غزل ۱۹
به درت آمد دلِ من خستهجان از راه جهان
که مرا در خویش پیچاندی چو مهریزه در افشان
ز لُبِ خاموشیات پرسید جانم راز وصل
که گشایی یک دم از خود پردهٔ تالار پنهان
به شیار نور سنگی جستهام راهی بهسویت
که کشیدی خط اشراقم به بال نغمهپران
ز بارِ خویشتن خم بودم و گُم در خویشِ تنها
تو دمیدی در درونم شرری از آتشدان
اگر از چشم پوشیده به من بنواری امروز
همهٔ عالم شود روشن چو تیغهٔ آینهفشان
به درت آمد دلِ من خستهجان از راه جهان
که مرا در خویش پیچاندی چو مهریزه در افشان
ز لُبِ خاموشیات پرسید جانم راز وصل
که گشایی یک دم از خود پردهٔ تالار پنهان
به شیار نور سنگی جستهام راهی بهسویت
که کشیدی خط اشراقم به بال نغمهپران
ز بارِ خویشتن خم بودم و گُم در خویشِ تنها
تو دمیدی در درونم شرری از آتشدان
اگر از چشم پوشیده به من بنواری امروز
همهٔ عالم شود روشن چو تیغهٔ آینهفشان