دبیرستان دخترانهی امام صادق
به قولی آنجا آخر دنیاست!
مدرسه ما مشرف به اتوبانی بود که پاکدشت و تهران را به هم وصل میکرد، با یک ویو ابدی!
رو به کوههای بکر و یک کارخانه سیمانسازی بزرگ و متروکه که جان میداد برای لوکشین فیلم ترسناک، صبحها پنجره را باز میکردیم و صدای پرندگان و عطر گلها میخورد توی صورتمان:) خب این پرندگان و گلها را چاخان کردم ولی بوی سیمان و سوزاندن زبالهها وسرب و گازوئیل به علاوهی صدای عبور کامیونها و ماشینهای ریز و درشت واقعا میخورد توی صورتمان!
ما چهار مدرسه کنار هم بودیم دو ابتدایی پسرانه یکعدد متوسطهی اول دخترانه یک عدد هنرستان دخترانه و یک عدد دبیرستان دخترانه که دبیرستان ما بود! ما تنها مدرسهای بودیم که ساعت دو گاها چهار بعدازظهر تعطیل میشدیم
بعد از عبور از دروازه مدرسه، سمت راست شما دستبهآب مشترک با هنرستان(یه تیغه کشیدن وسطش) سمت چپ بوفه و خانهی آقا و خانم خرم(متصدیان مدرسه) کف حیاط مدرسه آسفالت و شمال یک زمین فوتبال و یک زمین والیبال است!
بعد از عبور از حیاط با بالارفتن از پلهها وارد طبقهی اول میشویم سمت راست نمازخانه بزرگ، اتاق تکثیر و اتاق مشاوره و سمت راست هم دستبه آب دبیران، انباری، دفتر معاونین!
مدرسه ۱۸ کلاس دارد و بهجامانده از لطف یک خیر مدرسهساز است!
طبقه دوم دفتر دبیران، اتاق first-class یونسی(مدیر) و آبدارخانه شخصی یونسی به علاوه تعدادی کلاس، طبقهی سوم بیشترین تعداد کلاس را دارد و طبقهی چهارم کمترین(سه کلاس به علاوه کتابخانه و آزمایشگاه) جایی که در عکس مشخص کردم دبیرستان امام صادق است، دقیقا بین هنرستان امام باقر و دبستان فرقانی!
خاطرهی اول، دبیر عقدهای: هر سال بعد از پایان امتحانات ترم اول کلاس ها تغییر میکرد. سال دهم ما اولین بار بود این روند رو میدیدیم، دوشنبه بود که یهو در کلاسو باز کردن گفتن برید طبقه چهارم! ما خسته کوفته بعد از دوتا عمومی و یه تخصصی سنگین و در انتظار یه تخصصی بدتر، بند و بساطامونو جمع کردیم رفتیم طبقه چهارم
بالا پایین کردن از ۶۴ تا پله به جای خود و کثیفی اون کلاس هم به جای خود
آستین بالا زدیم و کل تایم نهار و نماز کلاسو تمیز کردیم تا اینکه زنگ خورد و دبیر شیمی وارد کلاس شد
این خانم دبیر ما از خوبان مورد عنایت روزگار بود
اومد نشست سر کلاس و شروع کرد به درس دادن
ما هم خسته کوفته هرکدوممون یه ور ولو شده بودیم
رفیعی هم که این وضعیتو دید عصبانی شد یهو داد زد «هرکی میخواد بخوابه بره نمازخونه سر کلاس من اینشکلی نشینید»
کشتهی هماهنگی بچه ها تو اون زنگ بودم که نه گذاشتیم نه برداشتیم هممون بلند شدیم و از کلاس زدیم بیرون
کلاس خالی شد و رفیع رو کارد میزدی خونش در نمیاومد
تو راهرو یهو یونسی (مدیر) جلومون عین جن ظاهر شد، داد و فریاد که شما مگه کلاس ندارین ما هم گفتیم خانم دبیرمون اجازه داده
یونسی کشون کشون برگردوندمون سرکلاس و به رفیع گفت« شما گفتین برن نمازخونه» رفیعی هم تو چشمای ما زل زد و گفت «نه»
گفت نههههههه
وای خدا یادم میفته میخوام بکشمش
خودت گفتی خوابتون میاد بریددددد
ما هم رفتیمممممم
بعد کلی دعوا بالاخره یونسی رفت
رفیعی هم با حالت پیروزمندانه گفت کتاباتونو باز کنید
ما هم لج کردیم افتادیم به حرف زدن با همدیگه و کتابارو گذاشتیم تو کیفمون یادش بخیر اون روز چقدر از دروغ رفیعی ضایع شدیم
از مدتی قبل تصمیمش رو گرفته بودیم
و بالاخره قرار بر این شد که روز دوشنبه اینکار رو بکنیم! درست سر زنگ خانم بیگ محمدی (دبیر زبان دهم)
مبینا گفت من پیکنیک میارم
معصومه گفت ماهیتابه با من
من و فاطمه فلاسکهای بزرگ چایی اووردیم و میوه
هرکدوم یهور کارو گرفتیم، املت، تخم مرغ، نوتلا، تن ماهی، پنیر گوجه خیار...
و وقتی به خودمون اومدیم که سر سفره داشتیم بربری و خیارشور به هم تعارف میکردیم
طبق برنامهریزیهای ما بیگمحمدی قرار نبود اون روز بیاد مدرسه
اما قانون مورفی با برنامهریزیهای ما کاری نداره، پس درست زمانی که شخصا دو متر خم شده بودم سمت شکرپاش و مبی داشت از بالای سرم ظرف املت رو میداد به نیاز و النا داد میزد یه چایی برا من بریزید
بیگمحمدی در کلاس رو باز کرد و کیشومات شد
به معنای واقعی کلمه هر دو طرف خشکمون زد
تا قبل از اون فکر میکرم اصطلاح خشکش زد فقط برای رمانای آبکیه اما حداقل یک دقیقه فقظ سکوت شد
وضعیت ناجالبی بود
کل میزارو داده بودیم عقب و رو هم چیده بودیم
یه زیر انداز بزرگ پهن بود وسط
ما هم با لباسای گلمنگولی دو ردیف نشسته بودیم وسط
دیگه بماند که اطرافمون پر از بالش و پتو بود و میز معلم شبیه میز سلف رستوران
شخص شخیص بنده برای عوض کردن فضا گفتم «بفرما صبحونه خانم» و برای نشون دادن صمیمیت فوقالعادمون ادامه دادم «تعارف نکنید خونه خودتونه، به خدا همش تمیزه بچه ها دستاشونو شسته بودن»
بیگ محمدی هیچی نگفت در رو بست و احتمالا یه راست رفت دفتر معاونین چون ده دقیقه بعدش عجیبترین صحنههای تاریخ مدارس رقم خورد
با یه تاخیر نسبتا طولانی:
بیگ محمدی رفت و ما هم خوش و خرم به صبحونه خوردنمون ادامه دادیم تا اینکه یهو درو باز کردن، کی بود؟! کریمی! کریمی کیه؟! ناظم مزخرفمون
اومد غذا و شیش تا نون بربری و چندتا فلاسک بزرگ چایی و سفره از این سر تا اون سر کلاس رو نگاه کرد چندثانیه بعد یهو داد زد:
پنج دقیقه دیگه میام، سیزدهبهدرتون جمع شده باشه!
ما هم عین چی ازش حساب میبردیم، در رو که بست...
اجازه بدی اسلوموشن تعریف کنم این بخشو
خانوم خ هرلیوانی که دستش میرسید رو سر میکشید
یکی دیگه از بچه ها دست انداخته بود تو پیش دستی گوجه خیار یهو همشو کرد تو دهنش بعد دید این اصلا مزه نداره عین تمساح دهنشو وا کرد با نمک پاش نمک ریخت تو دهنش
مبیناها و چندتا دیگه از بچه ها سفره رو میکشیدن سمت خودشون ظرفای خالی رو میذاشتن تو پلاستیک ظرفای پر رو تو دهنشون خالی میکردن بعد میذاشتن تو پلاستیک
یعنی من دیدم که خانوم الف نوتلا و پنیر و حلوا ارده و خامه رو با هم یه جا خالی کرد تو دهنش
تهش همه چی جمع شده بود مونده بود یه ماهیتابه املت و یه نون بربری
هیچکس هم گردن نمیگرفت خوردنشو
یاد اون لحظه میفتم از پتانسیل های خودم متعجب میشم
کفتربازی نشستم پای تابه نون بربری رو زدم توش با یه نیم دایره همشو جمع کردم تا هرجا که ریههام اجازه میداد گاز زدم
همون لحظه در باز شد منو کریمی چشم تو چشم شدیم من با لپای باد کرده و یه لقمه دوبرابر کلهم و مانتو مدرسهای که انداختمش رو شونهم که فقط بگم منم لباس فرم دارم
نگام کرد چیزی نگفت بعد یهو داد زد داری چیکار میکنی
من با دهن پر: دارم سفره رو جمع میکنم