شایعه عمویِ گمشده؛ باز آید به کنعان غم مخور! | شایعه نویس سِودا

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Z A H R A
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
نوشته‌ها
نوشته‌ها
6,067
پسندها
پسندها
26,734
امتیازها
امتیازها
958
سکه
245
«به نامِ خالقِ خلاقیت»


نامِ داستان:

عمویِ گمشده؛ باز آید به کنعان غم مخور!

شایعه‌نویس:
@سِـــودا

سوژه:

@FOROZESHFOROZESH عضو تأیید شده است.

ژانر:
طنز؛ فلسفی‌طور

مقدمه:
مقدمه می‌خوای؟ از عنوان همه‌چیز مشخصه؛ مستقیم راهنماییت می‌کنم به دلِ داستان دوستِ عزیز!​
 
تویِ عمارت بزرگِ «الف‌کاف‌نون‌» همه دورِ بزرگِ خاندان جمع شده بودند؛ این همه که می‌گویم یعنی حدودِ ۲۰۰ بچه و نوه و نتیجه و نواده! که تازه خیلی از آنها در راه بودند. این پدربزرگِ ما که خیلی فانتزی‌طور فکر می‌کرد، اولِ زندگی یک بِ، بسم‌الله گفت و به نیتِ یک تیمِ فوتبالِ تکمیل تا ته بسم‌الله و یک‌تنه رفت!
بعد با خودش فکر کرد ما که یک تیمِ کامل فوتبال داریم! یک تیم هم بکاریم برای تیمِ مقابل و این‌بار کلِ بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم و گفت و رفت تو کارش. و بله، یک تیمِ دیگه هم به عنوانِ تیمِ حریف درست شد!
و این قضیه ادامه پیدا کرد تا داور و بازیکنِ اضافی و تماشاچی و ...!
آخرش جوری شد که شناسنامه‌ی پدربزرگم دیگه جا نداشت و اسمِ بقیشون‌و حفظ کرد. چجوری؟ این‌جوری که حتی اسمشون و یادش نبود! یکی‌و می‌خواست صدا کنه همه رو صدا می‌کرد، تا بالاخره اسمِ بخت‌برگشته‌اش درست در بیاد!
و اینجوری شد... اینجوری شد که به خاطرِ زیاد بودنِ بچه‌ها نصفشون گم شدن و متوجه نشدن حتی! می‌بینین؟ برای همین می‌گم که نصفشون هنور تازه دارن پیدا میشن! اینم بگم که این پدربزرگِ ما خیلی پولش از پارو بالا میره! خیلی‌ها! یعنی اینطوری که یک خزانه‌ی پر سکه داره و همینجوری که راه میره از جیبش پول می‌ریزه واسه همین پول دادناش همه نوه‌ها عاشقشن!
 
عقب
بالا پایین