بعد از ذخیره کردن فایل صوتی، گوشی را روی میز گذاشتم و برای چند لحظه چشمهایم را بستم.
صدای کولر، تیکتاک ساعت دیواری و همهمهی خفیف خیابان از پشت پنجره، در هم آمیخته بود.
روز بسیار طولانی بود. طولانیتر از آنکه بخواهم بیشتر از این به آرمان، هومن یا زیرزمینی که نمیشناختم فکر کنم.
وقتی از مطب بیرون آمدم، آسمان رنگ غروب گرفته بود. نور نارنجی خورشید روی شیشهی ساختمانها کش آمده بود و خیابانها کمکم خودشان را برای شب آماده میکردند.
مسیر خانه را بیحوصله رانندگی کردم. ذهنم خسته بود.
نه آن خستگیای که با خواب برطرف شود؛ از آن مدل خستگیهایی که پشت چشمها لانه میکنند و آدم را از فکر کردن هم خسته میکنند.
بعد از یک روز طولانی، تنها چیزی که میخواستم دوش آب گرم و چند ساعت سکوت بود.
ماشین را جلوی خانه پارک کردم و کیفم را از روی صندلی برداشتم. کوچه خلوت بود. فقط صدای دور موتور ماشینی از خیابان اصلی میآمد و بوی خاک نمخورده در هوا پیچیده بود. بیحوصله وارد ساختمان شدم و پلهها را با سختی بالا رفتم. به طبقهی اول که رسیدم، دسته کلید خانه را که به جاسوئیچی بتمن وصل بود، از کیفم در آوردم اما قبل از اینکه کلید را بچرخانم، چیزی نگاهم را گرفت.
جعبهای کوچک، درست روی پادری انتظارم را میکشید.
اخم کردم چون منتظر بستهای نبودم. چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
جعبه مقوایی ساده، اما بدون آدرس فرستنده بود.
فقط یک روبان زرد دورش بسته شده بود. قلبم بیدلیل فشرده شد. نزدیکتر رفتم و خم شدم و جعبه را برداشتم.
سبک بود. خیلی سبک!
نگاهم ناخودآگاه در راهروی نیمهتاریک چرخید. هیچکس آنجا نبود.
کلید را در قفل چرخاندم و وارد خانه شدم. جعبه را روی میز چوبی ناهارخوری گذاشتم. برای چند لحظه به آن خیره ماندم، احساس بدی زیر پوستم میخزید.
مثل وقتی که آدم قبل از شنیدن یک خبر بد، از آمدنش مطمئن است. انگشتانم روی روبان زرد لغزید و گره را باز کردم. در جعبه را بالا زدم و همان لحظه نفسم بند آمد.
دستهایم بیاختیار لرزید و آرام شیء داخل جعبه را بیرون آوردم.
یک خرگوش پارچهای صورتی رنگ کوچک که با گذر زمان کهنه و فرسوده شده بود.
یکی از گوشهایش از وسط دوخته شده بود و چشم دکمهای سمت چپش وجود نداشت.
انگار کسی سالها پیش آن را کنده باشد. زانوهایم سست شد. خودم را روی صندلی حصیری انداختم.
خرگوش میان دستهایم بود.
«نه… امکان نداره»
انگشت شستم را روی پارگی گوش عروسک کشیدم.
همان بخیهی کج و نامرتب، همان نخ آبیرنگ. همان دوخت که سالها قبل پدرم زده بود.
پارچهی خرگوش زیر انگشتانم زبر و فرسوده شده بود.
تصویر روشنی در ذهنم جان گرفت.
هلیا روی فرش نشسته بود و با گریه خرگوش را در آغوش گرفته بود. گوش عروسک پاره شده بود.
پدرم با حوصله سوزن را از نخ رد میکرد و هلیا بالای سرش ایستاده بود و هر ده ثانیه میپرسید:
«درست میشه؟»
و پدرم میخندید:
«معلومه که درست میشه.»
نفسم لرزید و خرگوش از دستم رها شد و روی میز افتاد.
بوی کهنگی پارچه و گردوغبار قدیمی از عروسک بلند شد.
این همان عروسک بود، همان عروسکی که هلیا همهجا با خودش میبرد.
همان عروسکی که روز ناپدید شدنش هم همراهش بود.
دستم را روی دهانم گذاشتم.
قلبم چنان محکم میکوبید که صدایش را در گوشهایم میشنیدم. سالها گذشته بود، سالها!
و حالا چیزی که باید همراه هلیا گم شده باشد، روی میز خانهی من قرار داشت.
نگاهم دوباره به جعبه برگشت.
دیوانهوار داخلش را گشتم و برگه یادداشت تا شدهی کوچکی پیدا کردم.
انگشتانم یخ کرده بودند. چند ثانیه طول کشید تا بتوانم کلمات را بخوانم.
