فکرش را نمی‌کرد یک انتخاب ساده سرنوشتش را به جایی برساند که حتی امید هم از کنارش عبور نکند.
گمان می‌کرد راهی را می‌رود که آخرش نور است و رهایی‌، اما قدم‌ به‌ قدم فهمید این مسیر به شکلی عجیب او را از خودش جدا می‌کند.
هرچه جلوتر می‌رفت، چیزهایی که دوست داشت کم‌رنگ‌تر می‌شدند و چیزهایی که از آن‌ها می‌ترسید، حتی با بسته‌ بودن چشم‌هایش، باز هم همراهش می‌ماندند.
حالا که به پشت سر نگاه می‌کند می‌بیند چگونه یک انتخاب کوچک، تمام دنیایش را از نخ‌های امید جدا کرد و به جایی کشاند که هیچ‌کس برای شنیدن دردهایش گوشی نداشت.
 
عقب
بالا پایین