چالش تمرین نویسندگی[14]

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع ایراندخت
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

ایراندخت

منتقد ادبی
منتقد ادبی
نویسنده نوقلـم
مدیر بازنشسته
نوشته‌ها
نوشته‌ها
790
پسندها
پسندها
3,440
امتیازها
امتیازها
288
سکه
6,155
«بسمه رب الجنوب»
.
.
.
با استفاده از استعداد نویسندگیتون
چطور میتونین بگین « عاشقش بودم »
بدون اینکه مستقیما بگین « عاشقش بودم »؟
 
در چشم‌هایش غرق شدم و از و هر نگاهش داستانی نوشتم که فقط قلبم می‌فهمید.
روحم به نوازش آفتابِ نگاهش عادت داشت
و لبخندش، تنها نسخه‌ی درمان زخم‌های قلبم بود.
 
  • او، خالقِ بهترینِ من بود.
 
و در کنارِ او... منِ دیگری می‌شدم(:
 
او زندگی‌ام را متفاوت می‌ساخت.
او معنی خوشبختی را به من آموخت و چشمانش اقیانوسی بود که حاضر بودم هزاران بار درونش غرق شوم.
می‌خواستم تمام نگاهم را صرف خنده‌اش کنم و تمام مدت چشم‌انتظارش بمانم تا بیاید.
زمانی که کنار او بودم همه‌ی زیبایی‌ها کنار من بود.
چشمانی براق، لبانی خندان، قلبی پر تب و تاب و ذهنی که هر گاه به سوی او پر ‌می‌کشید‌.
 
بهترین لباسم را در دامادی‌اش پوشیدم. smilies
 
«بسمه رب الجنوب»
.
.
.
با استفاده از استعداد نویسندگیتون
چطور میتونین بگین « عاشقش بودم »
بدون اینکه مستقیما بگین « عاشقش بودم »؟

وقتی بهش نگاه می‌کردم، متوجه زمان و اطراف نمی‌شدم. همزمان با شروع ضربان تند قبلم و گرم شدنم، دستام از هیجان پر از عرق میشد. و اون لحظه‌ای که حرف می‌زد، احساس آرامش می‌کردم و با لبخند عمیقی به لبام بسته میشد، گوش می‌دادم.
 
چشمانش را که برای بار اول دیدم؛ جهانم از خاکستری به آبی تغییر رنگ داد. انگار آرامش را با خودش آورده بود. بذر عشق در دلم ریشه زد و پروانه ها در دلم به پرواز درآمدند.
 
آخرین ویرایش:
میدانی پرستش یک انسان چقدر عذاب دهنده است ؟ تا تمام وجودت ، روح و افکارت با نام شخصی گره نخورد نخواهی فهمید . هرگاه بی هیچ دلیلی اسمی از خاطرت گذشت در هر شرایطی به او و وجودش و اگر بودش فکر کردی میتوانی درک کنی .
از او اسطوره ای ساخته بودم ؛ شبیه به اساطیری در داستان هایی افسانه ای از ملیت های مختلف ، او برایم همه چیز بود تمام آنچه میخواستم .
در سیاهی شب که از خواب پریشان برمیخواستم ، کف پاهای برهنه ام را به خنکای زنین سرد تراس اتاقم می سپردم و به ماهی که در پهنه ی آسمان با آن رخ زیبا و تابان میدرخشید چشم میدوختم ، آرزو میکردم ای کاش هرگز سلامش را پاسخ نمیدادم که دچارش شوم .
کاش هرگز با او هم مسیر نمیشدم .
هیچ انسانی لایق پرستش نیست را ، اندکی دیر آموختم !
 
آخرین ویرایش:
آشنایی با توکارخدابود
تنها همدلی بودی که ازت خسته نشدم
شیرینی نگاهت رویای هرشبم بود
چشم قشنگ من...
 
عقب
بالا پایین