پاکت نامه [ پاکت نامه اختصاصی سونی ]

نوشته‌ها
نوشته‌ها
2,277
پسندها
پسندها
5,457
امتیازها
امتیازها
388
سکه
3,259
"هو المحبوب"


د‌ل‌های ما که به هم نزدیک باشد دیگر چه فرقی می‌کند که کجای این جهان باشیم؟
دور باش اما نزدیک! من از نزدیک بودن‌های دور می‌ترسم...!


🔹️🔸️🔹️


پی‌نوشت : نامه یک پیام نوشتاری‌ست. نامه معمولاً برای برقراری ارتباط بین دو فرد که در مکان‌های جغرافیایی مختلف هستند به کار می‌رود.



🔺️این تاپیک اختصاصی @سونی می‌باشد؛ لطفاً از ارسال هرگونه پیام خودداری کنید.🔺️​
 
سلام

این نامه‌ها قرار نیست هیچ وقت به دست صاحبش برسه شاید رسید نمیدونم..
ولی من مینویسم تا حداقل شاید کمی آروم بشم..
 
برای منِ پانزده‌ساله‌ام
برای تو که همیشه بغض را جوری قورت دادی که کسی نفهمد و درد را جوری زندگی کردی که انگار سهم طبیعیِ توست، نوشتم.
برای تو که هر بار خواستی بگویی «خسته‌ام»
ترسیدی نکند کسی دوستت نداشته باشد، نکند زیادی باشی، نکند دلت زیادی باشد و باز چیزی گفته نشد.
من از سال‌های بعد آمده‌ام با دست‌هایی که هنوز
بعضی شب‌ها می‌لرزند، با قلبی که هنوز اسم بعضی زخم‌ها را آهسته می‌گوید، آمده‌ام فقط بگویم
تقصیر تو نبود، اما این جمله هم آن وقت‌ها شنیده نشد.
تو زیادی محکم بودی برای سنی که باید فقط بازی می‌کرد، فقط می‌خندید، فقط دلش می‌گرفت و بی‌خجالت گریه می‌کرد، اما گریه هم در گلویت ماند و جاری نشد.
من خوب می‌دانم تو چند بار از خودت جا ماندی
فقط برای اینکه دیگران آرام بمانند، چند بار شکستی
و به جای «کمکم کن» لبخند زدی، چند بار مُردی و مرگت حتی برای خودت هم تعریف نشد.
این نامه را نوشتم که سرت را آرام بگیرم میانِ دو دستم
و بگویم:
تو بد نبودی، ضعیف نبودی، کم نبودی، فقط خیلی تنها بودی و این تنهایی هیچ‌وقت درست فهمیده نشد.
دلم می‌خواست این نامه را همان سال‌ها بگذارم لای دفتر مشقت، میانِ کتاب‌هایت، زیرِ بالشت، یا تهِ جیبِ روپوش مدرسه‌ات، تا یک روزِ سخت ناگهان پیدایش کنی و بفهمی یکی هست که تو را می‌فهمد؛ اما حتی این هم نشد.
برای تو نوشتم برای تو که هنوز گوشه‌ای از منی که بزرگ شد
اما بعضی دردها را بزرگ نکرد، فقط پنهان‌تر کرد.
این نامه باید می‌رسید، باید یک‌بار به دست‌های کوچکت می‌رسید، اما مثل خیلی از حرف‌های مهم
فقط در دلم ماند
و فرستاده نشد.

-سونیام
 
نمی‌دانم چند نفر هستند که دوست کلاس اولشان را هنوز بشناسند و حتی گهگاهی با او در ارتباط باشند؛ من یکی از همان ها هستم.
هنوز هم با دوست کلاس اولم دوستم، اولین دوستی که در زندگی ام داشتم.
گاهی که دست به قلم میشدم و چیزی می‌نوشتم در خط هایش دنبال غم پنهانم میگشت و اگر چیزی پیدا می‌کرد حتما احوالم را جویا میشد و می‌گفت: «فلان جمله را نوشته بودی، حالت خوبه؟ »
برایش عادت شده بود، چیزی که می‌نوشتم، حتما حالم را می‌پرسید و من نگرانی را در صورتش می‌دیدم و قلبم از داشتن کسی که غمم را در نوشته هایم پیدا می‌کند گرم میشد.
احساس می‌کردم هنوز چیزهایی در زندگی ام دارم که با ارزشند!
دوست من باور داشت که من به هنگام غم به نوشتن پناه میبرم...
این روز ها که غم به اوج رسیده، دستم به نوشتن حتی کلمه ای نمی‌رود.
نه چیزی مینویسم، نه صدای چاوشی را روی دور تکرار میزنم، نه چشم های بخیلم حتی قطره ای اشک مهمان صورتم می‌کنند.
آرامم، به زندگی مشغولم، به احوالات ناخوش و ناجورم مشغولم و آرامم
اما این آرامش نه شبیه آرامش قبل از طوفان است نه شبیه به آرامش آسودگی.
شبیه به آرامش زوال است.
به زندگی مشغولم، مثل تمام آدم ها.
اما حالا نه کاسه‌ی صبری دارم که بخواهد لبریز شود نه آرامشی که نگران از دست دادنش باشم.
دوست کلاس اولم،‌ امروز که نگرانی هایت برایم یادآوری شده بود میخواستم برایت بنویسم گاهی درد که به استخوان برسد زندگی روال عادی اش را پیدا می‌کند، و دیگر هیچ احساسی آنقدر عمیق نمی‌شود که بتوان کلمه ای نوشت...
حالا اگر از من بپرسی: « حالت خوبه؟»
باید در جوابت بگویم: «نمی‌دانم»
دیگر هیچ چیز عمیقی در زندگی ام وجود ندارد، نه احساسی، نه علاقه ای، نه نفرتی و نه اعتقادی.


جمعه ۱۸ ژوئیه ۲۰۲۶
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: HIIIS
عقب
بالا پایین