در حال ویرایش مجموعه اشعار شب‌های بی‌اجابت|نقره

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع NOGHRE
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
غزل ۹

امشب از شوق مناجات تو خالی شد جهان
سایه افتاد بر این سینه و شد بی‌ تو نهان

بس که در خلوت مهتاب صدایت جستم
برگ جان ریخت و نماند آن نفس بی‌امان

گفتمت ربّ که هوا پر شد از آوای دلم
لیک پژواک غمی شد در آن مهر نهان مرد از آن

پس فرو رفتم و در خویش نشستم خاموش
نه شکیباست دلم دیگر و نه دردم عیان

من همان بندهٔ دیروزم و در حسرت تو
چون غباری که ز طوفان بپرد سرگران​
 
آخرین ویرایش:
غزل ۱۰

از نام تو در سینه شراری نَبُوَد پایدار
خاکستر سرد است دلم مانده ز آتش غبار


گفتند که از لطف تو گل می‌دمد از شوره‌زار
من دیده گشودم، همه‌جا پیش نگاهم حصار


بشنیدم از اهل طمع افسانهٔ فردای بهشت
دل خسته نجوید دگر در وعدهٔ فردا بهار


بنده شدم از بیم و امیدی که گشایی گره
اکنون شده آن رشتهٔ دیرینه ز دستم گَسار


نام تو اگر مانده هنوزم به تهِ خلوت دل
چون نقش کم‌رنگی که بماند به شب یادگار



 
آخرین ویرایش:

غزل ۱۱

ز یاد نام تو ای جان جان دلم نالان شد
چراغ سینه فسرده‌ست و نور پنهان شد


هزار راه به سوی تو در ضمیرم بود
ولی ز بیم خویش راه دل بیابان شد


به جای زمزمهٔ قدسیِ حضور تو
خروش وسوسه در خلوتم بی‌امان شد


دلم چو لنگرِ امید از یقین برداشت
اسیر حادثه و موج باد عصیان شد


چنان رمید ز پرتوگهِ لطیف تو
که خلوت دل من بوم پریشان شد​
 
آخرین ویرایش:
غزل ۱۲

شنیدم جام لطف او شفای خستگان باشد
نسیم نام او تسکین جان بی‌نوایان باشد

من آواره عمری بر امیدش در زدم اما
هنوز آن در به رویم همچو مه در آسمان باشد

به باغ وعدهٔ فردوسش هزاران رنگ دیدم
ولی این شمع تنها در غمش آتشفشان باشد

اگر دل‌ها به آه او نوای صلح گیرند
چرا این دل اسیر داغ‌های بی‌امان باشد؟

لبم بر وعده خندید و همان دم گریه سر زد
که آن رویای پنهان همچنان دور از عیان باشد
 
آخرین ویرایش:
غزل ۱۳

دوش پرسیدم کران این شب بی ساحل کجاست؟
بانگ آن مستغنی مطلق در دل صحرا کجاست؟

گفتی این عالم خیال سایه بر دیوار دهر است
آه پس شور دل دیوانه‌ی شیدا کجاست؟

گاه پندارم تو افسانه ترس ابنای دهری
قصه ای شیرین ولی سرچشمه‌ی معنا کجاست؟

چون شبی تاریک دام خویش بر جانم فکند
بی تو در این وحشت آباد پس پناه ما کجاست؟

من به صد طعنه ز نامت نیز بگریختم ولی
باز در پنهان جان گویم پس خدای ما کجاست​
 
آخرین ویرایش:
غزل ۱۴


عقل گفت: این گنبد گردان نه بانی نه خبر
دل بخندید و بگفت: از بی‌صدا هم می‌دمد اثر

عقل گفت: این خط دوران چرخشی بی‌مبدأ است
دل بگفت: آتش نگیرد جز ز سوز جان اثر

عقل نام حق ز دفترهای تردیدش سترد
دل دوید و لوح دل افروخت از یک پرتو اثر

عقل گفت: آن نازنینی کاین همه می‌جویی کجاست؟
دل نهاد انگشت بر لب بنگر این سرگشتهٔ اثر

عقل درماند و خموشی بر در گفتار زد
دل نوشت آرام بر شب: هست در جانم اثر​
 
آخرین ویرایش:


غزل ۱۵

به کویرِ تشنه رفتم ردّ باران را ندیدم
در فروغ روز روشن هیچ پژواک جان ندیدم


شعله‌ای افروخت در جانم نسیمی از تجلّی
لیک در آن شعلهٔ لرزان روی یزدان را ندیدم


بامدادان عطر تو بر بال نسیم انگیخت شوقی
گل شکوفا شد ولی من باغ رضوان را ندیدم


«رفتم از مرز یقین تا مرز تردید پریشانی
در دل آن تیره‌امواجی نشان ایمان ندیدم

شب گذشت و شوقِ تو در سینه‌ام آرام ننشست
در درونم گشتم امّا چهرهٔ پنهان را ندیدم
 
آخرین ویرایش:
غزل۱۶

بی‌تو جانم چون بیابان است و جز آوار نیست
خاکِ این ویرانه را امید برگ و بار نیست


خنده کردم تا نپرسند از دلِ بیمارِ من
داغ پنهان را مگر نیروی انکار نیست؟


نام تو بر لوح جان ثبت شد ای مهربان
هیچ دستی نقش پیوسته ز دل بردار نیست


راز خود بستم که دل را تاب گفتار نداشت
لیک زخمی را که از جان برزند دیوار نیست


چشم بستم تا جهان بی‌تو کمی روشن شود
باز دانستم که این خورشید را دیدار نیست

 
آخرین ویرایش:
غزل ۱۷
شبانگاهان در خود می‌پیچم ز داغ هر سوال
می‌تپد در سینه‌ام غم چون غباری در زوال

ای که پنهانی در پشت پرده‌ای از ابر تار
بر چه سازم دل که گشتی با سکوتت بی‌خیال

آسمان در قاب جانم بذر دردی می‌فشاند
خیره می‌مانم به نوری سرد و خاموشی وبال

سوختم از اینکه می‌بینی و لب بر بسته‌ای
چون چراغی بی‌رمق در بادهای بی‌مجال

در نبردی با که هستم که چنین تنها مانده‌ام؟
باز پاسخ نیست جز دیواری از شک و محال​
 
غزل ۱۸

به تمناى تو آواره شدم در سفر یار
که کشیدم ز غمت داغ نهان بر دل افکار

نفسی گر بوزد از در کویت شب بیدار
سپرد تیرگی سدرهٔ جان را به زنهار

شب بی‌دم به سرآید چو نظر بر رخ تو دوزم
که نخواند دگرم نالهٔ این دورِ ستمکار

همه عالم شود آفاق درخشان تجلی
چو بدمد نفس نور ز لب تو ای مهِ بیدار

ز تمنای لبت جان من از خویش برآید
که همان دم برسد دولت پنهان دل‌آزار​
 
آخرین ویرایش:
عقب
بالا پایین