مجموعه اشعار مصاف | اثر ریپر

img_4c070667_1778680795.jpg

به نام سکوتی که فریاد می‌زند
نام اثر: مصاف
به قلم: سونیا ریپر
قالب: غزل
ژانر: اجتماعی
نوع ادبیات: غنایی

دیباچه
در این شهر، قامتِ درد خم نمی‌شود
فقط نفسِ آدم‌ها تنگ‌تر می‌شود
ریزه‌ریزه خبر می‌آید از کوچه‌ها
از گرسنگیِ حرف، از کم‌سو شدنِ شمع‌ها
نه برای تماشا برای ایستادن است
نه برای فریاد برای شنیده شدن است
ما در صفِ بی‌نامی، نامِ خود را می‌نویسیم
روی ورقِ ترس، امضا می‌چسبانیم
با هر نفسی که به دیوار می‌خورد
باز هم راهِ امید از میانِ خاک می‌گذرد
این غزل‌واره‌ها، نه مرثیهٔ صرفِ شب‌اند
نه وعدهٔ نرمِ فردا که می‌لرزد
گفتنِ دردِ مردم است، بی‌پرده و بی‌پناه
با تیغِ زبان برای روشن کردنِ راه
«مصاف» یعنی روبه‌رو شدنِ بی‌تعارف با رنج
یعنی میانِ تلخی و امید، دست ندادن به خاموشی
اگر این صدا به سینه‌ات نشست
بدان: ما تنها نیستیم و هنوز
می‌شود از دلِ غم، یک نجات ساخت
 
آخرین ویرایش:

•● به نام خالق واژه‌ها ●•


do.php


پیش از شروع تایپ آثار ادبی خود، قوانین و نحوه ی تایپ آثار ادبی در"انجمن کافه نویسندگان" با دقت مطالعه کنید.

قوانین جامع تالار شعر



پس از گذشت ۱۰ الی ۱۵ پست از مجموعه شعر خود، می‌توانید در تاپیک زیر درخواست نقد بدهید. توجه داشته باشید که مجموعه اشعار تگ‌دار نقد نخواهند شد و در صورت تمایل به درخواست نقد، قبل از درخواست تگ این کار را انجام بدهید.

درخواست نقد مجموعه اشعار



پس از 15 پست میتوانید برای تعیین سطح اثر ادبی خود درخواست تگ بدهید.

درخواست تگ برای اشعار

پس از دریافت تگ اثر می‌توانید درخواست جلد بدهید.

درخواست جلد برای مجموعه شعر

اگر بنا به هر دلیلی قصد ادامه دادن اثر ادبی خود را ندارید می توانید درخواست انتقال به متروکه بدهید تا منتقل شود..
درخواست انتقال و بازگردانی مجموعه شعر

همچنین پس از ارسال تعداد حد نصاب پست پایان مجموعه شعر خود را اعلام کنید تا رسیدگی های لازم نیز انجام شود... .
اعلام اتمام مجموعه شعر



|مدیریت تالار شعــ
📜
ــــرکده|
 
شهر در ازدحام خودش تنها بود
نفس کوچه به آوار غبار، آیا بود؟
ما به امید همان نان محال ایستادیم
سفره خالی‌ست؛ ولی شرم پدر پابرجاست
 
کاش این خانه کمی گوش به ما می‌داد
به صدای دل بی‌قدرت بی‌فریاد
هرکجا رفت، دل از پنجره رد شد اما
باز در حبس همین چارچوب افتاده‌ست
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
دست‌ها سمت هم آغوش نمی‌آیند
آسمان خسته‌ست، آغوش نمی‌گیرد
فقر، آرام محله‌ست ولی با شب‌ها
روبغل از دل دیوار سیاه می‌خیزد
 
دختر کوچه، غرورش دم در می‌شکند
پسر کوچه، دلش زیر خطر می‌شکند
ما که افتاده‌ترین قوم زمینیم هنوز
کاش از قلب خود ما، کسی خبر می‌شکند
 
برق، دیگر به شب خانه نمی‌تابد خوب
نان، دیگر سر این سفره نمی‌یابد خوب
پای خستگی ما، خالی این کوچه نبود
درد اما به تن خسته نمی‌خوابد خوب
 
مرد بی‌کار، پدر شد به هزار آه کبود
نام آینده‌ی او روی هوا رفته، نبود
کاش می‌فهمید جهان، طاقت یک جسم چقدر
بار اندوه چنین روز و شبی را چه نمود
 
جای لبخند، گل بغض به دیوار نشست
بر تن خاک، دل سوخته‌ی یار نشست
کوچه‌ها رنگ غروب‌اند، کسی روشن نیست
نور جز در دل یک خسته، به تکرار نشست
 
هر کجا عشق قدم می‌زند امروز، غبار
هر کجا عقل، همان‌جا هوس نابهنجار
هیچ دستی به دل کارگر تنها نیست
وعده‌ها مانده میان دل مردم، بیکار
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
عقب
بالا پایین