مشاعره | مشاعره با اشعار سعدی |

مرا رازیست اندر دل، به خون دیده پرورده
ولیکن با که گویم راز چون محرم نمی‌بینم؟

- ‌سعدی
 
من مانده‌ام مهجور از او، بیچاره و رنجور از او
‏گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود

- ‌سعدی
 
گر برود به هر قدم در ره دیدنت سری
من نه حریف رفتنم از در تو به هر دری

- ‌سعدی ‌
 
عقب
بالا پایین