در حال ویرایش رمان طلای نیمه‌شب جلد اول | سارا مرتضوی

وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
به خانه رسیدم، تاریک و پر از سکوت دردناکی که نمی‌دانستم چطور بشکنم. حسین را در تخت گذاشتم و بیدار شد، گریه می‌کرد و پدرش را صدا می‌زد، سعی کردم فکر نکنم و به او شیر دهم، بعدا تصمیم می‌گرفتم، بعدا که با این موضوع کنار می‌آمدم ولی حالا که نه، حسین دوباره به خواب رفت و من به اتاق خودمان آمدم.
همه جا بوی محمد می‌آمد به خصوص بالشتی که موهای بلندم را آزادانه روی آن رها کرده بودم.
صدای محمد واضح و گیرا در گوشم بود، خاطره‌ی اول زندگی وقتی در خانه‌ی کوچک بودم، دسته‌ای از موهایم را در دست چپش گرفته و با دست راست نوازش می‌کرد.
-این موها دیگه مال منه، حق نداری کوتاهشون کنی.
او موهای بلندم را دوست داشت و همیشه با بو کشیدن آن‌ها آرامش می‌گرفت و می‌خوابید ولی حالا نیست!
دیگر تحملم تمام شده، صورتم را در بالشت برو برده و گریه می‌کنم، احساس می‌کنم همه چیز تمام شده، زندگی تمام شده و هیچ چیز مهم نیست، حالا چه کنم؟ من یک بچه دارم با دارایی زیاد که الان به دردم نمی‌خورد.
چند ساعتی از دوازده گذشته که از خواب بیدار میشوم. به سقف خیره میشوم، با تمام وجود نفس میکشم و سعی می‌کنم سردردم را نادیده بگیرم و به یاد بیاورم چه اتفاقی افتاده.
واقعه چه اتفاقی افتاده؟ کنجکاوم بدانم چگونه محمد مرده؟! به یاد تلفن و طلای نیم شب افتادم، هنوز در داشبورد ماشین است.
پاورچین‌پاورچین خود را به ماشین می‌رسانم و تلفن را برمیدارم. همان موقع مادرم تماس میگیرد، الان حالم بهتر است و می‌توانم پاسخ دهم.
-سلام مامان.
مادر نگران است.
-سارا! دلم هزار راه رفت، کجایی مادر؟ زنگ زدن میگن نمیدونن کجایی! تو فکر ما رو نمی‌کنی که ازت دوریم و کاری نمی‌تونیم بکنیم!
-مامان! من خونه‌ام، همه چیز مثل قبله فقط مح...
ناخداگاه هق میزنم، سعی میکنم قوی باشم، تک سرفه‌ای می‌کنم.
-مامان حال من و حسین خوبه و خونه‌ایم، هر زمان رسیدین زنگ بزنین.
-باشه، مواظب خودتون باشین. شب بخیر.
تلفن که قطع شد نگاه اجمالی به لیست تماس انداختم، برادر و خواهر محمد، پدرش، بابا و مامان خودم ۵۳ بار!
 
img_7bd88bfe_1790500208.jpg
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا پایین