داستان ترسناک ~ داستان‌های ترسناک ~

نوشته‌ها
نوشته‌ها
4,739
پسندها
پسندها
3,765
امتیازها
امتیازها
813
سکه
2,037
در این تاپیک داستان‌ کوتاهای ترسناک ارسال میشه.
لطفا از ارسال پست‌های متفرقه خودداری کنید 🙏
.
.
.
 

چه کسی روی تخت من است؟​

پدری هر شب قبل از خواب به اتاق پسر هفت ساله‌اش می‌رفت تا شب‌بخیر بگوید؛ زیرا می‌دانست اگر این کار را نکند، پسرش نمی‌تواند راحت بخوابد. این کار برایشان تبدیل به یک عادت شبانه شده بود. او وارد اتاق نیمه‌روشن شد، جایی که پسرش زیر پتو منتظرش بود.
با اولین نگاه، پدر متوجه شد که امشب چیزی غیرعادی درباره پسرش وجود دارد، اما نمی‌توانست دقیقا تشخیص دهد. پسرش مثل همیشه به نظر می‌رسید، اما با یک لبخند بزرگ که از گوش تا گوش کشیده شده بود.
پدر پرسید: «حالت خوبه، عزیزم؟»
پسر با همان لبخند سر تکان داد و گفت: «بابا، زیر تختم را برای هیولاها چک کن.»
پدر کمی خندید و به زانو افتاد تا تنها برای رضایت پسرش زیر تخت را چک کند.
در آنجا، زیر تخت، پسر واقعی‌اش، رنگ‌پریده و وحشت‌زده، دراز کشیده بود. او با صدایی آرام گفت: «بابا، یکی روی تختم هست.»​
 

کلبه​

یک کوهنورد تصمیم گرفت به‌تنهایی به کوه برود، کاری که خیلی به آن عادت نداشت. تمام روز برایش عادی گذشت. درخت‌ها و بوته‌ها اطرافش را احاطه کرده بودند. او از بودن در طبیعت و کوهستان لذت می‌برد. هیچ چیز برایش عجیب به نظر نمی‌رسید تا اینکه هنگام برگشت به سمت ماشینش متوجه شد که مسیر بازگشت را نمی‌شناسد. او شروع به ترسیدن کرد.
شب فرا رسید و تنها چیزی که داشت، یک چراغ‌قوه بود و هیچ سرنخی برای یافتن مسیر بازگشت نبود. او می‌دانست که ادامه دادن در جنگل خطرناک است، اما تقریباً خوش‌شانس بود، زیرا به یک کلبه متروکه برخورد کرد. کلبه تاریک بود و به نظر می‌رسید سال‌ها کسی به آنجا نیامده است. او می‌دانست که این تنها مکانی است که می‌تواند شب را تا طلوع آفتاب در آن بگذراند، به‌خصوص که باطری چراغ‌قوه‌اش در حال تمام شدن بود.
او چند بار به در کوبید، اما کسی پاسخ نداد، بنابراین خودش وارد شد. عجیب اینکه در وسط کلبه یک تخت مناسب برای یک نفر وجود داشت. او فرض کرد اگر صاحب کلبه برگردد، می‌تواند توضیح بدهد. مطمئن بود که صاحب کلبه ناراحت نخواهد شد یا احتمالاً مدت‌ها پیش فوت کرده است. پس خودش را روی تخت جا داد.
وقتی سعی کرد بخوابد، نمی‌توانست مجموعه‌ای از نقاشی‌های اطراف اتاق را نادیده بگیرد؛ پرتره‌هایی از افراد عجیب که همگی با لبخندهایی که ستون فقراتش را به لرزه می‌انداخت، به او نگاه می‌کردند. اما خیلی زود خستگی ناشی از کوهنوردی بر او غلبه کرد و توانست چهره‌ها را نادیده بگیرد.
صبح زود که از خواب بیدار شد، شوکه شد. هیچ نقاشی‌ای در اتاق نبود. آن‌ها پنجره بودند...​
 

دستبند قرمز​

پزشکی در بیمارستانی مشغول به کار بود که در آنجا بیماران با نوارهای رنگی علامت‌گذاری می‌شدند: سبز برای زنده و قرمز برای متوفی.
شبی پزشک مأمور شد از زیرزمین بیمارستان وسایلی را تهیه کند. او وارد آسانسور شد. وقتی در باز شد، بیمار زنی را دید که داخل ایستاده و مشغول کار خودش بود. بیماران اجازه داشتند برای تمدد اعصاب کمی در بیمارستان قدم بزنند، به‌ویژه آن‌هایی که مدت طولانی در بیمارستان بستری بودند.
پزشک لبخندی به بیمار زد و دکمه زیرزمین را فشار داد. برایش عجیب بود که چرا زن خودش دکمه‌ای را فشار نداده است. او فکر کرد شاید زن هم به زیرزمین می‌رود.
درِ آسانسور باز شد و در دوردست مردی را دید که به سمت آسانسور لنگان‌لنگان می‌آمد. پزشک با وحشت دکمه بستن در را فشار داد. بالاخره در بسته شد و آسانسور به حرکت درآمد. قلب پزشک تند می‌زد.
زن، عصبانی گفت: «چرا این کار را کردی؟ او فقط می‌خواست سوار شود.»
پزشک پرسید: «مچ دستش را دیدی؟ قرمز بود. او دیشب فوت کرده. مطمئنم چون خودم عملش را انجام دادم.»
زن مچ دستش را بالا آورد. پزشک مچ دست قرمز او را دید. زن لبخند زد و گفت: «مثل این یکی؟»​
 

صدای مادر​

دختری در اتاقش مشغول انجام تکالیف بود که ناگهان صدای مادرش را شنید که او را برای شام صدا زد. از جا پرید و به سمت پله‌ها دوید. اما قبل از اینکه قدم بردارد، دستانی او را گرفتند و به داخل اتاق لباس‌شویی کنار پله‌ها کشیدند.
او وحشت‌زده شد تا اینکه متوجه شد مادر واقعی‌اش با چشمانی پر از اشک او را گرفته و آرام گفت: «عزیزم، پایین نرو. من هم صدایش را شنیدم.»​
 
کی این تاپیک رو خونده (کل خوانندگان: 2)
عقب
بالا پایین