دفترچه خاطرات [دفترچه خاطرات دالان بهشت]

الهی به امید تو t-icon12


تشویش ِذهن2️⃣:

خسته شدم :)
میگن خستگی انرژی منفی داره ازین کلمه استفاده نکن
ولی واقعا ازین وضعیت و از این شرایطم خسته شدم
شرایطی که دست خودم نبود و توش قرار گرفتم خیلی برام اذیت کننده است
اینکه هیچ اختیاری در انتخابشون نداشتم آزار دهنده است
بخدا ناشکری نیست ..
خدایا خودت میدونی اول و آخر هر چیزی تو زندگیم فقط خودتی
فقط نگاه خودت برام مهم
هیچ وقت نخواستم دلی کار کنم ..
دلی پیش میرم ولی همیشه حواسم هست تو چی دوست داری و تو چی میخوای
بحث بحث تنهایی است اینکه کسی نباشه بتونی حرفت رو درست و حسابی بهش بزنی و بگه میفهمم چی میگی بیا بریم فلان کار رو انجام بدیم یا بریم فلان جا یا اصلا هر چی تو بگی .. میدونم الان دلت این رو میخواد و تو ته دلت ذوق کنی برای داشتن یه همچین کسی ..
بدتر از همه کلافگی و گیر کردن تو زندگی ای هست که دیگه نمیدونی چجوری باید خودت رو ترمیم کنی ..

میگن برو پیش مشاوره
هزاران دوره مشاوره و سبک زندگی گذروندم تا هم به ازرافیان مشاوره بدم و میدم و هم میدونم تمام صحبتهای مشاوره ها اینکه روی خودت کار کن تو گدشت کن تو نمیتونی تو این سن و سال کسی رو تغییر بدی ..
و عدم همراهی اطرافیان در این زمینه

چی بگم ..

۲۴اسفند۰۴
 
آخرین ویرایش:
الهی به امید تو t-icon12


تشویش ِذهن3️⃣:
دیروز بعد از تقریبا یک ماه برگشتم تهران، ولی همراه با اصرار کردن خانواده ها برای نرفتن و دلخوری که نتیجه اش شده سردرد و دست لرزون که هنوز خوب نشده
اینقدر نه اومد تو این سفر که تمام روح و ذهنم درگیر ِکه توکل توش گم شده
نه تنها من بلکه ترکش هاش به همسرمم خورده ..
تو جنگ ۱۲ روزه صدا میومد خواب ِخواب بود ولی دیشب با کوچیکترین صدایی بیدار شده بود تا صبح نخوابیده بود ..
بهش میگم اگر اینقدر استرس مارو داری
چرا وقتی ازت پرسیدم نگرانی که بیایم؟ یا ذهنت درگیر ماست که بیایم؟ چیزی نگفتی و در جواب گفتی کاش خانواده ها اینقدر مقاومت نمیکردن با اومدنت و همراه ما بودن و میگفتن برید و به خدا میسپاریمتون ..

خسته ام از همه تناقض ..
وقتی پامو گذاشتم تو خونه آرامش عجیبی داشتم ولی از وقتی فهمیدم ذهن جناب همسر آروم نیست منم آروم نیستم ..

نمیدونم قدیمیای ِما که جنگ رو ۸ سال تجربه کردن چرا توکلشون اینجوری ِ
چرا این‌قدر میترسن؟
خب مگه اونا نمی‌خوان شهر خالی بشه و بریزن بیرون اگه همه بخوان مثل ما فکر کنن که کسی تو خیابونا نمیمونه ..
ازین همه محافظه کار بودنشون خسته ام
اینکه تو این خانواده که همشون جنگ رو تجربه کردن یه نفر نیست بفهمه من چی میگم اذیتم میکنه 💔

باشه بر میگردم :) ولی با شرایط خودم ..

۰۸فروردین۰۵
 
آخرین ویرایش:

