دفترچه خاطرات [ دفترچه خاطرات سکوت اجباری malihe ]

پارت نهم- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵

›استثمار کلمات!

از صبح خروس‌خوان تا گرگ‌ومیش شب، پشت ایستگاه اتوبوس روی زانو نشسته. ترازویی گذاشته، چیزی را مدام تکرار می‌کند:«ده... ده...».
می‌گوید بیش از بیست‌ساله که این کار را انجام می‌دهد. حتی او هم از زمهریر سخت و نامرئی زمان در امان نمانده و چه کسی هست که این سختی را ببیند.
مدرسه نرفته اما پدر را یاد می‌کند که به او کاسبی با آن ترازوی قدیمی و زهوار دررفته را یاد داده.
عینک بزرگ و ته‌استکانی‌اش گویی به صورت مهربانش چسب خورده. بی‌آنکه عینکش تکانی بخورد سرش را می‌چرخاند و می‌گوید آن مغازه که پشت ایستگاه خاک می‌خورد، مال پدرش بوده و از خواهر و برادرانش هیچ‌کس آن را به یاد ندارد.
شاید کمی افسوس در صدایش پنهان است صدایی که به سختی معلوم می‌شود چه می‌گوید، اما گویی از اینکه نمی‌تواند آن مغازه را خودش اداره کند، ناراحت است.
شب پیش او را دیدم، کمی جلوتر از جایی که همیشه بساط پهن می‌کند، از این پر‌های سبز رنگ حرم دستش بود و تکانش می‌داد و با صدایی که معلوم نبود چه می‌گوید مانند همان «ده‌... ده...» مردم را برای صرف چای نذری دعوت می‌کرد.
مرد چای‌چی او را سرزنش کرد:« اینا مال بچه‌های هیئت اینقدر داد نزن!»
اما او دست از کارش نکشید، با لبخند لیوان شیشه‌ای چای را برداشتم و محتوای آن را با قاشق کوچکی که درونش بود هم‌زدم. وقتی جرعه‌ای از چای دارچینی را چشیدم به این فکر کردم که برای آن مرد فرقی ندارد که چای نذری، برای اهل هیئت‌ست یا رهگذری چون من، و برای من هم فرقی ندارد که او می‌تواند حرف بزند یا نه. خوبی و نیت درست، حتی بدون زبان هم دیدنی‌ست.
چای را نوشیدم و به خانه برگشتم، به این فکر کردم که باید از آن خاطره‌ای ثبت کنم.
به آن مرد و مغازه‌ای که پشت ایستگاه خاک می‌خورد، فکر می‌کردم. به رفتار ساده و بی‌آلایش‌اش برای دعوت به چای، مردمی که حتی درکش نمی‌کردند.
و شاید اگر آدم‌ها، کمی بیشتر همدیگر را می‌فهمیدند، حالا او پشت آن پیشخوان ایستاده بود، نه کنار ایستگاه.
و شاید برای همین است که بعضی چیزها را فقط می‌شود نوشت.

