عکس هلیا در بالای صفحه بود.
همان نگاه و همان لبخند نصفه نیمه، موهای بافته شده طلاییش و آن خرگوش صورتی… درست در بغلش بود.
زانوهایم کمی شُل شد. لب‌هایم بی‌صدا تکان خوردند:
«این… این همونه…»
کاغذ کمی بین انگشت‌هایم لرزید. پایین آگهی با خط درشت نوشته شده بود:
« هلیا دختری شش ساله گم شده است… لطفاً در صورت مشاهده تماس بگیرید.»
نگاهم روی شماره‌ تلفن پدرم قفل شد. انگار زمان برای چند ثانیه ایستاد و بعد، یکی دیگر از برگه‌ها را برداشتم.
و یکی دیگر… هر کدام، تکه‌ای از همان روزی بودند که هیچ‌وقت تمام نشده بود.
 
آخرین ویرایش:
صدای پدرم در راهرو پیچید:
«رها… املت سرد میشه‌ها.»
لحنش معمولی بود، اما تهش همان آرامش همیشگی را داشت؛ آرامشی که همیشه سعی می‌کرد همه‌چیز را سرِ جای خودش نگه دارد.
نگاهم از روی کاغذها جدا نشد. آگهی‌ها هنوز بین انگشت‌هایم بود، اما یکی‌یکی آن‌ها را داخل جعبه برگرداندم.
«دارم میام بابا.»
صدایم را صاف کردم. چند ثانیه بعد، قدم‌هایش نزدیک شد. پشت در ایستاد، اما داخل نیامد.
«اونجا چی کار می‌کنی؟»
مکث کردم. دستم روی آخرین برگه کمی لرزید، بعد آن را هم داخل جعبه گذاشتم و درش را بستم.
«هیچی… داشتم یه‌سری چیزای قدیمی رو نگاه می‌کردم.»
در باز شد، پدرم به چارچوب در، دست به سینه، تکیه داد.
با همان نگاه دقیق همیشگی‌اش که انگار همیشه نصف حرف‌ها را قبل از گفتن می‌فهمید.
چشم‌هایش لحظه‌ای روی صورتم مکث کرد.
«خوب نخوابیدی.»
سؤال نبود. جمله بود.
شانه بالا انداختم.
«یه کم.»
نگاهش نرم‌تر شد. قدمی داخل انباری گذاشت، اما نه برای دیدن جعبه‌ها؛ بیشتر انگار برای نزدیک‌تر شدن به من بود.
«هنوز هم وقتی خسته میشی میای اینجا؟»
لبخند خیلی کم‌رنگی زدم.
«عادت شده.»
سکوت کوتاهی افتاد. صدای یخچال آشپزخانه از دور می‌آمد و صدای قاشق مادرم که چیزی را هم می‌زد.
پدرم آهسته گفت:
«می‌دونی… بعضی جاها توی خونه، فقط برای نگه داشتن چیزها نیست. برای نگه داشتن آدم‌هاست.»
نگاهم ناخودآگاه پایین افتاد. انگار می‌خواست چیزی بگوید، اما چند ثانیه مکث کرد و بعد آرام‌تر، ادامه داد:
«اون روزها… وقتی دنبال هلیا می‌گشتیم… من خیلی چیزها رو نفهمیدم.»
سکوت کردم. صدایش از بغض سنگین‌تر شد.
«فکر می‌کردم اگر قوی باشم، اگر فقط کار کنم، اگر مدام دنبال سرنخ بگردم… همه‌چی درست میشه.»
نفسش را آهسته بیرون داد.
«ولی نفهمیدم تو هم اون موقع گم شدی… فقط جسمت توی خونه بود.»
این جمله، بین ما آویزان ماند.
نگاهش را از من گرفت، انگار تحمل نگاه کردن به آن روزها را نداشت.
«ما تو رو تنها گذاشتیم رها… نه از روی بی‌محبتی… از روی ناتوانی.»
گلویش کمی لرزید.
