مجموعه اشعار دیوان تمنای نهان | به قلم ایراندخت سلطان زاده

غزل زمان

زمان گذشت و مرا با خودش غریب‌تر کرد
به هر چه دل سپردم، مرا نصیب‌تر کرد

جوانی‌ام ورق خورد و رفت بی‌خبر
زمان، مرا به آهی عجیب پیرتر کرد

چه عهدها که بستم به صبح‌های سپید
غروب آمد و آن عهدها را اسیرتر کرد

من از شمارِ دقایق چه سود می‌برم؟
زمان، حسابِ عمرم ز درد دیرتر کرد

نه زخم ماند همان، نه درد شکلِ نخست
زمان، همه‌چیز را شکسته، تیزتر کرد

گمان مبر که فراموشی‌ست کارِ زمان
مرا به خاطره‌ها بسته، اسیرتر کرد

در آخر این مسیرِ پر از عبور و سکوت
زمان، مرا به خودم سخت بدگمان‌تر کرد​
 
غزل انتظار

نشستم آخرِ این راهِ بی‌چراغ و گذشت
تمامِ عمرِ دلم در شمارِ «شاید» گذشت

به هر دری که زدم، نامِ تو جوابم بود
ولی همیشه همان لحظه‌های باید گذشت

نه آمدی، نه نگفتی چرا نمی‌آیی
زمان به پایِ تو آرام و بی‌مجادله گذشت

من از امید چه گویم؟ که مثل شمع، ای دوست
میانِ گریه و لبخند، شعله‌وار گذشت

کسی نفهمید این دل چگونه صبر آموخت
چگونه از تبِ دیدار، سر به‌ بالا گذشت

اگرچه قصه‌ی ما نیمه‌مانده در شب ماند
بدان که عشق، شریف است اگرچه ساده گذشت​
 
آخرین ویرایش:
غزل وداع

رسید وقتِ گذشتن، دلم کنار نیامد
به رفتنت که رسیدم، زبانِ یار نیامد

گمان مبر که نبودت مرا رها خواهد
که بعدِ رفتنِ تو، هیچ کار، کار نیامد

چه عهدها که شکستم به پایِ ماندنِ تو
ولی نصیبِ دلم جز غبارِ انتظار نیامد

نه اشک چاره‌ی دردم شد، نه صبر مرهم شد
ز هر چه خواستم از عشق، به جز فشار نیامد

من از تو رفتم و دیدم که گاه رفتنِ عشق
خودِ نجات بود، گرچه به اختیار نیامد

اگرچه قصه‌ی ما نیمه‌ مانده در شب ماند
هنوز حرمتِ این عشق، به انکار نیامد​
 
آخرین ویرایش:
غزل نرسیدیم

نرسیدیم و همین، قصه‌ی پنهانِ ما شد
عشق، آهسته‌ترین زخمِ نمایانِ ما شد

خواستیم و نرسیدیم، نه از بی‌هنری بود
قسمت این دلِ سرگشته، نرسیدنِ ما شد

تو نماندی و زمان ایستاد از بعدِ تو،
هرچه بعد از تو گذشت، نامِ گذشته‌ست، نه ما شد

دل اگر سوخت، نسوخت از گناهِ تو و من
این فراق از ازل، تقدیرِ نادانِ ما شد

گفتی:«می‌گذرد این»، و گذشت… از دلِ من
ماند دلتنگی و شب، هر دو مهمانِ ما شد

عشق را خواستم اما به تو واگذاشتمش
این چنین بود که خاموشی، دیوانِ ما شد​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
غزل معشوق پنهان

نهان در سینه دارمت، چو عطری در گلستانم،
که بی‌نامت نمی‌خندد، به لب حتی بهارانم.

تو را در خواب می‌بینم، میان خلوت شب‌ها،
چو مهتابی که می‌تابد به روی اشک پنهانم.

نگفتم دوستت دارم، ولی از لرزشِ جانم
هزاران بار خواندی تو حدیث سوز نالانم.

چو نسیمی بی‌صدا آیی و در دل جا بگیری،
ببین چگونه می‌لرزد ز شوقت تار و پودِ جانم.

اگر دوری، اگر نزدیک، فرقی در دلم نبود،
که نامت می‌تپد هر دم، به جای نبضِ عصیانم.

تو پنهانی، ولی در من حضوری روشن و جاری،
چنان خورشید پوشیده به پشت ابرِ بارانم.

بمان حتی اگر در سایه‌ای دور از نگاه خلق،
که بی‌تو من نمی‌مانم، نه امروز و نه فردا من.​
 
غزل معشوق

نهان نشسته‌ای ای رازِ مستورِ شبستانم
که شعله می‌کِشی در دل، چو آتشی به ویرانم

تو را که دید؟ جز این دل، که در سکوتِ خود هر شب
هزار آینه می‌شکند در آرزویِ چشمانم

چه دوری و چه نزدیکی… عجب مجازِ خون‌آلودی
گهی به آه می‌آیی، گهی به باد می‌مانم

تو آن چراغِ پنهانی، که در ضمیرِ جانم سوخت
ولی به دستِ من هرگز نداد رنگِ پایانم

چو سایه بر سرم می‌افتی و باز می‌روی، بی‌وقف
به‌سانِ خوابِ کوتاهی که می‌بُرد گریبانم

اگر چه چاره‌ای نبود از تمنّیِ بی‌حاصل
هنوز هم به نامت شب، جهان شود پریشانم

بیا، اگرچه می‌دانم خیالِ محض می‌آیی
که باغ را به رؤیایی سپرده‌ای به خزانم​
 
غزل عشق نهان


نهان به سینه نهادم شرارِ نامت را،
که شب به شب بکِشد شعله در کلامت را.

کسی ندانست در جانِ خسته‌ام چه گذشت،
چو برد بادِ قضا بویِ صبح و شامت را.

به چشمِ خویش ندیدم تو را، ولی هر دم
هزار بار کشیدم خیالِ قامت را.

میانِ سایه و آیینه گم شدم بی‌تو،
که وهم می‌نمود نقشِ ناتمامت را.

جهان به خنده گذشت و مرا به خون نشاند،
چو دید در دلِ من شوقِ ناتمامت را.

اگرچه بسته شد این لب ز بیمِ رسوایی،
دلم هنوز بخوانَد دعایِ نامت را.

بمان، اگرچه نیایی به دستِ این دلِ تنگ،
که جان سپرده‌ام آخر به انتظارَت را.​
 
غزل نجوای شبانه

امشب به گوشِ شب، نامت نهان سرودم من،
چو عطرِ یاسِ وحشی در آستین فشردم من.

نسیم آمد و آهسته زِ حالِ دل پرسید،
به اشکِ گرمِ خاموش، جوابِ او دادم من.

تو دوری و دل از شوقِ تو شعله‌ور هر دم،
چو شمع، سوختم و خویش را نبُردم من.

به خواب اگر گذری بر سرایِ چشمِ ترم،
هزار بوسه به ردِّ خیالِ تو دادم من.

مگو که عشق خطاست و تمنّا رسوایی‌ست،
که آبرویِ جهان را به عشق بسپردم من.

اگرچه صبح بیاید و رازها فاش شود،
هنوز در دلِ شب با تو عهد بستم من.​
 
غزل عشق تو

دلم به نام تو هر شب بهانه می‌گیرد
ز عقل، راهِ جنون را بهانه می‌گیرد

نه توبه کارِ من است و نه زهد درمانم
که چشمِ مس*تِ تو دین از ترانه می‌گیرد

به هر چه دست زدم، رنگِ رنج پیدا شد
جهان ز آینه‌ام جز نشانه می‌گیرد

مرا مگو که رها کن هوای این سودا
که عشق، جانِ مرا بی‌میانه می‌گیرد

اگرچه سوختم از شوق و دم نزادم باز
خموشی‌ام صفتِ عاشقانه می‌گیرد​
 
غزلِ دوری

خاطر دلم بوی تو کرده، ای یارِ دور
چو باده‌ی نوشیدنی، دلِ مس*ت و بی‌قرارم

گل به لب‌ خنده، باد به پرِ گل تو
باید گفت که اینک، فصلِ خزان، فصلِ هجرانم

هر که می‌شنود آه و ناله‌ی عاشقان
می‌گوید که عشق است و من از آن غم‌زده‌ام

تو رفتی و چو ماه از پشتِ ابر
برم، تا بمانم من در شبِ بی‌ستاره‌ام

ای حافظ، این دل که در دستِ توست
به عشقِ تو، شدی و از آن، پریشان و غمگینم​
 
عقب
بالا پایین