این داستان رو شاید شنیده باشید
داستان کشاورز و الاغ

کشاورزی الاغ پيری داشت که يه روز به صورت اتفاقی ميفته توی يک چاه بدون آب. کشاورز هر چه سعی کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بيرون بياره. برای اينکه حيوان بيچاره زياد زجر نکشه کشاورز و مردم روستا تصميم گرفتن چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زودتر بميره و زياد زجر نکشه. مردم با سطل روی سر الاغ خاک می‌ريختند اما الاغ هر بار خاک‌های روی بدنش رو می‌تکوند و زير پاش می‌ريخت و وقتی خاک زير پاش بالا می‌آمد سعی مي‌کرد بره روی خاک‌ها. روستايی‌ها همينطور به زنده به گورکردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا اومدن ادامه داد تا اينکه به لبه‌ی چاه رسيد و بيرون اومد.

مشکلات زندگی مثل پلی از خاک بر سر ما می‌ريزند و ما مثل هميشه دو انتخاب داريم. اول اينکه اجازه بديم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم اينکه از مشکلات سکويی بسازيم برای صعود.
 
پایان دیگر داستان:

کشاورز و مردم روستا هر چه خاک روی الاغ ریختند، الاغ تکانید و روی خاک ایستاد و بالا آمد. تا اینکه نزدیک لبه چاه رسید... اما همین‌جا اتفاق دیگری افتاد.
الاغ خسته و زخمی بود، پاهایش از آن همه تکان دادن خاک می‌لرزید و نفس‌هایش به شماره افتاده بود. او چند سانتی‌متر با آزادی فاصله داشت، اما دیگر توان یک قدم برداشتن را نداشت. از گرسنگی و تشنگی و ضربات سنگ‌ها، رمقی برایش نمانده بود. مردم بالای چاه داد می‌زدند: «یکی دیگه خاک بریزید! آخراشه، میاد بالا!» ولی الاغ ناگهان زانو زد و دیگر بلند نشد. وقتی لبه چاه را با دست خالی گرفت، نفسم قطع شده بود. کشاورز با چشمانی پر از اشک فریاد زد: «ما می‌خواستیم نجاتش بدیم! فکر می‌کردیم خاک کمکش می‌کنه، ولی ما خودمون داشتیم روش خونه می‌ریختیم...»

عبرت این پایان:
مشکلات زندگی تنها آن چیزهایی نیستند که از بیرون به ما می‌ریزند. گاهی کسانی که فکر می‌کنیم دارند کمک می‌کنند با نیت خوب، با عشق، با دلسوزی دارند با همان روش نادرست، شن و سنگ روی سرمان می‌ریزند. اینجا دیگر «تکاندن خاک» کافی نیست. چون گاهی اساساً نباید چاه را پر کرد؛ باید طناب آورد، باید فکر دیگری کرد، باید نجات داد، نه «کمک به مردن راحت‌تر».

عبرت:
همیشه راه درست، کوتاه‌ترین راه نیست.
و همیشه کسانی که با ما همدردی می‌کنند، بلد نیستند نجاتمان بدهند.
گاهی نیت خوب + روش غلط = فاجعه‌ای آرام و محترمانه.
 
عقب
بالا پایین