«و من هیچ‌وقت بابتش ازت درست عذرخواهی نکردم.»
چند ثانیه سکوت بینمان افتاد و بعد خیلی ساده، مثل کسی که دارد از یک زخم قدیمی حرف می‌زند:
«می‌دونم هنوز یه جاهایی توی دلت مونده.»
دستم آرام روی لبه‌ی جعبه ماند. نه حرفی زدم، نه نگاهش کردم. فقط زیر لب گفتم:
«بیا صبحونه رو از دست ندیم.»
پدرم لحظه‌ای مکث کرد، بعد سر تکان داد.
«باشه.»
و از انباری بیرون رفت. من هم پشت سرش رفتم.
درِ انباری آرام بسته شد و پشت آن، جعبه‌ها، آگهی‌ها و گذشته‌ای که هنوز نفس می‌کشید، دوباره در تاریکی ماند.
 
صبحانه آرام‌تر از چیزی بود که در ذهنم انتظارش را داشتم.
پدرم ماهیتابه‌ی داغ را در وسط میز گذاشت و کنارش نان تازه چید. پیاز از وسط نصف شده و ریحان تازه را جلوی من گذاشت، لبخندی زد:
«برات ریحون تازه گرفتم»
لبخندی زدم و لقمه‌ای برای خودم گرفتم. املت گوجه هم نمی‌توانست برای لحظه‌ای اندوه این خانه را از بین ببرد.
مادرم چند لقمه بیشتر نخورد و بی‌صدا از سر میز بلند شد و به سمت پذیرایی رفت.
نمی‌دانم چند دقیقه گذشت، سه استکان چای داغ ریختم و به پیش مادرم رفتم.
بخار چای از استکان‌ها بالا می‌رفت و خانه برای چند دقیقه شبیه چیزی می‌شد که سال‌ها پیش در آن گیر کرده بود؛ ساده، معمولی و قابل تحمل!
مادرم روبه‌روی تلویزیون نشسته بود. همان حالت همیشگی؛ نگاهش روی تصویر بود، اما انگار هیچ‌چیز را نمی‌دید.
نگاهم ناخودآگاه سمت دست‌هایش رفت.
ظریف، بی‌حرکت، کمی سرد بود.
قندان را آرام روی میز چوبی گردو گذاشتم.
«مامان… داروهات رو خوردی؟»
سرش کمی چرخید.
«خوردم عزیزم.»
اما آن “خوردم” بیشتر شبیه یک پاسخ حفظ‌ شده بود تا واقعیت!
پدرم از آشپزخانه بیرون آمد، دستش یک برگه کوچک بود.
«این نسخه‌ی جدید داروهاشه.»
آن را به سمتم گرفت. اخم خیلی خفیفی بین ابروهایم نشست.
«از کجا گرفتی؟»
پدرم شانه بالا انداخت.
«یه دکتر دیگه بردمش. گفتم یه نظر دوم هم بد نباشه.»
نسخه را باز کردم و چشمم روی برگه‌ها حرکت کرد. دوز داروهای ضدافسردگی بالا رفته بود و یک داروی جدید اضافه شده بود. و یک خط دست‌نویس کوچک زیرش نوشته شده بود:
«در صورت تشدید بی‌حالی و انزوا، داروی جدید تجویز می‌شود.»
نفسم آهسته بیرون آمد و برگه را کمی پایین آوردم. نگاهم به مادرم افتاد.
همان‌جا نشسته بود، بی‌صدا، انگار از ما فاصله‌ای چند ساله داشت.
صدای مادرم را آرام شنیدم:
«هر سال بدتر میشه، نه؟»
سرم را بالا آوردم. مادرم لبخند خیلی کم‌رنگی زد، از آن لبخندهایی که بیشتر شبیه عادت‌ بود تا احساس.
«من دیگه لعیا سابق نمیشم، رها.»
