چرا اینگونه بیاعتنا گشتهای؟ گویی غریبهای بر تو گذر کرده و هیچ عهد و پیمانی میان ما نبوده است. من همانم که عمری را در سایهسار مهر تو تنفس کردم.
دستم را به سویت دراز کردم تا گرمای همیشگیات را بجویم، اما دیواری میان ما سرمایی غریب انداخت.
هرچه تمنّا کردم که با کلامی یا اشارهای مرا از این برزخ برهانی، جز بیتفاوتیِ مرگبار نیافتم.
آیا به راستی مرا از یاد بردهای یا این قهر را پایانی نیست؟
دستم را به سویت دراز کردم تا گرمای همیشگیات را بجویم، اما دیواری میان ما سرمایی غریب انداخت.
هرچه تمنّا کردم که با کلامی یا اشارهای مرا از این برزخ برهانی، جز بیتفاوتیِ مرگبار نیافتم.
آیا به راستی مرا از یاد بردهای یا این قهر را پایانی نیست؟
آخرین ویرایش: