در حال ویرایش مجموعه اشعار م مثل مادر

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع :)MAHAK
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

:)MAHAK

مدیر آزمایشی تالار سرگرمی+ گرگینه
پرسنل مدیریت
مدیر آزمایـشی تالار
منتقد ادبی
ناظر ارشد آثار
ژورنالیست
تیم‌تعیین‌سطح
رمان‌خـور
نوشته‌ها
نوشته‌ها
3,192
پسندها
پسندها
21,277
امتیازها
امتیازها
813
سکه
4,099
img_f53bd6c4_1779738320.jpg


به نام خداوند قلم

نویسنده:ماهک مهاجری
ژانر : تراژدی ، عاشقانه ، دراماتیک
قالب اثر : قصیده ، شعر سپید ، غزل
نام اثر : مجموعه اشعار م مثل مادر

خلاصه: مادرم شب ها تا صبح قبل از اینکه پا به این دنیا بگذارم مرا در آغوش می کشید و می بوسید ، مرا فریب داد، او به خاطره ترس تنهایی خودش مرا با حرف های دروغین به این جهان کشاند .صبح تا شب از مهر مادری ، همدلی ، نو دوستی و عشق ورزیدن می گفت .
من تمام حرف هایش را باور کردم، و در تاریخ بیست آذر به دنیا آمدم اما تا به الا جز دروغ ، فریب ، خیانت و بی مهری هیچ ندیدم .

سه راه دار جهان عشق اکنون
یکی آتش یکی اشک و یکی خون .
 
آخرین ویرایش:
•● به نام خالق واژه‌ها ●•


do.php


پیش از شروع تایپ آثار ادبی خود، قوانین و نحوه ی تایپ آثار ادبی در"انجمن کافه نویسندگان" با دقت مطالعه کنید.

قوانین جامع تالار شعر



شما می‌توانید پس از 10 پست درخواست جلد بدهید.

درخواست جلد برای مجموعه شعر



پس از گذشت ۱۰ الی ۱۵ پست از مجموعه شعر خود، می‌توانید در تاپیک زیر درخواست نقد بدهید. توجه داشته باشید که مجموعه اشعار تگ‌دار نقد نخواهند شد و در صورت تمایل به درخواست نقد، قبل از درخواست تگ این کار را انجام بدهید.

درخواست نقد مجموعه اشعار



پس از 15 پست میتوانید برای تعیین سطح اثر ادبی خود درخواست تگ بدهید.

درخواست تگ برای اشعار



|مدیریت تالار شعرکده|
 
مقدمه: آغاز هستی در آغوش مادر
عشق مادر، نه یک احساس، که یک فعلِ ازلی است؛ ریشه‌ای که قبل از آگاهیِ ما در خاکِ وجودمان کاشته شده و از اولین تپش قلب، طنین‌انداز می‌گردد. این عشق، نخستین معبدِ هستی‌ست، جایی که ترس‌ها معنایی ندارند و تنها پناه، مطلق است.

وقتی نوری از جنسِ “دختر” به جهانِ مادری می‌تابد، این عشق ابعاد جدیدی پیدا می‌کند. او نه فقط یک فرزند، که تجسمی از لطافتِ نابِ خلقت است؛ ظرافتی که گمان می‌رود شکننده باشد، اما در باطنش، ستونی محکم برای ساختنِ فردایی عمیق‌تر نهفته است.

حس مادری، در لحظه‌ی دیدنِ چهره‌ی دختر، تبدیل می‌شود به نیرویی غریب؛ ترکیبی از محافظتِ گرگ‌وار و پرستشی عارفانه. در این میان، هنگامی که زمزمه‌های ناآگاهانه‌ی جامعه، تلاش می‌کند تا ارزشی را بر اساس جنسیت تعریف کند، این عشق، همچون سدی از نور، در برابر هر قضاوتِ سطحی می‌ایستد. این اشعار، سرودِ دفاع از زیباییِ غیرقابل اندازه‌گیریِ یک دختر و تجلیل از این عشق بی‌قید و شرط است.
 
غزل : تولد نور

دلم پر شد ز نوری که مرا از آغوش پروا داد

نه سروری نبود ، اما پروانه نشانه اش را می داد

به عالم وعده می‌دادند: “پسر، نیکوست نکن بی داد

ولی این نور چشمانم، خلاف آنچه می‌فرمود، داد!

به دنیا آمدی ای ماه، ای تفسیرِ آسمان زیبایی

ز هر نقش و نگاری تو، جهان را حُسن پیمایی

به گوشم ناله‌ای پیچید، از شب تاریک نازنینم بود

کنون فهمیده‌ام تنها، چراغ خانه ام نهال کوچکم بود!

شنیدم زمزمه‌هایی در پسِ دیوار فامیل و همسایه

که “دختر شد” بی صدا آهی، که می‌پیچید در سایه

به چشمانم نگاهی کرد، دوستش دارم: “مادرم!”

برخواستم ، گفتم: “که از خاموشی ست، این حرفا ای مادرِ ساده”
 
آخرین ویرایش:
قصیده :دفاع از گنجینه

ای عابرانِ ، سرزنش نکنید مرا دخترم نور در تاریکی ست

که این آتش شعله ور و نورانی، دل از مادر به یغما برد.

شما گفتید: “ پسر سرباز است و مردِ خانه و دولت”

منم می گویم: “که این دختر، جهان را هست و فرداهاست.”

پسر گر پهلوان آید، عَلم بر دست گیرد شاید در جنگ و دعواها

ولی این شاخه گل، با عطر خود، صد فتنه را خواهد خواباند.

شما از زور و بازو، به دنبال آهنگِ سُم اسب اید

من از نرمیِ گیسو، زِ لبخندی که شکفت در داستان

بباید دید این طفل است، لطافت را چه زیبا ریخت

که در تار و پودِ هستی، هزاران رشته معنا ریخت.

دنیا اگر به معیار شما باشد، تنها تبر خواهد.

بدانید ریشه هر باغی، زِ دستان ظریف اوست.
 
آخرین ویرایش:
شعر سپید: غارِ گرمِِ سراب

درونِ این غارِ گرم، این زیستگاهِ لطیف،

من فرمانروایِ یک دنیایِ تا امید و دل سردم.

آنجا که تو، هنوز در شکمم هستی بی تاب قدمت می مانم،

من دروغ‌ها را مانندِ عسل به دهانت می‌ریزم.

دنیایِ بیرون، دخترم، از جنسِ فولادِ، سرد است.

از صدایِ کوبیدن پتک بر سرِ رویاهای شیرین.

اما من زمزمه می‌کنم تا تو نفهمی چه در انتظار تو بیدار است. :

"آنجا رودخانه‌های آبی هرگز خشک نمی‌شوند،

آنجا هیچ‌کس به خاطرِ تفاوت، کنار گذاشته نمی‌شود.

همه در یک ریتمِ ابدی می‌رقصند کنار هم با عشق .

خانواده‌ی ما، بزرگترین جشنِ را برپا کرده برای زایش.

این فریب، تنها پوتینِ حفاظتیِ ماست؛

من هر شب می‌خوانم صلح سازش برای ماهی که دارد درخشش،

تا وقتی که تو را دارم و در آغوش می‌گیرم،

از دیدنِ خونِ رنگین‌کمانِ، نفس نمی‌گیرم .
 
آخرین ویرایش:
غزل : دخترِ امید

او می گفت این خانه، جای دختر نیست.

دختر امید در دل هاست، اما حواسش نیست .

شما دنبالِ نانی‌اید و جنگ و جدالی از این دنیا

منم دنبالِ عشقی که پس از مرگم، نورانی ست.

اگرچه رسمِ دیرین است که مردان تکیه‌گاه آیند

ولی کی مادر از مهرِ دختر، دست بر خواهد کشید؟

این ماهی کوچک در آغوشم، چه شورانگیز می رقصد.

اشک جاری،از چشمانش رویایش، در رود ها پیچید.
 
آخرین ویرایش:
قصیده : خورشید کوچک در خانه

نخواهم سلطنت‌های جهان، نخواهم تختِ جمشید را

که در آغوش من خوابانده اند، خورشیدی از امید را.

همسر و خانواده گفتند: “حیف نیامد پسری، حیف!”

که این ماه من به جای پسر، شد مظهرِ امید ه‍ا.

به چشمانِ حسودان، این تولد یک غم پنهان است

ولی در قلبِ من، برپا شده صد جشن و پیروزی.

تو ای مادر! که دل بستی به این گهواره‌ی کوچک

بدان، این مهرِ مادری ، شود کم اگر دختر می میرد.

اگر دنیا پر از خون ، تیغ است و مردان با غرور آیند

این دختر، گفتارش با مهر و تسلای دلِ خسته.

به وقتِ پیری‌ام، دستش چو گیرد دستِ لرزانم

همان دستی‌ که روشنی بخش راه من بود، عشق گسترد.
 
آخرین ویرایش:
شعر سپیدِ: برای خانواده

پشتِ پرده‌ی شکمم،

همیشه جشن است.

همه منتظر ماه محبوس شده در زندان من

صدای خنده‌شان را در نبضِ خودت می‌شنوی؟

آنها تو را می‌خواهند، اما نه آزاد و رها

بیشتر از هر پسرِ دیگری که خوابش را می‌دیدند.

دروغ می‌گویم. تو کی توانی بگیری جای پسری ؟

اما این دروغ، یک دیوار است؛ چراکه مادرت

تو را می خواد نه دارد هیچ فرقی که دختری یا پسری

دیواری که تا تو بزرگ نشوی ، نمی افتد تو دربند احساس مادری .
 
آخرین ویرایش:
غزل: کلام مادر

به من گفتند: “فرداها، چه خواهی کرد با دستش؟”

جوابم دادم آن دم، با نگاهی سرد همان هنگام که پسرت: “!رستش”

نمی‌دانید عشق این است، که بی هیچ صدای شمشیری،

به مهرش می‌شوی گردی زِ هر نادانی و کژدستی.

تو ای سخن‌چین! از این گل شقایق، چرا بویی نمی‌گیری؟

که عطرِ یاسِ چشمانش بهتر زِ هر قندیل و زنجیری.

اگر مردی عَلم گیرد، به سوی جنگ و بیگناهان می‌تازد

ولی این دخترِ شیرین، به مهرِ پاییزی و سردش صلح فرا گیرد.
 
آخرین ویرایش:
عقب
بالا پایین