با امتنان از توجه دقیق و تحلیلی که به مجموعهاشعار اینجانب معطوف شده است، مایلم نخست به نکتهای بنیادین اشاره کنم:
هر اثر ادبی، بهویژه در حیطهی شعر، تنها محصول زبان نیست؛ بلکه برآیند بینش، تجربهی زیسته، و ترجیحهای زیباییشناختی آفرینندهی آن است. لذا اگر نقدی بخواهد منصفانه و سازنده باشد، ناگزیر باید این زمینههای انتخاب هنری را نیز لحاظ کند.
در نقد ارائهشده، بهدرستی چند نکته مطرح گردیده که قابل تأملاند، از جمله مسئلهی گذر برخی اشعار از مرز «شاعرانهبودن» به لحن خطابی یا بیانیهوار. این مسئله، در نگاه نخست ممکن است بهعنوان ضعف در تخیل یا فقدان شاعرانگی تلقی شود. اما از منظر نظریهی ادبی و تجربهی شخصیام در پژوهش و تدریس ادبیات، باید میان بیان بیواسطهی دردهای جمعی و افتادن به دام شعارزدگی تمایز قائل شد.
نثر خطابی، اگر بدون پشتوانهی تخیل، عاطفه، و موسیقی درونی باشد، صرفاً خطابه خواهد بود. اما هنگامی که شاعر آگاهانه انتخاب میکند که پیام خویش را در قالبی آگاهانه سادهشده و مستقیم ارائه دهد—و نه مبهم، فرار یا رمزآلود—در واقع نوعی ریسک فرمال انجام داده که بخشی از هویت اثر میشود، نه کاستی آن.
شعر اینجانب، از موضع یک «تماشاگر منزوی» سخن نمیگوید؛ بلکه از دل میدان، از جوار خاکستر، و گاه از لابلای استخوان و گلوله برخاسته است. در چنین شرایطی، زبان نیز نمیتواند صرفاً زبانی تزئینی یا صرفاً تغزلی باشد؛ باید زبانِ حضور باشد، زبانِ هشدار، زبانِ ثبت لحظه.
نمونهی مورد اشاره در نقد—ورود لحن بیانیهوار—در حقیقت نشاندهندهی حضور آگاهانهی شاعر در قلمرو تاریخ و اجتماع است. آیا میتوان از شاعری که به سراغ تاریخ، حماسه، جنگ یا سرنوشت ملی میرود، انتظار داشت که لحنش همواره آغشته به استعارههای لطیف یا تصویرهای رمزی باشد؟
به باور من، نه. در برخی موقعیتها، شعر نه باید نجواگر، بلکه بانگزن باشد.
بیتردید، نقد بهعنوان بازتاب نگاه منتقد، واجد ارزش است؛ اما همزمان باید به این اصل نیز توجه داشت که هر منتقد، از منظر فکری و ذوقی خود، با اثر مواجه میشود—نه از جایگاهِ «مرجعِ نهاییِ حقیقت ادبی». بنابراین، تنوع دیدگاههاست که گفتوگوی ادبی را زنده نگاه میدارد، نه یکدستی در پسند.
من نهتنها به نقد احترام میگذارم، بلکه آن را جزئی از فرآیند پویای تولید ادبی میدانم. اما در عینحال، از انتخابهای خود نیز آگاهانه دفاع میکنم.
بر این باورم که شعر، همچون انسان، یک چهره ندارد. گاه چهرهاش مهآلود و لطیف است، گاه خشمگین و فریادگر. مهم آن است که صادق باشد؛ و شعر من، صداقت را بر مصلحت مقدم داشته است.
سپاسگزارم از وقتی که برای خواندن، اندیشیدن و نوشتن صرف کردهاید.
امید آن دارم که ادبیات، چون همیشه، سکوی تفاهم و تعمق باقی بماند—و میهن عزیزمان، روزبهروز در اندیشه، در فرهنگ و در کرامت، بالندهتر گردد.
هوروس ♡