«بعضی بچهها هیچوقت راه خونه رو فراموش نمیکنند!»
صدای کولر، تیکتاک ساعت دیواری و همهمهی خفیف خیابان از پشت پنجره، در هم آمیخته بود.
روز بسیار طولانی بود. طولانیتر از آنکه بخواهم بیشتر از این به آرمان، هومن یا زیرزمینی که نمیشناختم فکر کنم.
وقتی از مطب بیرون آمدم، آسمان رنگ غروب گرفته بود. نور نارنجی خورشید روی شیشهی ساختمانها کش آمده بود و خیابانها کمکم خودشان را برای شب آماده میکردند.
مسیر خانه را بیحوصله رانندگی کردم. ذهنم خسته بود.
نه آن خستگیای که با خواب برطرف شود؛ از آن مدل خستگیهایی که پشت چشمها لانه میکنند و آدم را از فکر کردن هم خسته میکنند.
بعد از یک روز طولانی، تنها چیزی که میخواستم دوش آب گرم و چند ساعت سکوت بود.
ماشین را جلوی خانه پارک کردم و کیفم را از روی صندلی برداشتم. کوچه خلوت بود. فقط صدای دور موتور ماشینی از خیابان اصلی میآمد و بوی خاک نمخورده در هوا پیچیده بود. بیحوصله وارد ساختمان شدم و پلهها را با سختی بالا رفتم. به طبقهی اول که رسیدم، دسته کلید خانه را که به جاسوئیچی بتمن وصل بود، از کیفم در آوردم اما قبل از اینکه کلید را بچرخانم، چیزی نگاهم را گرفت.
جعبهای کوچک، درست روی پادری انتظارم را میکشید.
اخم کردم چون منتظر بستهای نبودم. چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
جعبه مقوایی ساده، اما بدون آدرس فرستنده بود.
فقط یک روبان زرد دورش بسته شده بود. قلبم بیدلیل فشرده شد. نزدیکتر رفتم و خم شدم و جعبه را برداشتم.
سبک بود. خیلی سبک!
نگاهم ناخودآگاه در راهروی نیمهتاریک چرخید. هیچکس آنجا نبود.
کلید را در قفل چرخاندم و وارد خانه شدم. جعبه را روی میز چوبی ناهارخوری گذاشتم. برای چند لحظه به آن خیره ماندم، احساس بدی زیر پوستم میخزید.
مثل وقتی که آدم قبل از شنیدن یک خبر بد، از آمدنش مطمئن است. انگشتانم روی روبان زرد لغزید و گره را باز کردم. در جعبه را بالا زدم و همان لحظه نفسم بند آمد.
دستهایم بیاختیار لرزید و آرام شیء داخل جعبه را بیرون آوردم.
یک خرگوش پارچهای صورتی رنگ کوچک که با گذر زمان کهنه و فرسوده شده بود.
یکی از گوشهایش از وسط دوخته شده بود و چشم دکمهای سمت چپش وجود نداشت.
انگار کسی سالها پیش آن را کنده باشد. زانوهایم سست شد. خودم را روی صندلی حصیری انداختم.
خرگوش میان دستهایم بود.
«نه… امکان نداره»
انگشت شستم را روی پارگی گوش عروسک کشیدم.
همان بخیهی کج و نامرتب، همان نخ آبیرنگ. همان دوخت که سالها قبل پدرم زده بود.
پارچهی خرگوش زیر انگشتانم زبر و فرسوده شده بود.
تصویر روشنی در ذهنم جان گرفت.
هلیا روی فرش نشسته بود و با گریه خرگوش را در آغوش گرفته بود. گوش عروسک پاره شده بود.
پدرم با حوصله سوزن را از نخ رد میکرد و هلیا بالای سرش ایستاده بود و هر ده ثانیه میپرسید:
«درست میشه؟»
و پدرم میخندید:
«معلومه که درست میشه.»
نفسم لرزید و خرگوش از دستم رها شد و روی میز افتاد.
بوی کهنگی پارچه و گردوغبار قدیمی از عروسک بلند شد.
این همان عروسک بود، همان عروسکی که هلیا همهجا با خودش میبرد.
همان عروسکی که روز ناپدید شدنش هم همراهش بود.
دستم را روی دهانم گذاشتم.
قلبم چنان محکم میکوبید که صدایش را در گوشهایم میشنیدم. سالها گذشته بود، سالها!
و حالا چیزی که باید همراه هلیا گم شده باشد، روی میز خانهی من قرار داشت.
نگاهم دوباره به جعبه برگشت.
دیوانهوار داخلش را گشتم و برگه یادداشت تا شدهی کوچکی پیدا کردم.
انگشتانم یخ کرده بودند. چند ثانیه طول کشید تا بتوانم کلمات را بخوانم.
«بعضی بچهها هیچوقت راه خونه رو فراموش نمیکنند!»
آخرین ویرایش: