در سرش بادهایی میوزید که از تقویم عقل عبور نمیکردند.
چشمهایش به جایی خیره میشد که هیچکس جز او چیزی در آن نمیدید.
گاه بیسبب میخندید؛ خندهای که در سکوت اتاق میپیچید و کسی معنایش را نمیفهمید.
در میان مردم راه میرفت، اما انگار در جهانی دیگر زندگی میکرد و اندیشههایش مثل پرندههایی بودند که قفسِ قاعده را نمیشناختند.
گاهی با سایههایش گفتوگو میکرد، بهطور جدی که انگار سالهاست یکدیگر را میشناسند و آدمها وقتی از کنارش میگذشتند، حس میکردند او ساکن دنیاییست که راهش از جهان آنها جداست.