داستانک هشت دُم و دو بال | هستی جباری

EMMAEMMA عضو تأیید شده است.

مدیر تالار ویراستاری+جادوگر سیاه
پرسنل مدیریت
مدیر رسـمی تالار
ویراستار
نویسنده رسمی ادبیات
نوشته‌ها
نوشته‌ها
1,292
پسندها
پسندها
9,214
امتیازها
امتیازها
453
سکه
4,682
cw_1774781940_790edad4.jpg

داستانک: هشت دُم و دو بال
نویسنده: هستی جباری
ژانر: اجتماعی
مقدمه:
ابتدا فکر می‌کردم من متفاوت هستم؛
سپس متوجه شدم بقیه هم فرق دارند، فقط خودشان نمی‌دانند.
یکی دُم، یکی بال، یکی پنجه و دیگری پَر دارد.
همه‌ی انسان‌ها اسمش را «اخلاق» و «شخصیت» گذاشته‌اند.
من روباه‌ام؛ این‌جا همه نقاب دارند و چیزی هستند غیر از آن‌چه نشان می‌دهند.
***
سخن نویسنده:
هشت دُم و دو بال روایتی از جانور منش‌های انسانی است.
تقدیم به کسانی که هر چند کم اما به درون خود می‌نگرند.​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
●•.به نام خالق شکوفه‌های شعرِ زندگی .•●

i10198_2d5e13_25IMG-20241225-114904-140.jpg

نویسندگان گرامی صمیمانه از انتخاب «انجمن کافه نویسندگان» برای ارائه آثار ارزشمندتان متشکریم!


‌پیش از شروع تایپ آثار ادبی خود، قوانین و نحوه‌ی تایپ آثار ادبی در«انجمن کافه نویسندگان» با دقت مطالعه کنید.




پس از گذشت حداقل 7 پست از داستانک، می‌توانید در تاپیک زیر درخواست نقد داستانک بدهید. توجه داشته باشید که داستانک های تگ‌دار نقد نخواهند شد و در صورت تمایل به درخواست نقد، قبل از درخواست تگ این کار را انجام بدهید.




پس از نقد اثر میتوانید برای تعیین سطح اثر ادبی خود درخواست تگ بدهید.




شما می‌توانید پس از تگ اثر درخواست جلد بدهید.




همچنین شما می‌توانید پس از 6 پست درخواست کاور تبلیغاتی بدهید.





همچنین پس از ارسال 10 پست پایان اثر ادبی خود را اعلام کنید تا رسیدگی های لازم نیز انجام شود... .




اگر بنا به هر دلیلی قصد ادامه دادن اثر ادبی خود را ندارید می توانید درخواست انتقال به متروکه بدهید تا منتقل شود... .



قلمتان سبـــــــــ🍃ـــــــز

«مدیریت تالار ادبیات»​
 
آخرین ویرایش:
من روباه‌ام؛ نه از آن‌هایی که در قصه‌ها می‌دوند و دنبال شکارند؛ من انسانی‌ام که جهان را روباه‌وار می‌بیند.
برای من آدم‌ها شکل ثابتی ندارند؛ اخلاق، ترس و غرورشان مدام آن‌ها را تغییر می‌دهد.
هر کسی که از کنارم رد می‌شود در ذهنم چیزی بیش از یک انسان است؛ موجودی که دُم دارد، بال دارد یا پنجه‌هایی که ناخواسته از آستینش بیرون می‌زنند.
مدت‌هاست فهمیده‌ام انسان‌ها خودشان را آن‌گونه که هستند نشان نمی‌دهند، اما رفتارشان آن‌ها را لو می‌دهد. یکی با شانه‌های صاف و نگاهی طلبکار راه می‌رود و بی‌آنکه بداند، پرهای طاووس از پشتش بیرون زده است.
دیگری همه‌چیز را جمع می‌کند، حتی چیزهایی را که به کارش نمی‌آیند؛ او سنجابی‌ است با دلی لرزان که همیشه در انتظار خطر است. بعضی‌ها نیز از تصمیم‌های ساده می‌هراسند مانند خرگوش‌هایی که مدام آماده‌ی گریختن‌ند.
برخی نیز فقط تقلید می‌کنند و می‌خندند، ادا درمی‌آورند و بی‌آنکه بدانند خودشان را گم کرده‌اند. من نگاهشان می‌کنم؛ نه از بالا و نه با قضاوت، بلکه از سر کنجکاوی. می‌خواهم بفهمم چرا آدم‌ها این‌قدر شبیه هم می‌شوند و در عین حال، این‌گونه متفاوت رفتار می‌کنند.
چرا یکی حاضر است همه‌چیز را فدای دیده شدن کند و دیگری در سکوت فرسوده شود؟ چرا بعضی‌ها شجاعت را فریاد می‌زنند و برخی دیگر، بی‌صدا آن را زندگی می‌کنند؟
راستش را بخواهی من فقط تماشاگر نیستم؛ خودم هم در این آینه‌ها گیر افتاده‌ام.
گاهی طاووس می‌شوم، گاهی خرگوش و گاهی سنجاب. روباه بودن یعنی همین دیدن، فهمیدن و هم‌زمان شک کردن در عین زیرکی.
یعنی پذیرفتن این‌که زیرکی همیشه نجات‌بخش نیست و آگاهی، گاهی سنگین‌ترین بار دنیاست.
این جنگل از درخت و خاک نیست؛ جنگلِ آدم‌هاست. پر از دم‌هایی که پنهان می‌شوند، بال‌هایی که هر چشمی آن‌ها را نمی‌بیند و پنجه‌هایی که ردشان را بر زندگی جا می‌گذارند.
من فقط روایت می‌کنم؛ نه برای آن‌که حقیقتی را تحمیل کنم، بلکه برای درکِ عمیق‌تر این جامعهٔ انسانی.
اگر خوب نگاه کنی، شاید در یکی از این دم‌ها یا بال‌ها، انعکاس خودت را می‌ببینی.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
بخش اول: روباهِ زیرک
من روباه‌ام.
این را سال‌ها پیش فهمیدم؛ نه به کسی دروغ گفتم، نه زرنگی کردم، بلکه وقتی دیدم زودتر از بقیه متوجه چیزهایی می‌شوم که اشخاص دوست ندارند دیده شود.
از بچگی بیشتر حرف می‌زدم، اما همه‌چیز را با تمام جزئیات به خاطر می‌سپردم.
حرف زدن را بسیار خوب بلد بودم، اما جزئیات را ترجیح می‌دادم. آدم‌ها وقتی فکر می‌کنند دیده نمی‌شوند، شکل واقعی‌تری به خودشان می‌گیرند. آن‌جا بود که اولین دم‌ها را دیدم؛ اولین بال‌هایی که از پشت اعتمادبه‌نفس بیرون زده بودند و اولین پنجه‌هایی که از زیر آرامشی دروغین بیرون می‌زدند.
برای من، آدم‌ها هرگز صرفاً آدم نبودند و هرکدام‌شان نشانه‌ای داشتند.
یکی زیادی می‌درخشید، یکی مدام جمع می‌کرد، یکی از همه‌چیز می‌ترسیدو یکی تقلید می‌کرد تا تنها نماند. من اسم این‌ها را حیوان نمی‌گذاشتم؛ حیوانات توانایی و اختیار ندارند، اما آدم‌ها خودشان شکلشان را انتخاب می‌کنند و شکل واقعی‌شان در رفتارشان دیده می‌شود.
مدت‌ها فکر می‌کردم این نگاه، یک امتیاز است.
این‌که بفهمی قبل از این‌که اتفاقی بیفتد چه کسی می‌خواهد دیده شود، چه کسی می‌ترسد و چه کسی دروغ می‌گوید.
بعد فهمیدم امتیاز نیست؛ مسئولیت است. چون وقتی می‌بینی، دیگر نمی‌توانی نبینی و خودم هم از این نگاه در امان نماندم.
گاهی غرورم پر درآورد، گاهی ترسم گوش‌هایش را تیز کرد، گاهی آن‌قدر جمع کردم که شبیه سنجابی شدم با دست‌هایی پر و دل خالی.
روباه بودن یعنی همین؛ این‌که هم دیگران را بشناسی، هم مدام پیش خودت لو بروی.
آن‌ها فکر می‌کنند همه‌چیز از زیرکی توست، ولی در نظرشان هنوز هم احمقی.
این جهان، برای من جنگل است.
نه جنگلی که در آن گم شوی، جنگلی که مجبوری در آن دقیق راه بروی تا چشم‌هایت از بعضی موجودات خطرناک دور بماند. پر از موجوداتی است که نام خودشان را انسان گذاشته‌اند، اما اخلاقشان پیش از چهره‌شان حرف می‌زند.
من فقط روایت می‌کنم چون باور دارم اگر اسم این دم‌ها و بال‌ها را نگوییم، روزی آن‌قدر بزرگ می‌شوند که دیگر نتوان آن‌ها را نادیده گرفت.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
بخش دوم: طاووسِ مغرور
طاووس‌ها همیشه اول دیده می‌شوند.
نه چون بلندترند و نه چون حرف مهم‌تری دارند؛ تنها چون خوب بلدند خودشان را نشان بدهند. پیش از آن‌که دهان باز کنند، چشم‌ها را می‌گیرند و پیش از آن‌که کلمه‌ای بگویند، سکوت جمع برای شنیدنشان آماده می‌شود.
شاید همین توجه آن‌ها را مغرور می‌کند.
همیشه خوش‌پوش، خوشبو و جذاب‌اند؛ اما در جایی تاریک… ترجیح می‌دهم درباره‌اش حرف نزنم.
اولین طاووسی که دیدم ظاهرش خیلی شبیه آدم‌های معمولی بود؛ فقط لباسش فرق داشت. لباسی پرزرق‌وبرق و چشمگیر و صدایش آرام بود اما بی‌پروا.
وقتی راه می‌رفت، انگار بقیهٔ آدم‌ها ناخودآگاه کمی بیشتر حواسشان را به او می‌دادند.
شانه‌های صاف، سرِ بالا و حرکتی حساب‌شده. هر قدمش انگار برنامه‌ریزی‌شده بود تا دیده شود؛ حتی وقتی وانمود می‌کرد بی‌تفاوت است.
اما طاووس همیشه اهمیت می‌دهد.
آن‌ها معمولاً می‌گویند:
«من نیازی به دیده‌شدن ندارم و ادایش را هم درنمی‌آورم. اهمیتی نمی‌دهم، چون فقط خودم برایم مهمم و نقش اصلی همیشه مال من است!»
اما خودِ طاووس موجودی نمادین است.
پرهایش را عمداً باز نمی‌کند؛ پرها خودشان باز می‌شوند… درست وقتی که هیچ‌کس برایش کف نمی‌زند.
نگاهش همیشه دنبال تحسین است؛ حتی اگر اسمش را احترام، عشق یا اعتمادبه‌نفس بگذارد.
نام این تشنگی را چیزهای دیگری نیز می‌گذارند و
من یاد گرفتم طاووس‌ها را از سکوتشان بشناسم.
وقتی توجه از آن‌ها برداشته می‌شود، وقتی کسی دیگر دیده می‌شود، طاووس ناگهان بی‌قرار می‌شود.
لبخندش دیرتر می‌آید، حرفش تندتر می‌شود و گاهی با تحقیر یا شوخی تلاش می‌کند دوباره تشویق‌ها را از آن خود کند.
راستش را بخواهی، طاووس بودن همیشه از غرور نمی‌آید بلکه گاهی از ترس می‌آید.
ترس از دیده‌نشدن، ترس از معمولی‌ بودن و ترس از این‌که اگر پرها جمع شوند، چیزی برای دوست‌داشتن باقی نماند.
طاووس‌ها این را بلند نمی‌گویند، اما رفتارشان فاش می‌کند.
