"به نام خدا "
عنوان: یک مشت گیلاس
ژانر: عاشقانه
نویسنده: فاطمه صداقت زاده
ناظر: @.Nazi
مقدمه: اگر قرار بر نشدن باشد، خودت را بکشی هم نمیشود.
اگر هم که قرار بر شدن باشد، دنیا هم بسیج شود نمیتواند جلویش را بگیرد.
گاهی اوقات هم هست که همهچیز دست به دست هم داده است تا باب میل تو نشود. ولی خب، ما انسانها چیزی داریم به اسم "اراده" که میتواند کوه را جابهجا کند.
قهرمانها همهجا هستند. آنها بین ما آدمهای عادی زندگی میکنند، فقط یک تفاوت بزرگ دارند که همان آنها را به قهرمانی بزرگ بدل میکند.
قهرمانها طرز فکری متفاوت دارند، آنها فقط به فکر خود نیستند، راههای ساده و پیش پا افتاده را دوست ندارند. قهرمانها حاضر هستند سختیها را تحمل و فداکاری کنند تا مسیر برای همنوعهایشان هموار شود.
آنها دنبال یک زندگی آرام و بیسر و صدا نیستند. بزرگترین ویژگی این آدمها "از خود گذشتگی" نام دارد.
خلاصه: همهچیز با یک نگاه شروع شد... .
نگاهی که اگر کسی میدید حکم زنده به گور شدنمان را امضا میکرد!
اما نگاه تو آنقدر رنگ زندگی داشت که نمیتوانستم چشم از آن بگیرم.
در روستایی که دور تا دورش تا چشم کار میکند فقط کوه و درخت و جنگل است و خان نعوذبالله جای خدا برای جان و مال و ناموس مردم حکم میکند؛ کسی حق ندارد بیاجازهی خان نفس بکشد.
وقتی خان بگوید عشق و عاشقی ممنوع است، صرف کردن فعل "دوست داشتن" از موهبت الهی تبدیل میشود به مصیبت، به بلا...
اینجا "دوستت دارم" خطرناکترین جملهایست که میتوانی بر زبان بیاوری!
اما من از هیچچیز نمیترسم.
مخصوصاً وقتی که نگاهم به چشمهای تو باشد.
عنوان: یک مشت گیلاس
ژانر: عاشقانه
نویسنده: فاطمه صداقت زاده
ناظر: @.Nazi
مقدمه: اگر قرار بر نشدن باشد، خودت را بکشی هم نمیشود.
اگر هم که قرار بر شدن باشد، دنیا هم بسیج شود نمیتواند جلویش را بگیرد.
گاهی اوقات هم هست که همهچیز دست به دست هم داده است تا باب میل تو نشود. ولی خب، ما انسانها چیزی داریم به اسم "اراده" که میتواند کوه را جابهجا کند.
قهرمانها همهجا هستند. آنها بین ما آدمهای عادی زندگی میکنند، فقط یک تفاوت بزرگ دارند که همان آنها را به قهرمانی بزرگ بدل میکند.
قهرمانها طرز فکری متفاوت دارند، آنها فقط به فکر خود نیستند، راههای ساده و پیش پا افتاده را دوست ندارند. قهرمانها حاضر هستند سختیها را تحمل و فداکاری کنند تا مسیر برای همنوعهایشان هموار شود.
آنها دنبال یک زندگی آرام و بیسر و صدا نیستند. بزرگترین ویژگی این آدمها "از خود گذشتگی" نام دارد.
خلاصه: همهچیز با یک نگاه شروع شد... .
نگاهی که اگر کسی میدید حکم زنده به گور شدنمان را امضا میکرد!
اما نگاه تو آنقدر رنگ زندگی داشت که نمیتوانستم چشم از آن بگیرم.
در روستایی که دور تا دورش تا چشم کار میکند فقط کوه و درخت و جنگل است و خان نعوذبالله جای خدا برای جان و مال و ناموس مردم حکم میکند؛ کسی حق ندارد بیاجازهی خان نفس بکشد.
وقتی خان بگوید عشق و عاشقی ممنوع است، صرف کردن فعل "دوست داشتن" از موهبت الهی تبدیل میشود به مصیبت، به بلا...
اینجا "دوستت دارم" خطرناکترین جملهایست که میتوانی بر زبان بیاوری!
اما من از هیچچیز نمیترسم.
مخصوصاً وقتی که نگاهم به چشمهای تو باشد.
آخرین ویرایش: