در حال ویرایش دلنوشته مرثیه بی‌مزار|سین

او با خاطره‌ای زندگی می‌کرد که هیچ‌ک.س به یاد نمی‌آورد.
نه چون مهم نبود، بلکه چون هرگز گفته نشده‌بود.
او آن خاطره را مثل گنجی پنهان در دلش نگه می‌داشت.
اما گنج، وقتی دیده نشود، فقط سنگی سنگین است.
او با آن سنگ راه می‌رفت، بی‌آنکه کسی بپرسد چرا خمیده‌است.
هر خمیدگی، مثل تعظیم به گذشته‌ای بود که بی‌رحم بود.
او تعظیم نمی‌کرد، اما خمیده‌بود؛ و این تفاوت را کسی نمی‌فهمید.
و نفهمیدن، دردناک‌تر از نادیده گرفتن بود.​
 
در دلش، صدایی بود که شبیه خودش نبود.
نه زن بود، نه مرد؛ فقط زخمی که حرف می‌زد.
او با آن صدا زندگی می‌کرد، چون صدای خودش را گم کرده‌بود.
هر شب، آن صدا را می‌شنید، بی‌آنکه بفهمد از کجاست.
شاید از گذشته‌ای بود که هرگز اتفاق نیفتاده.
شاید از آینده‌ای بود که هرگز نخواهد آمد.
او در میان این دو زمان، مثل نخِ پاره‌ای آویزان بود.
و آویزان بودن، دردناک‌تر از افتادن بود.​
 
او آخری متن را تحریرید، بی‌آنکه بداند پایان چیست.
نه نقطه گذاشت، نه واژه‌ای برای خداحافظی.
فقط سکوتی بود که از تمام واژه‌ها بلندتر بود.
او با آن سکوت رفت، بی‌آنکه کسی بفهمد آمده‌بود.
در دلش، داستانی بود که هیچ‌ک.س نخواند.
نه از بی‌سوادی، بلکه از بی‌نیازی به فهمیدن.
او فهمیده‌بود، اما هیچ‌ک.س نپرسیده‌بود.
و پرسیده نشدن، پایانِ واقعیِ هر روایت است.

پایان
۲۰:۴۳
۱۴۰۴.۰۶.۱۱​
 
img_194f59a3_1789500173.jpg
 
عقب
بالا پایین