ملیحه حمیدی
 
آخرین ویرایش:
موضوع دلنوشته :
ded011_26IMG-۲۰۲۶۰۷۱۱-۱۷۴۸۰۷.jpg

[آخرین اجرا، آخرین امید...]
ملیحه حمیدی


در میان صدای تشویق حضار که مانند بارانی نرم و کوبنده بود، آرام و باوقار به سوی سکوی اجرا قدم برداشت. پرِ دامن حریر مشکی‌اش کاشی‌های براق صحنه را نوازش می‌کرد و صدای پاشنهٔ باریک و سه‌سانتیِ کفشش میان همهمهٔ تماشاگران گم میشد.
دامنش را کنار زد و روی صندلی مدور و کوتاهی که بالشتکی قرمزرنگ داشت نشست.
انگشتانش را با متانت روی کلاویه‌های سفید و سیاه پیانو نگه داشت و پیش از لمس آن، ناگهان حضار سکوت کردند؛ سکوتی عمیق، مانند دره‌ای بی‌انتها، گم‌شده در خلأ...
در گوشش صدایی مانند تیک‌وتاکِ ساعتی زنگ‌زده پیچید و نخستین نت، تالار را در آغوش گرفت.
سپس زمین غرید.
لوسترهای کریستالی به خود لرزیدند، دیوارها ترک برداشتند.
چشم‌هایش را بست و انگشتانش با سرعت بیشتری حرکت کردند؛ گویی سمفونیِ تاریکی از وحشت را می‌نواخت!
میان گردوغبار، سنگ و آوار، فریادها دیگر فریاد نبودند؛ در گوشش به هم‌سراییِ غریبی بدل شده بودند که از دل ویرانی برمی‌خاست و نت‌به‌نت، آخرین اجرا را به کمال می‌رساند.
وقتی همه‌چیز فرو نشست، دیگر تالاری وجود نداشت؛ نه تماشاگری، نه صحنه‌ای...
فقط موسیقی بود.
طره‌ای از موهای بلندش را که حالا زیر خاک و گل مدفون بود، پشت گوشش فرستاد آهسته سرش را بالا آورد. نوری لطیف و گرم بر صورتش پاشیده شد. از پشت پیانو برخاست و بی‌آنکه به عقب نگاه کند، پله‌ها را یکی‌یکی بالا رفت.
وقتی به آخرین پله رسید، موسیقی هنوز در تالار جریان داشت؛ اما دیگر کسی پشت پیانو ننشسته بود.
 
آخرین ویرایش:
پارت دهم- ۹ مرداد ۱۴۰۵

›مرض مجازی

همیشه فکر می‌کردم فقط حق با منه. همه‌اش با خودم می‌گفتم: «کسی درکم نمی‌کنه، نمی‌دونن چقدر دارم سختی می‌کشم، چقدر تحت فشارم...»
دایی کوچیکه‌ام چند وقتی بود خیلی لاغر شده بود؛ طوری که وقتی دیدمش اصلاً نشناختمش. موهاش سفید شده، زیر چشماش گود افتاده و به‌زور حرف می‌زنه. حتی وقتی مادربزرگم فوت کرد هم یادم نمیاد این‌قدر حالش خراب بوده باشه. همه‌مون می‌گفتیم خب ته‌تغاریه و همیشه هم زیر ذره‌بین و سرزنشِ بزرگ‌ترهای فامیل بوده. بابام گفت: «احتمالاً معتاد شده.»
دو روز پیش با خاله‌ام تنها شدم؛ دیدم زد زیر گریه. خاله، زنی که این‌قدر قویه، زنی که دور و برش همه‌اش مرد بوده و از صد تا مرد، مردتره؛ شیش تا داداش رو بزرگ کرده و خودش هم سه تا پسر داره. گریه‌اش واقعاً تکونم داد. اون‌قدر پیله‌اش شدم تا بالاخره سفرهٔ دلش رو باز کرد و گفت که قضیه چیه... .
چند ماه پیش، سر کار، یکی از دوست‌های صمیمی و بیست و چند سالهٔ دایی موقع کار، ایمنی رو رعایت نمی‌کنه، حفاظ سنگ‌فرز می‌شکنه و گردنش رو می‌زنه. دایی هم شاهد همه‌چیز بوده. زنگ می‌زنن آمبولانس، ولی چون ماشین نبوده دیر می‌رسن و دوستش تو راه بیمارستان تموم می‌کنه. خونه هم که مال بابابزرگم بوده، الآن به‌گیر و ببند دادگاه و دیه‌ان. از اون‌طرف هم، بابابزرگ طفلکم مشکوک به سرطان کلیه‌ست و حالش اصلاً خوش نیست.
شاید نباید این‌ها رو می‌نوشتم، نمی‌دونم! ولی واقعاً نباید این‌قدر خودخواه می‌بودم. آدما پر از مشکلات و دردهایی‌ن که ما نمی‌بینیم.
این‌ها رو به من نمی‌گفتن چون فکر می‌کردن نباید استرس داشته باشم؛ ولی به نظر من، نگفتنش بدتر از گفتنش بود.
وقتی از مشکلات بقیه خبر نداری یه مرض مجازی می‌افته توی وجودت و فکر می‌کنی همه مشکلات دنیا هوار شدن سر تو... درحالی که گاهی اپسیلونی از درد بقیه رو دوشت نیست.

ملیحه حمیدی
 
آخرین ویرایش:
کی این تاپیک رو خونده (کل خوانندگان: 61)
عقب
بالا پایین