اختصاصی صندوقچه AMINKHAN

ﭘﺪﺭبزرگ ﻣﻦ ﻗﻬﻮﻩ ﺧﺎﻧﻪ ﺩﺍﺷﺖ.
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺷﺐ‌ﻫﺎ ﮐﻪ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯽ‌ﺷﺪ ﻭ ﺳﺎﻋﺖ ﮐﺎﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﯽ‌ﺷﺪ ﻭ ﻣﯽ‌ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻗﻬﻮﻩ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺑﺒﻨﺪﺩ، ﻣﯽ‌ﮔﻔﺖ:ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ‌ﯼ ﯾﮏ ﻣﺸﺘﺮﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﺻﺒﺮ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ ﻭ ﺑﻌﺪ ﻣﯽ‌ﺑﻨﺪﻡ.
ﺍﻭ ﺣﺮﯾﺺ ﻧﺒﻮﺩ.ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﻫﻢ ﻧﺒﻮﺩ. ﭘﻮﻟﺶ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺭﺍﺣﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺧﺮﺝ ﻣﯽ‌ﮐﺮﺩ.
ﺍﻣﺎ ﻣﯽ‌ﮔﻔﺖ: ﺗﻤﺎﻡ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭ ﺁﻥ ﯾﮏ ﻗﺪﻡ ﺁﺧﺮﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﺑﺮ ﻣﯽ‌ﺩﺍﺭﯼ.
ﻣﻦ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺳﺒﮏ ﺍﻭ، ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯽ‌ﺷﻮﻡ ﻭ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﻣﯽ‌ﺷﻮﻡ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﻨﻢ، ﺑﻪ ﯾﺎﺩ او، ﯾﮏ ﮔﺎﻡ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺮﻣﯽ‌ﺩﺍﺭﻡ.
ﻭ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﮐﻪ ﻣﺮﻭﺭ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ، ﻣﯽ‌ﺑﯿﻨﻢ ﭘﺪﺭ بزرگم ﺭﺍﺳﺖ ﻣﯽ‌ﮔﻔﺖ.
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭ ﻫﻤﯿﻦ ﯾﮏ ﻗﺪﻡ ﺁﺧﺮ ﺍﺳﺖ...
ﺷﺎﯾﺪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻑ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻤﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺎﺩﻩ ﯾﺎ ﺑﺪﯾﻬﯽ ﯾﺎ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﺑﯿﺎﯾﺪ.ﻧﻤﯽ‌ﺩﺍﻧﻢ.ﺍﻣﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﯾﮏ ﺣﺮﻑ ﻋﺠﯿﺐ بود.
ﻫﻤﺎﻥ ﺷﺐ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ: ﯾﮏ ﮔﺎﻡ ﺑﯿﺸﺘﺮ…
ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ که کار میکنم ﻭ ﺧﺴﺘﻪ میشوم، ﻣﯽ‌ﮔﻔﺘﻢ:ﺑﺎﺷﻪ.ﻓﻘﻂ ﯾﮏ دقیقه بیشتر کار میکنم.
ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺘﺎﺏ ﻣﯽ‌ﺧﻮﺍﻧﻢ ﻭ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ ﻭ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺧﻮﺍﺏ ﺁﻟﻮﺩﻡ ﻣﯽ‌ﺳﻮﺯﻧﺪ ﻣﯽ‌ﮔﻮﯾﻢ: ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﭘﺎﺭﺍﮔﺮﺍﻑ ﺑﯿﺸﺘﺮ.
ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ وقتی ﭘﯿﺎﺩﻩﺭﻭﯼ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ ﻭ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯽ‌ﺷﻮﻡ ﻭ ﻣﯽ‌ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺮﮔﺮﺩﻡ ﻣﯽ‌ﮔﻮﯾﻢ: ﯾﮏ قدم‌ ﺑﯿﺸﺘﺮ.
ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻟﻄﻔﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﺗﺸﮑﺮ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯽ‌ﮔﻮﯾﻢ:ﯾﮏ ﺟﻤﻠﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ.
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺩﯾﮕﺮ «ﯾﮏ ﮔﺎﻡ ﺑﯿﺸﺘﺮ» قاﻧﻮﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﻦ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ.
ﻭﻗﺘﯽ ﺧﺴﺘﻪ ﻭ ﻓﺮﺳﻮﺩﻩ ﻣﯽ‌ﺷﻮﻡ ﻭ ﻣﯽ‌ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﻮﺩ ﺗﺎ ﺍﺳﺘﺮﺍﺣﺖ کنم اما با خودم میگم :
فقط یک قدم بیشتر ...




 
صدای خنده ات مرا به انحراف می کشد،
و روح خسته ی مرا به انعطاف می کشد!
ببین چگونه عاشقم که با امید دیدنت
دلم دو پای خسته را به کوه قاف می کشد،
کجای رشته گم شدی که من کلافه مانده ام
و دل عذاب دیگری از این کلاف می کشد!
خدای من تو می شوی و یک اشاره ات مرا
دوباره پیش مردمان به اعتراف می کشد!
مرا فقط پرستشت و اشتیاق سجده ای
به کعبه ی نگاه تو به این طواف می کشد
همین خدا همین خدا، مرا به عشق ذات خود
سه روز نه، که سالها به اعتکاف می کشد
دوباره کفر گفته ام، دوباره توبه می کنم
دوباره دیدنت مرا به انحراف می کشد !


 
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- پایان کپی کردن .
 
برای نوشتن خیلی چیزا نیاز هست فکر باز و خلاق دایره لغات وسیع مطالعه فراون آرامش فکر هر کسی سبک و سیاق خودش رو داره من اما به چیز دیگه ای فکر میکنم به نظرم سادگی همیشه قشنگ ترین هست و اینکه به دل بشینه نه بازی با کلمات بلدم نه سلیقه انتخابشون رو دارم نه برای گرفتن جایزه و مدال و تحسین چیزی مینویسم فقط چیزی که دلم میخواد و تو اون لحظه بهم حس آرامش میده شاید کوتاه بی تناسب بی محتوا معمولی اما دلچسب خودم .
 
خب راستش فکرم جمع و جور نیست درگیره خیلی وقته این مدلیم تمرکز ندارم راستش دل و دماغم ندارم یه جورایی خسته طور بی حال شبیه شیرازیا نه انگیزه ای مونده نه علاقه ای فقط روزمرگی با این حال دلم خواست یه مطلبی بنویسم شنیدم میگن آدما با نوشتن آروم میشن به آرامش میرسن امتحان میکنم شاید درست بود .
از نظر من آدما شبیه یه بوم نقاشی هستن سفید زلال بعد باقی چیزا مثل اطرافیان شرایط موقعیت حال و احوال میشن رنگای این بوم نقاشی بسته به موقعیت آدم و زمان و مکان و مخاطب این رنگا تغییر میکنن روی بوم بعد آدما رنگ به رنگ میشن گاهی دلچسب و گوارا گاهی زمخت و نچسب اما واقعیت اینه که اون بوم سفید همیشه سفید هست ممکنه گاهی کدر بشه یا سیاه اما همیشه میشه تغییرش داد شایدم شبیه غذا باشن موقع آشپزی موادی که دسترست هست ادویه جات یا حتی وقت درست کردن غذا رو خیلی چیزا تاثیر داره مثلا هفت صبح زرشک پلو با مرغ دلچسب نیست حتی اگه بهترین زرشک پلوی دنیا باشه میدونی فک میکنم همه چی باید جور باشه تا مزه بده منظورم زندگیه پس اگه گاهی زندگی تلخ شد یا شور یا زیادی شیرین دلگیر نباش شاید وقت مناسبش نبوده هیچ حسی همیشگی نیست اینو مطمئنم .
 
خب بعد اینکه تصمیم گرفتم دیگه کپی کاری نکنم صندوقچه ام رنگ و رو نداره قبلنا پست که میزاشتم کلی دوستان لایک میزدن به به چه چه میکردن یکیشون میگفت من فن کسی بشم حتی ننوشته هاشم میخونم لایک میکنم اما خب یاد گرفتم رو حرف کسی حساب نکنم صندوقچه ام شبیه یه نقاشی تلاشمو میکنم روز به روز قشنگ تر بنویسم نه قشنگ ها یه جوری که دلنشین باشه اما خب شایدم نتونم مهم اینه که تصمیم گرفتم تجربه کنم همیشه فک میکردم وقتی کسی واست عزیزه دوسش داری باید روش حساس باشی پیگیرش باشی حواست بهش باشه دیر کرد نیومد سردی کرد ناراحت بشی از دستش بهش نشون بدی که اذیت شدی فک میکردم اینطور متوجه میشه چقدر ارزشمنده اما بعد ها با گذر زمان متوجه شدم فقط باید کاری کنی که آرامش داشته باشه کسی که بخواد خودش میاد توجه میکنه زمان میزاره تو تنها کاری که باید بکنی اینه که هر چی باعث آرامش و راحتیش میشه همون کارو انجام بدی تمام نشد و نخواست دیگه کاریش نمیشه کرد .
 
زاویه دید ما آدما با هم تفاوت داره منظورم اینه که خطای دید زیادی داریم راجع به هرچیزی هر چی که فک کنی یه وقتی آدم فکری میکنه انقد که صد در صد مطمئن هست درست برداشت کرده اما کمی که زمان میگذره متوجه میشه اشتباه کرده واقعیت چیزی که برداشت کرده نبوده سو تفاهم بوده میخوام بگم گاهی نباید گول ذهن و فکرمونو بخوریم بزاریم یه چیزایی رو زمان نشون بده نه برداشت خودمون .
عزت زیاد
 
راستش حوصله نوشتن ندارم بنویسمم پسند کسی نیست فقط حس میکنم مال اینجا نیستم یه جورایی وصله ناجور ...
 
دیشب فاصله ام تا شهادت یک دقیقه بود ممکن بود دیگه فرصت اینو نداشته باشم که بتونم اینجا مطلب بنویسم یک دقیقه زودتر رسیده بودم به اون نقطه ای که زدن ...
 
نه استعداد نویسندگی دارم نه قلم جذابی نه حوصله ام میکشه نه باب میل کسی هست اونایی هم که لطف میکنن و میخونن نمیدونن چی نوشته ام از رو کنجکاوی میان دیگه یه جورایی نمک گیر میشن لایک میزنن بزرگوارن اینایی هم که تایپ میکنم نوشتن که نمیشه بهش گفت فقط مال دل خودمه اگه بده بی سرو ته یا هرچی ببخشین
داشتم فکر میکردم به اینکه دوست داشتن هیچوقت تموم نمیشه یعنی اونی که واقعی باشه و اصل راستش دوست داشتن شکلای مختلفی داره که بنا به شرایط ما آدما و موقعیتمون خواسته هامون ایجاد میشه که حوصله توضیحش نیست حتما میدونین چی میگم اما دوست داشتن واقعی و کامل زمانی هست که بدون توقع یا منفعتی باشه تو هر شرایطی هر حالتی هر طوری بازم دوسش داشته باشی امن باشی بدونه که بعد تمام اتفاقات دنیا بازم کسی هست که مثل قبل و همیشه دوسش داره باید خیلی کامل باشی تا به این حد برسی
 
عقب
بالا پایین