سکوت کوتاهی افتاد. بعد خیلی آرام، انگار که نباید بلند گفته می‌شد:
«یه چیزی توی دلم هست… انگار همیشه منتظرم یه چیزی برگرده… ولی نمی‌دونم چی.»
دستم دور استکان چای سفت شد.
پدرم نگاهش را دزدید و من فقط به این فکر کردم که بعضی انتظارها، آدم را پیر نمی‌کنند، آدم را خالی می‌کنند.
چایم را نیمه‌کاره رها کردم.
«من باید برم مطب.»
پدرم سر تکان داد.
«باشه دخترم.»
مادرم نگاهم نکرد. فقط همان‌طور که به تلویزیون خیره بود، آرام لب زد:
«مواظب خودت باش.»
و من نفهمیدم این جمله را واقعاً به من گفت…
یا به کسی که سال‌ها پیش از این خانه رفته بود.
 
آخرین ویرایش:
از خانه‌ی پدرم که بیرون آمدم، هوا گرم‌تر از چیزی بود که انتظار داشتم، اما سرمایی که زیر پوستم راه افتاده بود، ربطی به هوا نداشت.
خرگوش صورتی هنوز جلوی چشمم بود. همان گوش بخیه‌خورده و همان چشم دکمه‌ایِ گم‌شده ذهنم را درگیر کرده بود.
عروسکی که نباید وجود می‌داشت، حالا وجود داشت.
پشت فرمان نشستم، اما چند دقیقه فقط به شیشه‌ی روبه‌رو خیره ماندم. انگشت‌هایم بی‌اختیار روی فرمان ضرب گرفته بودند.
اگر کسی خرگوش را داشت…پس یا هلیا را دیده بود…
یا کسی را که آخرین بار هلیا را دیده بود.
نفسم را آرام بیرون دادم و ماشین را روشن کردم. نمی‌توانستم به خانه برگردم. امروز خانه برای فکر کردن زیادی ساکت بود.
و ذهن من برای سکوت، زیادی شلوغ بود.
بی‌آنکه تصمیم مشخصی گرفته باشم، مسیرم را به سمت کافه‌ی آرمان کج کردم.
شاید بوی قهوه، صدای دستگاه اسپرسوساز یا حتی شستن لیوان‌ها می‌توانست ذهنم را چند ساعت از خودش نجات دهد.
شاید هم فقط دنبال بهانه‌ای بودم تا مطمئن شوم آرمان خوب است.
ماشین را چند خیابان پایین‌تر پارک کردم.
وقتی به کافه رسیدم، کرکره نیمه‌پایین بود و تابلوی «بسته است» پشت شیشه تاب می‌خورد. چراغ‌ها خاموش بودند و فقط نور کم‌رنگ خیابان روی شیشه می‌افتاد.
نگران شدم و دستم را بالا آوردم و به شیشه زدم، اما هیچ صدایی از داخل نیامد.
همان لحظه، درِ کناری کافه باز شد. سرم را برگرداندم.
و همان‌جا ماتم برد.
آرمان از داخل بیرون آمد، اما نه با ظاهر همیشگی‌اش. تیشرت صورتی پوشیده بود، گوشواره‌های آلبالویی از گوشش آویزان بود، موهایش را با گل‌سر صورتی جمع کرده بود و بوی میس دیور از او بلند می‌شد.
چشم‌هایش که به من افتاد، انگار چیزی در صورتش روشن‌تر شد، با صدای زنانه جیغ کشید:
«رها!»
قبل از اینکه فرصت کنم چیزی بگویم، چند قدم به سمتم آمد و محکم بغلم کرد.
برای یک لحظه خشکم زد.
گرمای آغوشش، عجیب و ناگهانی، از سرمایی که از خانه‌ی پدرم با خودم آورده بودم کم کرد.
وقتی عقب رفت، هنوز لبخند روی لبش بود.
«وای، نمی‌دونی چقدر مشتاق دیدنت بودم، رها.»
اسمم را با چنان صمیمیتی گفت که برای چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
«تو...»
