شایعه نازنین خاتون و حموم رفتنِ پر دردسرِ حسنی!|شایعه نویس سِــودا

نوشته‌ها
نوشته‌ها
3,962
پسندها
پسندها
4,627
امتیازها
امتیازها
378
سکه
2,272
«به نام خالق خلاقیت»

نام داستان:

نازنین خاتون و حموم رفتنِ پر دردسرِ حسنی!

ژانر:
طنز؛ تراژدی(در باب تاسف).

شایعه نویس:
@سِـــودا

سوژه:
@.Nazi

مقدمه:
شنیدین بعضی وقت‌ها میگن که... از بعضی چیزها ساده عبور کنین و واردِ جزئیاتش نشین؟ شعرایِ بچگیِ ماهم ازین دسته بودن؛ هرچی جلوتر می‌رفتی و بیشتر از کلیات دور می‌شدی، داستان دارک‌تر می‌شد. این شما و این چندتا از نمونه‌کارها! (یاد ساقیِ محلمون افتادم! مدیونین فکر کنین خودمم.)​
 
در زمان‌های نه چندان قدیم‌الایام؛ در یک روز سرد و گرمِ بهاری؛ نازنین‌خاتون درونِ اتاقکِ کوچکِ گلی که مکتب نامیده می‌شد نشسته بود و گروهی از دختران و پسران دور تا دورش حلقه زده بودند. او با کلافگی بسی بسی زیاد دستانش را محکم بر هم زد:
- فرزندانم ساکت! فرزندانم؟ با شما هستم.
وقتی آنان را در حالی یافت که توجهی به او نداشتند، گیسوانش را با خشم به عقب پرتاب نموده و صدایش را به نمایش گذاشت:
- ساکت شین دیگه سرم رفتتتت!
بزارین این چند تا خط رو هم بخونم، بعدش میریم تو کارِ شعرِ شعرا!
چند خط را یکی در میان برای بچه‌ها خواند و بعد نفسِ راحتی کشید:
- بسیار خب! اون کتابِ شعر من کجاست؟
یکی از کودکان بلند شد، دوان دوان به سمت طاقچه رفت و پس از چند لحظه با کتابِ عرِ معروفِ نازنین‌خاتون باز گشت:
- دستت‌ سلامت پسرم. خب فرزندانم؟ چه بخوانم برایتان؟
صدای کودکان از هر گوشه بلند شد:
  • اتل متل توتوله.
  • آهویی دارم خوشگله.
  • دستمالِ من زیرِ درخت آلبالوِ‌.
  • حسنی و حموم رفتنش.
عینکش را روی صورتش جا به جا کرد:
- این آخریه چی چِیَس؟
یکی از بچه‌ها گفت:
- ملا! بخونم براتون؟
سری تکان داد:
- بخون ببینم.
کودک از جا بلند شد و با اعتماد به نفسِ کامل صدایش را به سرش انداخت:
- توی ده شلمرود، حسنی تک و تنها بود. حسنی نگو، بلا بگو، تنبل تنبلا بگو، موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه. نه فلفلی، نه قلقلی، نه مرغ زرد کاکلی، هیچکس باهاش رفیق نبود. تنها روی سه پایه، نشسته بود تو سایه.
نازنین خاتون زد روی دستش:
- اِوا! از هالوین اومده بود مگه؟ چرا شبیه جادوگران توصیف کردن بچه ی مردم و؟ نگاه کن بچه‌ی مردم و چه غریب گیر آوردن؟ البته توصیه می‌کنم شما هیچوقت جادوگر نشید مث این حسنی!
و اشاره زد که ادامه‌ بده:
باباش میگفت:
حسنی میای بریم حموم؟
نه نمیام، نه نمیام
سرتو میخوای اصلاح کنی؟
نه نمیخوام، نه نمیخوام
اخم‌هایش را درهم کشید:
- واستا واستا! ینی چی این حرفا؟ عجب دوره زمونه ای شده بچه ها روی خرفِ مدر و مادرشون حرف میزنن؟ ما هم‌سنِ حسنی و امثالهم بودیم، بابامون مارو نگاه میکرد، آب می‌شدیم می‌رفتیم زمین فقط لباسامون ازمون می‌موند. نوچ نوچ! مث این حسنی نشید شماها!
بچه ی طفلکی ادامه داد:
کره الاغ کدخدا،
یورتمه میرفت تو کوچه ها
الاغه چرا یورتمه میری؟
دارم میرم بار بیارم، دیرم شده، عجله دارم.
الاغ خوب نازنین،
سر در هوا، سم بر زمین،
یالت بلند و پرمو، دمت مثال جارو،
یک کمی بمن سواری میدی؟
نه که نمیدم
چرا نمیدی؟
واسه اینکه من تمیزم.
پیش همه عزیزم.
اما تو چی؟
موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه!
نازنین‌خاتون سری به تاسف تکان داد و گفت:
- چه چیزا! چرا بچه ی مردم و با یک الاغ مقایسه می‌کنن؟ بیچاره بچه‌ی مردم. بگذریم! برو سرِ اصلِ مطلب؛ قسمت حمومش‌و بخون!
بچه لبخندِ پر حرفی زد و ادامه داد:
حسنی با چشم گریون،
پاشد و اومد تو میدون:
آی فلفلی، آی قلقلی،
میاین با من بازی کنین؟
نه که نمیایم نه که نمیایم
چرا نمیاین؟
فلفلی گفت:
من و داداشم و بابام و عموم،
هفته ای دوبار میریم حموم.
اما تو چی؟
قلقلی گفت:
– نگاش کنین.
موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه!
نازنین‌خاتون لب گزید:
- خاک به سرم بچه!
این شعرا چیه یاد گرفتی؟ یعنی چی با بابام و داداشم و عموم، هفته ای دوبار می‌ریم حموم؟ خودش نمی‌تونه بره؟ حتما باس چهارتایی برن؟
شما ازین کارها نکنین ها... والا زشته! چه دور و زمونه‌ای شده، چه شعرایی میدن دستِ بچه‌ها، الله‌اکبرا!
پاشین، پاشین جمع کنین مکتب تعطیله!
و دست بر زانوانش گذاشت و بلند شد.
 
عقب
بالا پایین