من هم زمانی پر درآورده‌ام.
نه برای تحقیر دیگران و نه برای درخشیدن؛ فقط برای اینکه مطمئن شوم فراموش نمی‌شوم.
شاید همین است که طاووس‌ها را می‌فهمم؛ چون دیده‌ام انسان چگونه حاضر است برای یک نگاه خودش را به نمایش تبدیل کند.
طاووس‌ها بد نیستند فقط روزی جایی دیده نشده‌اند.
از بس باید همیشه زیبا، قوی، خاص و تحسین‌برانگیز بمانند؛ از بس اگر حتی یک لحظه پرهایشان بریزد، کسی نمی‌پرسد حالشان چطور است.
من روباه‌ام و وقتی از کنار طاووس‌ها رد می‌شوم حواسم هست زیادی خیره نشوم؛ چون بعضی پرها اگر خوب نگاهشان کنی، از نزدیک شکننده‌تر و گاهی تیزتر از چیزی هستند که فکر می‌کنی.
گاهی همان پرها تبدیل به خنجر می‌شوند و گاهی تبدیل به نقطه‌ضعف.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
بخش سوم: گربه‌ی مستقل
گربه‌ها هیچ‌وقت خودشان را توضیح نمی‌دهند؛ نه چون می‌ترسند بلکه چون نمی‌خواهند.
اگر بپرسی چرا کاری کردند، چرا رفتند، چرا ماندند یا چرا ناگهان فاصله گرفتند فقط نگاهت می‌کنند؛ انگار تو سؤال اشتباهی پرسیده‌ای و کار آن‌ها به هیچ‌وجه اشتباه نبوده است.
همیشه حق با گربه است، حتی وقتی چیزی نگوید.
دوستِ سابق من یک گربه بود.
حد و حدود خود را می‌دانست و خوب گوش می‌کرد اما سودجو و خودخواه بود.
آخرین حرفی که زد را کاملاً در ذهنم حبس کرده‌ام؛ او با نوایی دلنشین گفت:
«من بلدم تنها باشم. این‌که گاهی دلم می‌خواد کسی کنارم باشه دلیل نمی‌شه بخوام بمونه!»
حرفِ آخر اصلاً بوی محبت و دوستی نمی‌داد.
اولین چیزی که دربارهٔ گربه‌ها یاد گرفتم مرز بود.
مرزهای دقیق و محکم که تا یک‌جا می‌توانی نزدیک شوی و از یک‌جا به بعد نمی‌توانی؛ نه چون تو ناتوان هستی بلکه چون آن‌ها اجازه نمی‌دهند.
گربه‌ها بلدند هم‌زمان دوست‌داشتنی و دست‌نیافتنی باشند.
می‌آیند، گرما می‌دهند و درست وقتی فکر می‌کنی به آن‌ها رسیده‌ای، عقب می‌کشند و به سردی یک زمستانِ برفی تبدیل می‌شوند.
آن‌ها این‌چنین هستند:
«اگه رفتم، دنبالم نیا. اگه موندم، فکر نکن موندنم همیشگیه؛ بهتره حد خودت رو بدونی!»
گربه‌ها استقلال را دوست دارند یا دست‌کم این‌طور نشان می‌دهند اما استقلال آن‌ها همیشه از بی‌نیازی نمی‌آید؛ زیرا خیلی وقت‌ها از ترس وابسته شدن است.
از اینکه اگر زیادی بمانند، مجبور شوند چیزهایی بدهند. توجه، تعهد، یا بخشی از احساسات نهفته‌ی‌ آن‌ها.
آن‌ها ابراز محبت را دوست ندارند؛ آن‌ها توجه را دوست دارند اما فقط وقتی که کنترلش دست خودشان باشد. نوازش می‌خواهند، اما نه همیشه.
صمیمیت را می‌پذیرند اما به شرطی که مشروط باشد.
اگر زیادی نزدیک شوی، اگر توقع داشته باشی، اگر بخواهی بمانی، پنجه‌ها بیرون می‌آید؛ نه برای حمله، برای یادآوری حد و حدودشان.
راستش را بخواهی گربه‌ها خودخواه نیستند؛ بیشتر محتاط هستند.
آن‌ها دنیا را جایی دیده‌اند که نزدیکی‌ امن نیست. پس یاد گرفته‌اند دوست بدارند اما نه زیاد.
من هم گاهی گربه می‌شوم. وقتی از بودن خسته‌ام اما از تنهایی می‌ترسم؛ وقتی دوست دارم کسی کنارم باشد اما نه آن‌قدر که رازهایم را بفهم و وقتی مرز می‌کشم نه برای دور کردن، بلکه برای زنده ماندن.
