با تشکر از زهرا جان که داخل چالش ما شرکت کردن.
طبق پاسخهای ایشون متن کوتاه از خلاصه کتاب زندگیشون رو نوشتیم که امیدوارم به دلشون بشینه.
@NAHIT
سایهنشین
«نمیدانستم کجا هستم و چه هستم؟» این اولین زمزمهای بود که در سکوت مطلقِ آغاز شنیده شد. دور و برم هیچچیز دیده و حس نمیشد؛ تنها چیزی که میفهمیدم این بود که در جای غریبی در خودم جمع شدهام. این فضای وهمآلود، نه تلاشی برای گریز بود و نه آغاز یک مقصد، بلکه شروع فصل اول بود: کودکی، به قصدِ ماجراجویی. آنجا، در انبوه معصومیت و کنجکاوی، هر قدم یک کشف بود، هر سایه، وعدهای پنهان.
اما ماجراجویی طولی نکشید که به فصل دوم بدل شود: نوجوانی، در پی یافتن گمشده. این گمشده، نه شیء بود و نه مکان، بلکه همان تفاوتِ اصیلی بود که در پیشگفتار کتاب ذکر شده بود: «داستانِ آدمی که میخواست متفاوت باشد اما…». در این برزخِ یافتن، هر ارتباطی، تلاشی برای همسفر شدن بود؛ یافتن کسی که بتواند این مسیر پر پیچ و خمِ روی جلد را با او شریک شد.
سپس، ناگهان، شعلهها فروکش کردند و فصل سوم سر رسید: جوانی، جنگیدن برای رویایِ سوخته. در این فصل بود که آن آدمِ دیوانهای که در نگاه سوم شخص (منِ ناظر) تبلور یافته بود، شروع به خودفراموشی کرد؛ غرق در نبرد برای چیزی که شاید هرگز نباید برایش میجنگید.
آنگاه، تلخترین برهه فرا رسید، فصلی که شاید باید حذف میشد: کویر بارانزده (پیری). جایی که حتی خاطرات هم بوی خاکستر میدادند. این بخش، تلاشی بود برای زنده ماندن در خاکستری از وجود که حاوی خاطرات و حالِ خوشی بود که به دیگران هدیه شده بود. این کویر، تلاشی نافرجام برای درک این جمله بود که «زندگی چیزی جز عشق نبود…».
حال، سایهنشین، آن موجود تنها، در آستانه فصل آخر ایستاده است: پس از مرگ، از من چه خواهد ماند؟ این دشوارترین بخش بود، چون بقای روح، وابسته به پذیرش نهایی بود. پایان زندگیاش، اگرچه دردناک، باید نقطهای میشد که «مرگ قشنگ» باشد؛ مرگی که خود، آخرین ماجراجویی باشد، نه صرفاً یک پایان الکی.
خواننده، که اکنون خاصترین فرد است، شاید در انتها بگوید: «عععععجب؛ که اینطور!». و سایهنشین، با هر کسی که لحظهای در سایهاش نشسته، در این جهانِ عجیب، سهیم خواهد شد.