خندید و شانه‌ای بالا انداخت. بعد، انگار تازه یادش افتاده باشد که باید چیزی بگوید، نگاهش کوتاه و دقیق روی صورتم مکث کرد.
لبخندش کمی کمرنگ‌تر شد، اما هنوز گرما داشت.
«بیا تو، امروز چیز‌کیک آلبالو درست کردم.»
دستش را جلو آورد و دستم را محکم فشرد.
«هومن گفته بود که احتمالاً میای.»
اسم هومن که آمد، ناخودآگاه نگاهم به شیشه‌ی تاریک کافه افتاد.
آنیتا لب‌هایش را روی هم فشرد، انگار می‌خواست چیزی را سبک‌سنگین کند. بعد خیلی آرام گفت:
« ولی الان بهتره اول یه چیز رو بدونی.»
نگاهش مستقیم شد. سعی کردم خودم را جمع‌و‌جور کنم.
«چی؟»
لب‌هایش را این‌بار غنچه کرد.
«هومن از تو خوشش نمیاد، رها. ولی من دوست دارم.»
قلبم یک ضربه جا انداخت.
«چی؟»
آنیتا شانه‌اش را به دیوار کنار در تکیه داد و با لحنی که بیشتر شبیه هشدار بود تا شوخی، ادامه داد:
«از همون اول هم معلوم بود. فقط خواستم از من بشنوی، نه از کس دیگه‌ای.»
چند ثانیه به او خیره ماندم. باد خفیفی از خیابان گذشت و لبه‌ی موهایم را تکان داد.
آنیتا هنوز نگاهم می‌کرد، اما این‌بار لبخندش دیگر آن‌قدرها هم بی‌خیال نبود.
«و حالا که اومدی، بهتره بدونی… بعضی آدم‌ها از دیدنت خوشحال نمیشن.»
بعد، بی‌آنکه منتظر پاسخم بماند، دستم را گرفت.
«بیا تو. بیرون گرمه.»
دستش گرم بود، اما فشار انگشتهایش دور مچم، کمی بیشتر از یک دعوت ساده بود.
قدم‌هایم را دنبالش کشیدم و در پشت سرمان بسته شد.
 
داخل کافه نیمه‌تاریک بود. فقط چراغ‌های بالای کانتر روشن مانده بودند و نور زرد و گرمشان مثل لایه‌ای نازک از عسل روی بدنه‌ی فلزی اسپرسوساز، لبه‌ی فنجان‌ها و شیشه‌های صیقلی لیوان‌ها نشسته بود.
در آن نیم‌سایه، بوی قهوه‌ی مانده، شیر گرم و کمی دارچین در هوا می‌چرخید و سکوتِ بعدازظهر را نرم و سنگین می‌کرد؛ انگار کافه نفسش را آهسته نگه داشته باشد.
آنیتا در را پشت سرمان قفل کرد و تابلوی «بسته است» را محکم‌تر روی شیشه چرخاند. حروف سفیدِ روی زمینه‌ی تیره، زیر نور خیابان مثل هشدار کوچکی می‌درخشیدند.
«امروز حوصله آدم‌ها رو ندارم.»
بعد بدون اینکه منتظر واکنش من بماند، به سمت پشت دخل رفت.
«بعضی روزا کافه باید سهم خود آدم باشه؛ بقیه می‌تونند از پشت شیشه نگاه کنند.»
کیف کوچک صورتی‌رنگش روی قفسه‌ی پشت صندوق افتاده بود؛ صورتیِ تند و زنده‌ای که میان قهوه‌ایِ چوب، فلز سرد و سایه‌های خاکستری، مثل تکه‌ای آب‌نبات وسط یک عکس سیاه و سفید بود.
همان‌جا که معمولاً آرمان دفتر حساب‌ها را می‌گذاشت، حالا آن رنگِ بی‌پروا نشسته بود؛ انگار کسی عمداً چیزی نرم و دخترانه را وسط نظم خشک کافه جا گذاشته باشد تا یادآوری کند اینجا فقط محل کار نیست.