زیرا بیشتر مواقع لازم است گربه باشی تا سالم بمانی.
گربه‌ها آدم‌های پیچیده‌ای هستند؛ نه سرد و نه بی‌احساس هستند فقط بلدند احساسشان را طوری نگه دارند که آسیب نبیند.
شاید به همین خاطر است که هم دوست‌ داشتنی‌اند، هم خسته‌کننده، هم نزدیک و هم دور.
من روباه‌ام و وقتی گربه‌ای از کنارم رد می‌شود، می‌دانم اگر بماند لطف کرده و اگر رفت، این خواسته‌ی قلبی‌اش بوده.
همیشه مواظب گربه‌های اطراف باشید؛ بعضی از آن‌ها روزی بهترین دوست هستند و روزی بدترین دشمن خواهند شد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
بخش چهارم: سنجابِ مضطرب
سنجاب‌ها همیشه دست‌هایشان پر است؛ نه از کمبود بلکه از ترسِ چیزی که بیشتر اوقات اتفاق نمی‌افتد.
انگار اگر چیزی در مشتشان نباشد، جهان فرو می‌ریزد.
اولین سنجابی که دیدم همسایه‌ام بود و مدام در حال جمع کردن بود.
نه فقط پول و نه فقط اشیا؛ گاهی اوقات خاطره، آدم، فرصت و حتی رنج را جمع‌آوری می‌کرد.
هرچه را احتمال می‌داد روزی به کارش بیاید، نگه می‌داشت؛ حتی چیزهایی که از قبل می‌دانست هیچ‌وقت استفاده نخواهد کرد؛ مثل یک تابلوی دیواری که کاربردی ندارد و حتی آویزان هم نمی‌شود.
سنجاب‌ها به فردا بیشتر از امروز فکر می‌کنند؛ امروز برای زندگی آن‌ها کافی نیست.
همیشه یک نکند گوشه‌ی ذهن‌شان می‌دود.
هر جمله‌ای که از سنجاب‌ها شنیده‌ام این‌گونه بود:
«الان لازمم نیست اما شاید یه روزی به درد بخوره!»
«نکنه کم بیاد؟»
آن‌ها زیاد حساب می‌کنند.
هر چیز کوچکی می‌تواند نشانه‌ی یک خطر احتمالی باشد. سنجاب‌ها بلدند لبخند بزنند اما ذهن‌شان هیچ‌وقت خفه نمی‌شود.
دوست دارند آماده باشند برای همه‌چیز؛ برای روز بد، برای روز بی‌پولی و برای روزی که کسی نماند.
مشکل این‌جاست که آن روز هیچ‌وقت دقیق نمی‌آید و سنجاب از آماده بودن خسته است.
آن‌ها خیلی وقت‌ها به چشم دیگران حریص به نظر می‌رسند اما حریص نیستند؛ آن‌ها بیش از حد ناامن‌اند.
«نه اینکه حریص باشم، فقط نمی‌خوام دستم خالی بمونه رفیق!»
دنیا را جایی دیده‌اند که اگر برای خودت برنداری، کسی چیزی به تو نمی‌دهد.
من هم گاهی سنجاب می‌شوم. وقتی بیش از حد نگه می‌دارم، بیش از حد فکر می‌کنم و آن‌قدر جمع می‌کنم که جایی برای نفس کشیدن نمی‌ماند.
«اگه همه‌چیز رو رها کنم و اگه فردا سخت‌تر از امروز باشه چی؟»
دست‌ها پر است، اما دل آرام نیست.
سنجاب‌ها نمی‌دانند که بعضی چیزها با نگه داشتن زنده نمی‌مانند.
من روباه‌ام و وقتی سنجابی را می‌بینم که با شتاب از این شاخه به آن شاخه می‌پرد، می‌دانم دنبال آینده نمی‌دود؛ از ترسی فرار می‌کند که هیچ‌وقت کاملاً نمی‌رسد.
اگر با سنجابی روبه‌رو شدی، حواست باشد. دست‌هایش پر و نگاهش همیشه نگران است.
هیچ چیز برایش بی‌اهمیت نیست، حتی چیزهایی که تو فکر می‌کنی مهم نیستند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
بخش پنجم: کلاغِ بدبین
کلاغ‌ها همه چیز را می‌بینند، اما هیچ‌وقت همه‌چیز را نمی‌گویند.
نه از اینکه چیزی برای گفتن ندارند، بلکه از اینکه دانستن و نشان ندادن، قدرت آن‌هاست.
اولین کلاغی که دیدم، دبیر یکی از دروسم بود. نگاهش تیز بود و حتی وقتی بال نمی‌زد، انگار همه‌چیز را به خاطر می‌سپرد و هیچ‌چیز را فراموش نمی‌کرد.
