بخش سوم: گربهی مستقل
گربهها هیچوقت خودشان را توضیح نمیدهند؛ نه چون میترسند بلکه چون نمیخواهند.
اگر بپرسی چرا کاری کردند، چرا رفتند، چرا ماندند یا چرا ناگهان فاصله گرفتند فقط نگاهت میکنند؛ انگار تو سؤال اشتباهی پرسیدهای و کار آنها به هیچوجه اشتباه نبوده است.
همیشه حق با گربه است، حتی وقتی چیزی نگوید.
دوستِ سابق من یک گربه بود.
حد و حدود خود را میدانست و خوب گوش میکرد اما سودجو و خودخواه بود.
آخرین حرفی که زد را کاملاً در ذهنم حبس کردهام؛ او با نوایی دلنشین گفت:
«من بلدم تنها باشم. اینکه گاهی دلم میخواد کسی کنارم باشه دلیل نمیشه بخوام بمونه!»
حرفِ آخر اصلاً بوی محبت و دوستی نمیداد.
اولین چیزی که دربارهٔ گربهها یاد گرفتم مرز بود.
مرزهای دقیق و محکم که تا یکجا میتوانی نزدیک شوی و از یکجا به بعد نمیتوانی؛ نه چون تو ناتوان هستی بلکه چون آنها اجازه نمیدهند.
گربهها بلدند همزمان دوستداشتنی و دستنیافتنی باشند.
میآیند، گرما میدهند و درست وقتی فکر میکنی به آنها رسیدهای، عقب میکشند و به سردی یک زمستانِ برفی تبدیل میشوند.
آنها اینچنین هستند:
«اگه رفتم، دنبالم نیا. اگه موندم، فکر نکن موندنم همیشگیه؛ بهتره حد خودت رو بدونی!»
گربهها استقلال را دوست دارند یا دستکم اینطور نشان میدهند اما استقلال آنها همیشه از بینیازی نمیآید؛ زیرا خیلی وقتها از ترس وابسته شدن است.
از اینکه اگر زیادی بمانند، مجبور شوند چیزهایی بدهند. توجه، تعهد، یا بخشی از احساسات نهفتهی آنها.
آنها ابراز محبت را دوست ندارند؛ آنها توجه را دوست دارند اما فقط وقتی که کنترلش دست خودشان باشد. نوازش میخواهند، اما نه همیشه.
صمیمیت را میپذیرند اما به شرطی که مشروط باشد.
اگر زیادی نزدیک شوی، اگر توقع داشته باشی، اگر بخواهی بمانی، پنجهها بیرون میآید؛ نه برای حمله، برای یادآوری حد و حدودشان.
راستش را بخواهی گربهها خودخواه نیستند؛ بیشتر محتاط هستند.
آنها دنیا را جایی دیدهاند که نزدیکی امن نیست. پس یاد گرفتهاند دوست بدارند اما نه زیاد.
من هم گاهی گربه میشوم. وقتی از بودن خستهام اما از تنهایی میترسم؛ وقتی دوست دارم کسی کنارم باشد اما نه آنقدر که رازهایم را بفهم و وقتی مرز میکشم نه برای دور کردن، بلکه برای زنده ماندن.
زیرا بیشتر مواقع لازم است گربه باشی تا سالم بمانی.
گربهها آدمهای پیچیدهای هستند؛ نه سرد و نه بیاحساس هستند فقط بلدند احساسشان را طوری نگه دارند که آسیب نبیند.
شاید به همین خاطر است که هم دوست داشتنیاند، هم خستهکننده، هم نزدیک و هم دور.
من روباهام و وقتی گربهای از کنارم رد میشود، میدانم اگر بماند لطف کرده و اگر رفت، این خواستهی قلبیاش بوده.
همیشه مواظب گربههای اطراف باشید؛ بعضی از آنها روزی بهترین دوست هستند و روزی بدترین دشمن خواهند شد.