آستین‌های تی‌شرت صورتی‌اش را کمی بالا زد و رو به من گفت:
«جرأتش رو داری یه چیز صورتی امتحان کنی؟»
اخم خفیفی کردم. بدون اینکه سرش را برگرداند، خندید؛ اما خنده‌اش کوتاه‌تر از همیشه بود.
«از قیافه‌ات معلومه عاشق تلخی قهوه‌ هستی.»
لیوان‌های بلند را روی کانتر گذاشت. شیشه‌ی شفافشان زیر نور زرد، سرد و براق بود؛ مثل ظرف‌هایی که هنوز چیزی برای اعتراف کردن در خودشان نگه داشته‌اند.
چند تکه یخ داخلشان ریخت، بعد پوره‌ی توت‌فرنگی را کف لیوان‌ها پخش کرد. رنگ قرمز آرام‌آرام روی شیشه سر می‌خورد؛ قرمزیِ شفاف و زنده‌ای که هم یادآور شیرینیِ میوه بود و هم چیزی نزدیک به زخم، انگار تهِ لیوان‌ها یک قلب کوچک شروع کرده باشد به تپیدن.
«می‌خوام برات یه چیز خوشمزه درست کنم.»
لایه‌ی شیر را اضافه کرد و در آخر، ماچای سبزرنگ را آرام روی آن ریخت. سبزِ ماچا، آرام و زمینی، مثل لایه‌ای از خونسردی روی آن خوابید. سه رنگ کنار هم ایستادند؛ قرمز، سفید و سبز. ترکیبی که هم شبیه دسر بود، هم شبیه پرچمی کوچک و خاموش، هم شبیه تلاشی برای آشتی دادنِ شور، سکوت و تلخی در یک لیوان.
درست مثل اینکه کسی تصمیم گرفته باشد حال بد را داخل یک لیوان قایم کند.
یکی از لیوان‌ها را مقابلم گذاشت و خودش روی صندلی روبه‌رو نشست. پاهایش را زیر صندلی جمع کرد و نی را میان انگشت‌هایش چرخاند. چند ثانیه فقط نگاهم کرد؛ این‌بار نگاهش از آن نگاه‌های سبک و بازیگوش همیشگی نبود. در چشم‌هایش چیزی شبیه سنجش، احتیاط و شاید حتی خستگیِ پنهان موج می‌زد؛ انگار می‌خواست از پشت صورت من چیزی را بخواند که خودم هنوز اسمش را نمی‌دانستم.
بعد انگار تازه چیزی یادش آمده باشد، لیپ‌گلاسش را از جیب شلوارش بیرون آورد.
در سکوت درِ آن را باز کرد و با دقت روی لب‌هایش کشید. برقِ شفافِ آن زیر نور زرد، لب‌هایش را کمی روشن‌تر و نرم‌تر کرد؛ مثل لکه‌ای از شیرینی روی روزی که زیادی خشک و بی‌مزه بود.
بوی شیرین توت‌فرنگی خیلی زود بین بوی قهوه و شیر پخش شد و فضای کافه را برای لحظه‌ای از تلخیِ ماندگارش جدا کرد.
سرش را کمی کج کرد و به ناخن‌های دست راستش خیره شد. ناگهان از جا بلند شد و سمت کیف صورتی پشت دخل رفت.
چند ثانیه بعد با یک شیشه لاک صورتی کمرنگ برگشت. صورتیِ ملایم و ماتش، از آن رنگ‌هایی بود که نه جیغ می‌زنند و نه پنهان می‌شوند؛ بیشتر شبیه خاطره‌ای آرام‌اند که روی پوست می‌ماند.
در نور کافه، آن رنگ مثل غباری لطیف روی شیشه‌ی شفاف شیشه‌ی لاک نشسته بود.
