در حال ویرایش دلنوشته‌ی فرو زیست | اثر نقره

چرا این‌گونه بی‌اعتنا گشته‌ای؟ گویی غریبه‌ای بر تو گذر کرده و هیچ عهد و پیمانی میان ما نبوده است. من همانم که عمری را در سایه‌سار مهر تو تنفس کردم.
دستم را به سویت دراز کردم تا گرمای همیشگی‌ات را بجویم، اما دیواری میان ما سرمایی غریب انداخت.
هرچه تمنّا کردم که با کلامی یا اشاره‌ای مرا از این برزخ برهانی، جز بی‌تفاوتیِ مرگبار نیافتم.
آیا به راستی مرا از یاد برده‌ای یا این قهر را پایانی نیست؟
 
آخرین ویرایش:
غبار بر چهره‌ات نشسته و این خواب طولانی، تمام وجودت را در بر گرفته است.
اینجا چقدر سرد است و چقدر بوی غربت و خاک می‌دهد.
دلم می‌خواست پیراهنت را، شانه‌هایت را چنگ بزنم و تو را از این بستر سرد بیدار کنم تا دوباره با من سخن بگویی، اما دستم تنها به خاکی سرد و سنگی سیاه‌پوش می‌رسد.
 
آخرین ویرایش:
اکنون ایستاده‌ام بر سر تربتی که تمام آرزوهای مرا در کام خویش فرو برده است. این سنگ سخت که نام تو را بر سینه دارد، حقیقتِ عریانی است که دیگر نمی‌توانم از آن بگریزم.
تو دیگر نمی‌آیی؛ تو در زیر این خاکِ تیره خفته‌ای و من، زنده‌ای هستم که پیش از مرگ با تو در این گور دفن شده‌ام.
 
پایان من همین‌جاست در کنار تو، اما فرسنگ‌ها دورتر از آغوشت.
امروز آمدم که بمانم؛ این بار برای همیشه و در جوار سکوت ابدی‌ات.
از روزی که رفتی نفس می‌کشم، اما انگار زندگی جایی در همین خاک کنار تو جا مانده است.
کاش صدای فریاد‌هایم به تو می‌رسید؛ که من هنوز نیاموختم چگونه بدون تو نفس بکشم!
 
آخرین ویرایش:
img_89d10e01_1786260816.jpg
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Espera
عقب
بالا پایین