غزل زمان
زمان گذشت و مرا با خودش غریبتر کرد
به هر چه دل سپردم، مرا نصیبتر کرد
جوانیام ورق خورد و رفت بیخبر
زمان، مرا به آهی عجیب پیرتر کرد
چه عهدها که بستم به صبحهای سپید
غروب آمد و آن عهدها را اسیرتر کرد
من از شمارِ دقایق چه سود میبرم؟
زمان، حسابِ عمرم ز درد دیرتر کرد
نه زخم ماند همان، نه درد شکلِ نخست
زمان، همهچیز را شکسته، تیزتر کرد
گمان مبر که فراموشیست کارِ زمان
مرا به خاطرهها بسته، اسیرتر کرد
در آخر این مسیرِ پر از عبور و سکوت
زمان، مرا به خودم سخت بدگمانتر کرد
زمان گذشت و مرا با خودش غریبتر کرد
به هر چه دل سپردم، مرا نصیبتر کرد
جوانیام ورق خورد و رفت بیخبر
زمان، مرا به آهی عجیب پیرتر کرد
چه عهدها که بستم به صبحهای سپید
غروب آمد و آن عهدها را اسیرتر کرد
من از شمارِ دقایق چه سود میبرم؟
زمان، حسابِ عمرم ز درد دیرتر کرد
نه زخم ماند همان، نه درد شکلِ نخست
زمان، همهچیز را شکسته، تیزتر کرد
گمان مبر که فراموشیست کارِ زمان
مرا به خاطرهها بسته، اسیرتر کرد
در آخر این مسیرِ پر از عبور و سکوت
زمان، مرا به خودم سخت بدگمانتر کرد