«الان ناخن‌هام رو خوشگلش می‌کنم»
قبل از اینکه چیزی بگویم، درِ لاک را باز کرد و قلم‌مو را بیرون آورد.
«حالا شد چیزی که بشه تحملش کرد.»
و شروع کرد به لاک زدن ناخن‌های خودش؛ با تمرکز و دقتی که عجیب بود در همان آدم پرهیاهو و بی‌قرار وجود داشته باشد. هر حرکت قلم‌مو، خطی نازک از صورتی روی ناخن‌ها می‌کشید؛ صورتی‌ای که انگار می‌خواست روی بی‌نظمیِ روز، یک لایه‌ی نرم و موقتی از آرامش بکشد.
چند لحظه بعد، بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، آرام گفت:
«می‌دونی رها…»
قلم لاک برای لحظه‌ای وسط هوا متوقف شد.
«بعضی‌ها انقدر نقش‌شون رو تمیز درمیارن که آخرش حتی آینه هم باید حدس بزنه، انعکاس کی رو می‌بینه.»
نگاهم روی صورتش ثابت ماند. چیزی در صدایش بود که بیشتر از جمله‌اش می‌لرزید؛ انگار داشت درباره‌ی خودش حرف می‌زد و نمی‌خواست من بفهمم.
زیر نور زرد، سفیدیِ چشم‌هایش روشن‌تر به نظر می‌رسید و آن برقِ ریزِ روی لب‌هایش، کنار صورتیِ لاک و صورتیِ لباسش، حالتی ساختگی و در عین حال شکننده به او می‌داد؛ مثل کسی که با رنگ‌های نرم، ترک‌های درونش را می‌پوشاند.
آنیتا لبخند کوچکی زد، اما چشم‌هایش هنوز پایین بود.
«من؟ نه. من فقط زود از یه لباس خسته می‌شم.»
و دوباره مشغول لاک زدن شد. انگار اصلاً جمله‌ی عجیبی نگفته بود.
 
برای چند ثانیه فقط به او نگاه کردم؛ به نور زرد و لرزانی که از چراغ‌های بالای کافه روی صورتش می‌افتاد.
بعد انگار مغزم بالاخره یادش افتاد باید دوباره کار کند.
نی را از داخل لیوان بیرون آوردم و آرام همش زدم. مایع غلیظِ توت‌فرنگی، که روی سطح شیر مثل ردِ رنگ روی بوم می‌نشست، کم‌کم در سفیدیِ سرد و خامه‌ای پخش شد و از دل آن، صورتیِ کم‌رنگ و لطیفی ساخت؛ رنگی شبیه غروبِ محوِ تابستانی. چند حباب ریز دور لبه‌ی لیوان بالا آمدند و ترکیدند، و بوی شیرین و خنکِ توت‌فرنگی، که با سرمای یخ‌های ته لیوان بالا می‌آمد، زیر بینی‌ام پیچید.
«آنیتا…»
سرش را بالا آورد.
«هوم؟»
نفسم را آهسته بیرون دادم.
«هومن گفت از من خوشش نمیاد.»
شانه‌ای بالا انداخت؛ اما توی نگاهش چیزی بود که بیشتر به بی‌حوصلگیِ دفاعی می‌ماند تا بی‌تفاوتی. انگار از قبل می‌دانست این حرف قرار است بیاید و فقط منتظر بود زودتر تمامش کنم.
«خب آره.»
اخم کردم.
«دلیلش چیه؟»
این بار سر لاک را بست و شیشه را روی میز گذاشت، انگار می‌خواست قبل از جواب دادن خودش را جمع‌وجور کند. ناخن‌هایش هنوز برق می‌زدند و نور کافه روی سطح براقشان می‌لغزید.
«هومن از بیشتر آدم‌ها خوشش نمیاد.»
«این جواب سؤال من نیست.»
چشم‌هایش برای لحظه‌ای روی صورتم ماند؛ کوتاه، سنجیده، انگار داشت می‌دید چقدر از این جواب دلخور شده‌ام. پشت سرش، دستگاه اسپرسوساز با صدای بخارِ کوتاهی نفس کشید.
«تو زیادی سؤال می‌پرسی.»
لبخند کوتاهی زدم.
«شغل منه.»
«دقیقاً برای همین ازت خوشش نمیاد.»
خواستم چیزی بگویم که ناگهان وسط حرفم خم شد و با دقت به موهایم نگاه کرد. نگاهش از روی صورتم سر خورد پایین، روی رشته‌های فرِ شرابی‌رنگی که از کنار صورتم ریخته بودند و روی شانه‌ام افتاده بودند؛ فرهایی نرم و فنری که زیر نور گرم کافه برقِ تیره و براق می‌زدند، انگار هر تارشان با یک لایه‌ی نازک از مس و نوشیدنی پوشیده شده باشد.
«صبر کن.»
مات نگاهش کردم. آنیتا دستش را جلو آورد و یکی از فرها را دور انگشتش پیچید. فر، مثل فنرِ زنده‌ای، دور انگشت باریکش جمع شد و دوباره برگشت.
«وای خدای من…»
ابرو بالا انداختم.
«چیه؟»
با جدیتی عجیب گفت:
«این فرها واقعین؟»
خنده‌ی ناباوری از بین لب‌هایم بیرون آمد.
«بله.»
«من اگه این موها رو داشتم، رسماً هر روز جلوی آینه باهاشون حرف می‌زدم، عاشقشون شدم.»
فر را رها کرد و سرش را کج کرد. نگاهش از ریشه تا نوک موهایم لغزید، انگار داشت رنگشان را مزه‌مزه می‌کرد.
«رنگشم خیلی قشنگه. شبیه رنگ آلبالوییه که نور از توش رد شده باشه.»
برای اولین بار از وقتی وارد کافه شده بودم، لبخند واقعی روی صورتم نشست. حتی حس کردم گوشه‌های صورتم از آن لبخندِ ناگهانی کمی کش آمد و گرمای کوچکی زیر پوستم دوید.
آنیتا با رضایت به نتیجه‌ی کارش نگاه کرد.
«آها، همین بود.»
«چی همین بود؟»
«لبخندت.»
بعد نی را داخل لیوانش چرخاند و انگار با خودش حرف بزند، زمزمه کرد:
«خیلی بهتر از اخم بهت میاد.»
چند ثانیه سکوت بینمان نشست. سکوت بدی نبود.
از آن سکوت‌هایی بود که آدم مجبور نیست داخلش از خودش دفاع کند؛ فقط صدای یخ‌هایی که در لیوان‌ها آرام به هم می‌خوردند.
ناخودآگاه دستم سمت موهایم رفت؛ همان فرهایی که همیشه قبل از شیفت‌های طولانی با عجله داخل کش مو پنهانشان می‌کردم تا مرتب‌تر به نظر برسم.
عجیب بود. سال‌ها بود کسی آن‌قدر با دقت به من نگاه نکرده بود که متوجه رنگ موهایم شود.
 
لبخند آنیتا هنوز روی لب‌هایش بود، اما انگار فقط روی صورتش مانده بود، نه توی چشم‌هایش.
نی را بین انگشت‌هایم چرخاندم و بالاخره چیزی را که از لحظه‌ی دیدنش توی ذهنم گیر کرده بود، پرسیدم:
«آنیتا…»
«هوم؟»
«آرمان چیزی از زیرزمین یادش نمیاد.»
چشم‌هایش برای یک لحظه روی لیوانش ماند. انگشتش آرام روی لبه‌ی خیس لیوان کشیده شد. ادامه دادم:
«هومن می‌دونه کجاست.»
سرش را بالا آورد، اما چیزی نگفت.
«و تو هم احتمالاً می‌دونی.»
چند ثانیه طول کشید تا جواب بدهد. آن‌قدر که صدای دستگاه اسپرسوساز بین ما جا باز کرد.
بعد خیلی آهسته گفت:
«نه.»
اخم کردم.
«نه یعنی نمی‌دونی یا نمی‌خوای بگی؟»
این بار نگاهش از من گذشت و جایی پشت شانه‌ام گیر کرد. نوک ناخن صورتی‌رنگش را روی بدنه‌ی سرد لیوان کشید؛ آن‌قدر آرام که فقط صدای خفیف تماس ناخن و پلاستیک شنیده می‌شد.
«من واقعاً چیزی نمی‌دونم.»
«آنیتا…»
«رها، جدی میگم.»
صدایش دیگر آن برق همیشگی را نداشت. نرم‌تر شده بود، اما نه از آن نرمیِ راحت؛ بیشتر شبیه صدایی که مراقب باشد از جایی بلندتر نرود.
«من به اونجا نمیرم.»
چند لحظه فقط نگاهش کردم.
«چرا؟»
لب‌هایش را روی هم فشرد. نگاهش روی دستگاه اسپرسوساز ثابت ماند، روی چراغ قرمزی که آرام چشمک می‌زد، انگار آن نقطه‌ی کوچک برایش امن‌تر از چشم‌های من بود.
«دوستش ندارم.»
«زیرزمین رو؟»
سرش را خیلی آرام تکان داد.
«اونجا…»
مکث کرد. انگار کلمه‌ی بعدی توی دهانش گیر کرده باشد. «بوی بدی میده.»
ابروهایم در هم رفت.
«چه بویی؟»
برای چند ثانیه چیزی نگفت. انگشت‌هایش دور نی جمع‌تر شد و آن را فشرد. بعد خیلی آرام گفت:
«مثل بارون روی آهن زنگ‌زده…»
و دوباره ساکت شد.
سکوت این بار طولانی‌تر بود.
آنیتا انگشت‌هایش را محکم‌تر دور لیوان جمع کرد و شانه‌هایش کمی بالا آمد. برای اولین بار از وقتی دیده بودمش، کمتر شبیه همان دختر پرهیاهوی چند دقیقه قبل بود؛ نه با لاک صورتی و گوشواره‌های آلبالویی که وسط کافه می‌درخشید، بلکه شبیه کسی که ناخواسته یک قدم از جایی عقب کشیده باشد. آرام پرسیدم:
«هومن چیزی بهت گفته؟»
سرش را پایین انداخت. یکی از گوشواره‌های آلبالویی‌اش با حرکت سرش آرام تاب خورد.
«فقط گفته بعضی درها نباید باز بشن.»
«و تو قبول کردی؟»
لبخند خیلی کوچکی زد. کوتاه و بی‌جان، مثل انعکاس نور روی شیشه بود.
«هومن معمولاً وقتی می‌ترسه، بیشتر از بقیه جدی میشه.»
برای چند لحظه حرفش را هضم کردم.
«هومن می‌ترسه؟»
این بار نگاهش مستقیم در چشم‌هایم قفل شد. نه طولانی، فقط به اندازه‌ی یک نفس.
«همه‌مون می‌ترسیم، رها.»
نفسم برای لحظه‌ای بند آمد.
«همه‌‌‌اتون؟»
آنیتا سریع نگاهش را دزدید. انگار تازه فهمیده باشد چه چیزی از دهانش بیرون پریده است. بعد با عجله نی را داخل لیوانش چرخاند و صدای خفیف برخوردش با دیواره‌ی پلاستیکی، بین ما افتاد.
«من چیزی بهت نگفتم.»
«آنیتا…»
سرش را تکان داد. این بار محکم‌تر.
«این راز ما سه نفره است.»
سکوت کردم. سه نفر چندین بار در ذهنم پژواک شد.
آرمان.
هومن.
آنیتا.
اما نمی‌دانستم چرا، با شنیدن آن جمله، ناگهان احساس کردم عدد درست را نگفته است.
و همین حس، بیشتر از هر جوابی که می‌توانستم بگیرم، من را ترساند.
 
عقب
بالا پایین