غزل ۹
امشب از شوق مناجات تو خالی شد جهان
سایه افتاد بر این سینه و شد بی تو نهان
بس که در خلوت مهتاب صدایت جستم
برگ جان ریخت و نماند آن نفس بیامان
گفتمت ربّ که هوا پر شد از آوای دلم
لیک پژواک غمی شد در آن مهر نهان مرد از آن
پس فرو رفتم و در خویش نشستم خاموش
نه شکیباست دلم دیگر و نه دردم عیان
من همان بندهٔ دیروزم و در حسرت تو
چون غباری که ز طوفان بپرد سرگران
امشب از شوق مناجات تو خالی شد جهان
سایه افتاد بر این سینه و شد بی تو نهان
بس که در خلوت مهتاب صدایت جستم
برگ جان ریخت و نماند آن نفس بیامان
گفتمت ربّ که هوا پر شد از آوای دلم
لیک پژواک غمی شد در آن مهر نهان مرد از آن
پس فرو رفتم و در خویش نشستم خاموش
نه شکیباست دلم دیگر و نه دردم عیان
من همان بندهٔ دیروزم و در حسرت تو
چون غباری که ز طوفان بپرد سرگران
آخرین ویرایش: