سرهنگ با کلافگی پشتِ میز نشست و دستی به سرش کشید:
- بازم که تویی! چرا دست از سرِ ما برنمیداری دختر؟ اینبارِ سومه آوردنت اینجا و بازم چیزِ خاصی به جز همون حرفهای قبلی برای زدن نداری!
دستانش را بهم گره زد و لبخند بر لبانش نشاند:
- سلام جناب سرهنگ! حالِ شما؟ خانم بچهها خوبن؟ دیگه چیکار کنیم از دل رحمی؟ با خودم میگم اگه یکوقت دلتون برام تنگ بشه چی؟ واسه همین زود به زود بهتون سر میزنم تا از دلتنگیم دق نکنین!
سرهنگ سری به تاسف تکان داد و برگه ی اعترافاتِ آرمیتا چشم دوخت:
- لیدرِ خسته؟ چرا هردفعه امضات عوض میشه؟ اول که لیدرِ نوشکفته بودی احتمالا و از دست ما در رفتی، بعدش شدی لیدرِ درحالِ پيشرفت! بعدترش لیدرِ بازنشسته! الان هم لیدرِ خسته؟ لیدرِ بعدی چیه؟
خندید و گفت:
- خب حقیقت همینه دیگه! اولش مثل یک غنچهی نوشکفته، تازه استعدادم و کشف کرده بودم، بعدش پله پله در حال ترقی پله های پیشرفت بودم، بعدِ کارکشته شدنم خودم و بازنشست کردم و الانم تبدیل شدم به یک لیدرِ خسته از بازنشستگی و همهچی!
و درموردِ امضای سریِ بعد، حالا هروقت گرفتینم، درموردش متوجه میشین!