img_3365f0fe_1782156219.jpg


[آمار و مدالها تا تاریخ ِ۱ تیر ِ۱۴۰۵]
:)
t-icon12
 
الهی به امید تو t-icon12

تشویش ِذهن4️⃣:
اینکه باید خودت رو مدام کنترل کنی که از حد و حدودها نگذری سخت ِبه خصوص برای افرادی که اون کنج دلت نشستن و یه قصر زلال و شفاف درست کردن تا روحت رو زنده نگه دارن ..
تلاشهایی هم هست در مقابل ..
فقط میدونم ذهنم داره تلاش میکنم ازین شرایط خارج بشه اما این احساس ِکه نمیپذره
و در این شرایط ِسخت باز هم میپذری که عقل اشتباه میکنه ..
خدایا نمیدونم تا کی قراره این سختی ها برام بمونن ..
سختی هایی که بودنش رو از نبودنش ترجیح میدم ..
تنها کسی که میفهمه و درک میکنه چی میگم و چی میکشم خودتی ..
نمیخوام زیر حجم این فکر ها شونه خالی کنم و بگم کم آوردم ..
اصلا چرا هم نمیگم که
فقط کمکم کن ..
تو رو تو این مسیر گم نکنم ..
خدایا بخاطر همه چی
بخاطر نداشته ها و داشته هام شکرت ♡ که چیزی جز مصلحت و حکمت نبوده نیست ..
میترسم اصرار و پا فشاریم باعث بشه از خودت دور بشم .. میترسم از پادشی که در دنیای دیگه در انتظارم ِکم بشه .. شیرینی اون کجا و شیرینی این کجا ..
هر چند طعم شیرینی اونور رو هنوز درک نکردم ولی یقین دارم ازین شرایط هم بهتره ..
تو پنهان و آشکار من رو میدونی ..
کمکم کن ..
+ خوشبختی آدمهایی که دوستشون داریم :)
 
امضاء در تاریخ ِ۱۲ تا ۱۶ تیر ۴۰۵:

132602_26IMG-20260702-211905-980.jpg

دیری است زاشیانه جدا مانده‌ای «امین»
غربت بس است رو سوی آن کوی و بام کن
دانم که مستمند و تهیدست و بی‌کسی
از بارگاه فیض
رضا(ع) توشه وام کن
و آنجا که آمد و شد خیل ملائک است
کنجی گزین و تا به قیامت مُقام کن

بیتی از غزل رهبر شهید انقلاب رضوان‌الله‌علیه

137d02_26IMG-20260702-212200-535.jpg
 
الهی به امید تو t-icon12

همه چیز از اون شب ِتلخ شروع شد ..
روزی که بابا و مامان از یه سفر معنوی اومده بودن ..
بچه ها اون روز دانشگاه بودن و من و جناب همسر رفتیم برای تمیز کاری خونه که اگر برای زیارت قبولی مهمونامون رسیدن خونه مرتب و تمیز باشه و مامان خوشحال بشه ..
اما همه ی تصوراتمون غلط از آب در اومد ..
مثل همیشه برخورد سرد مامان و دوباره خودش دستمال به دست گرفتن به جون میزای تمیز شده افتادن و هی دلیل و توجیح های غیر معقول آوردن مثل چاقو تو قلبم فرو میشد ..
تو همون حین یاد زحمات جناب همسر افتادم یاد مرخصی ای که گرفته بود تا باری از دوش مادر جان برداریم میافتادم بیشتر مچاله میشدم ..
بغض داشتم ولی لبخند میزدم ..
از طرفی دلخوریم رو هم نمیتونستم نشون ندم
تا اینکه باز جریان سازی جدید شکل گرفت بحث و ماجراهای بعدش ..
از وقتی یادمه تو خونه ی ما بین پدر و مادر بحث بوده چون خط فکری مشترک ندارن :)

اینکه میخواستیم برگردیم خونه تا بحث به اوج خودش نرسه ولی پدر مانع شد و در و قفل کرد که نریم ..
بحث با صدای بلند در جریان بود و ما سعی میکردیم آروم باشیم ولی هی تنور داغ میشد..

مسئله ای که هیچ وقت دوست نداشتم پسر توش قرار بگیره اتفاق افتاد ..
الان تمام اون جریان داره خودش رو نشون میده
وضعیت روحی خودم
وضعیت روحی پسر ..

تمام تلاشم رو کردم فراموش کنم ولی حرفایی که اون شب بهم زده شد و حرفایی که تو این بیست و انوی سال از زندگیم نزده بودم و گفتم
فهمیدم کجای زندگی خانوادم قرار دارم

سخت ِ:)
ولی بازم لبخند میزنیم و دورا دور دوستشون داریم
 
آخرین ویرایش:
الهی به امید تو t-icon12


۰۵/۰۵/۰۵
این عدد هم برای ما به طرز ناخود آگاهی خاطره شد :)
پسر کوچولوی ما مثل ِیه پسر شجاع با نهایت آگاهی رفت و آزمایش خونش رو داد :)
من ضعف کردم براش ♡

+ دکتر اسماعیلی جواب پیامم رو داد و تو مسیر پیش رو خیلی کمکم کرد و گفت یادگیری زبان زمان بره و از الان شروع کنی بهتره ..
تصمیم گرفتم دست و پا شکسته زبان چینی رو شروع کن :)
 
  • fire
واکنش‌ها[ی پسندها]: Farzane
عقب
بالا پایین