کلاغ‌ها حافظه دارند نه فقط از آنچه دیدند، بلکه از آن‌چه که می‌تواند روزی علیه‌ آن‌ها استفاده شود و آن‌چه روزی می‌توانند بر علیه تو استفاده کنند.
«نزدیک بیا، اما حواست باشه که نگاه من تیزه و هیچ چیز از نگاهم پنهون نمی‌مونه.»
آن‌ها اشتباهات دیگران را نمی‌بخشند، نه از کینه بلکه از تجربه و درس‌هایی که گرفته‌اند.
کلاغ‌ها کنجکاوند ولی از سؤال کردن می‌هراسند زیرا دیدن بهتر از شنیدن است.
آن‌ها اطلاعات جمع می‌کنند‌. خطرها را حس می‌کنند و در سکوت تصمیم می‌گیرند چه موقع پرواز کنند و چه موقع باقی بمانند و تماشا کنند.
«من کنجکاوم، اما سؤال‌هام رو به کسی نمیگم؛ پرسیدن بعضی وقت‌ها خودش خطرناکه!»
دوست ندارند کسی حواسش به آن‌ها پرت شود، اما اگر کسی نزدیکش شود، از دیدنش خوشحال می‌شوند.
نه از مهربانی، بلکه از اینکه می‌توانند هوشیاری او را بسنجند.
«فراموش نکن هر حرکتت ثبت میشه، حتی وقتی فکر می‌کنی کسی نمی‌بینه.»
من هم گاهی کلاغ می‌شوم. وقتی حرف‌ها و نگاه‌ها را مرور می‌کنم، وقتی خاطرات گذشته و درس‌هایشان را زیر ذره‌بین می‌گذارم می‌فهمم بعضی چیزها هیچ‌وقت عوض نمی‌شوند.
تنها می‌توان آن‌ها را تماشا کرد و از آن‌ها عبور کرد.
کلاغ‌ها بد نیستند اما هیچ‌چیز را فراموش نمی‌کنند.
آن‌ها تو را می‌بینند، قضاوت نمی‌کنند اما هر حرکتت را ثبت می‌کنند.
به همین خاطر است که وقتی کلاغی از کنارت پر می‌کشد بدان اگر مراقب نباشی، اشتباهت را هیچ‌وقت فراموش نخواهد کرد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
بخش ششم: خرگوشِ ترسو
خرگوش‌ها همیشه آماده‌اند که فرار کنند؛ نه از چیزی که می‌بیند، بلکه از چیزی که حس می‌کنند ممکن است رخ دهد.
اولین خرگوشی که دیدم، احمق به نظر می‌رسید اما گوش‌هایش همیشه تیز بود و نگاهش دائم به اطراف می‌چرخید.
پاهایش انگار همیشه آماده‌ی دویدن بودند، حتی وقتی روی زمین نشسته بود. هر حرکتش سنجیده بود، هر نفسش حساب‌ شده و در سکوت، دنیای خود را بررسی می‌کرد.
ترس، دوستانه‌ترین همراه خرگوش‌هاست.
«گاهی ترس، تنها دوستمه اگر نباشه هم حداقل من رو زنده نگه می‌داره.»
آن‌ها نمی‌توانند بدون آن حرکت کنند، فکر کنند و نفس بکشند.
هر صدای کوچک، هر سایهٔ ناگهانی و هر تغییر لحظه‌ای در مسیرشان، با صدایی بلند و با بوی دلهره هشدار می‌دهد:
«فرار کن! آماده باش.»
دوست دارند نزدیک شوند، اما نه برای مدتی خیلی طولانی. می‌خواهند دیده شوند، اما فقط تا حدی که احساس امنیت کنند.
«بهتره مراقب باشی، دنیا پر از چیزهای ناگهانیه!»
اگر بیش از حد فشار بیاوری، پنجه‌ها یا پاهایشان آمادهٔ فرار می‌شوند، نه برای حمله، بلکه برای محافظت از جان خود.
من هم گاهی خرگوش می‌شوم. وقتی بیش از حد می‌اندیشم، بیش از حد محتاطم و می‌ترسم حرکتی کنم که همه‌چیز را خراب کند. گاهی فقط می‌ایستم و نفس می‌کشم، منتظر هستم که همه‌چیز آرام شود تا دوباره گام بردارم.
گاهی اضطراب آن‌قدر بر من غلبه می‌کند؛ حس می‌کنم هر قدم ممکن است اشتباه باشد و ‌هر تصمیم ممکن است مسیر زندگی‌ام را تغییر دهد.
خرگوش‌ها بد نیستند اما اگر حواست نباشد، ترس آن‌ها می‌تواند تو را هم آلوده کند.
آن‌ها زندگی را با اضطراب تجربه می‌کنند و هر کسی که بخواهد با آن‌ها همراه شود باید یاد بگیرد که صبر، آرامش و حساسیت بخشی از راه آن‌هاست.
آن‌ها عجیب و زیبا هستند. کوچک، ظریف و آسیب‌پذیرند اما در همان ظرافت قدرت نهفته است؛
قدرتی که در مشاهده، آماده‌باش بودن و انتخاب لحظهٔ درست برای حرکت است.
خرگوش‌ها نشان می‌دهند که زندگی تنها با شجاعت مطلق پیش نمی‌رود بلکه با دقت، مراقبت و احترام به خطرهای کوچک و بزرگ ادامه پیدا می‌کند.
من وقتی از کنار خرگوشی رد می‌شوم، می‌دانم هر نگاه، هر لرزش گوش و هر حرکتی که می‌کند، داستانی دارد؛ داستانی از زندگی‌ای که پر از ترس، امید و تلاش برای بقاست.
آن‌ها ممکن است فرار کنند یا ممکن است نزدیک شوند. هر حرکتشان و هر سکوتشان، نشان‌دهندهٔ یک حقیقت انسانی است که حتی ترسوها با تمام اضطرابشان، زیبا، ارزشمند و درس‌آموز هستند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
بخش هفتم: میمونِ مقلد
میمون‌ها همیشه در حال تقلیدند؛ نه از روی نیاز بلکه از ترسِ تنهایی و دیده نشدن.
اولین میمونی که دیدم، دوست دوران کودکی‌ام بود.
معمولاً با آن چهره‌ای آغشته به شیطنت نگاهم می‌کرد و با آن صدای تقلیدی‌اش می‌گفت:
«اگه همه بخندن، منم می‌خندم مگه نه؟ این می‌تونه بد باشه؟»
گاهی اوقات به او گوشزد می‌کردم که آن‌ها با تو نمی‌خندند بلکه به تو می‌خندند؛ آن‌ها تو را برای خودت نمی‌خواهند بلکه جهت وقت‌گذرانی به تو علاقه دارند.
ظاهرش خندان و بانمک بود، اما رفتارهایش همیشه پر از تقلید و بازی بود؛ او هر حرکت و حرفی را که دیگران می‌زدند تکرار می‌کرد و گاهی آن‌قدر در تقلید غرق می‌شد که خود واقعی‌اش را فراموش می‌کرد.
«نمی‌دونم واقعاً کی هستم، اما اگر تظاهر کنم پذیرفته میشم.»
میمون‌ها می‌خندند، ادا درمی‌آورند و توجه جمع را جلب می‌کنند اما پشت این چهره‌های خندان و اداها، اضطراب، غم و عدم اطمینان نهفته است.
آن‌ها می‌ترسند اگر خودشان باشند، کسی دوستشان نداشته باشد یا دیده نشوند یا از جمع طرد شوند.
چیزی که اکثر مواقع اتفاق نمی‌افتد و لزومی به آن نیست.
«اگر تقلید نکنم، کسی من رو نمی‌بینه و... من نمی‌تونم تنها بمونم!»
دوست دارند تحسین شوند، اما نه به خاطر چیزی که هستند بلکه به خاطر چیزی که تقلید کرده‌اند و دیگران می‌پسندند.
این تقلید، گاهی بازی است ولی گاهی هویت‌شان در خطر نابودی قرار می‌گیرد؛ این دقیقاً زمانی اتفاق می‌افتد که آن‌ها دچار بحران شخصیتی و از یاد رفتگی تدریجی می‌شوند.
آن‌ها از میمون‌های بازیگوش به قورباغه‌هایی درون‌گرا و غمگین تبدیل می‌شوند.
من هم گاهی میمون می‌شوم. وقتی خودم را پشت رفتار دیگران پنهان می‌کنم، وقتی از ترس شکست یا طرد شدن، نقش بازی می‌کنم و گاهی فراموش می‌کنم چه کسی هستم.
میمون‌ها بد نیستند اما نگاه کن و بفهم که خنده‌هایشان واقعی نیست، بازی‌هایشان نمایشی است و در سکوت، ترس و تردیدشان را می‌توان دید.
در موقع مواجه با میمون‌ها، روباه باش و صبور، دقیق و کنجکاو، اما هرگز فریب نمایش‌ها را نخور.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
عقب
بالا پایین