میدونم بعضی روزا حالت خوب نیست..
میدونم آرزو و رویاهای زیادی داری..
میدونم هدفات بزرگن..
میدونم شده شبای زیادی از فکر خوابت نبره..
میدونم با اینکه خیلی غصه و درد داری ولی هنوز سعی میکنی لبخند رو لبات باشه..
میدونم خیلی جاها بهت حرفایی زدن که نباید می‌شنیدی..
خیلی جاها از آشنا و غریبه ضربه خوردی..
خیلی جاها رهات کردن..
خیلی جاها تنهات گذاشتن..
ولی تو هیچوقت عوض نشدی!
همیشه سعی کردی برای خواسته‌هات بجنگی!
برای هدفت تلاش کنی!
مرسی که تسلیم نشدی...
 
میدونم که هر روزی که با لبخند بیدار می‌شوی، یعنی هنوز امیدی در قلبت زنده است که آتش فروزانت را خاموش نمی‌گذارد.
امید یعنی توانایی دیدن نور در انتهای تاریک‌ترین تونل.
تو همان شمعی هستی که با بودنش، شب را به چالش می‌کشد.
خستگی هست، اما تسلیم نیست.
گریه هست، اما توقف نیست.
پس ادامه بده، چون طلوعِ لبخندت، زیباترین وعدهٔ روشنایی است.​
 
میدونم که زخم‌های گذشته شاید نمانند، اما قدرت امروز تو ثابت می‌کند که از هر چیزی که به تو ظلم کرد، بزرگ‌تر شده‌ای.
هر دردی که تحمل کردی، یک لایه از ضعف را از وجودت سوزاند.
حالا قدم‌هایت محکم‌تر از همیشه زمین را لمس می‌کند.
دیگر حرف دیگران تیغ نیست، فقط پژواکی از ناآگاهی‌شان است.
تو زنده‌ای، با تمام زخم‌هایی که حکایت شجاعتت را روایت می‌کنند.
پس سرت را بالا بگیر؛ شکست‌خوردگان تنها کسانی‌اند که ایستادند، نه تو.​
 
تنهایی‌های شبانه‌ات را به پله‌هایی برای نزدیک شدن به آرزوهایت تبدیل کن؛ زیرا سحرگاهان مال کسی است که در تاریکی نلرزید.
آن شب‌های بی‌خوابی، جایی بودند که رویاهایت جراحی شدند برای تولدی دوباره.
هیچ قله‌ای بی‌سفر شبانه فتح نشده است.
ستاره‌ها را وقتی می‌بینی که بقیه در خوابند.
گریه در خلوت، باران انداختن بر باغ آرزوهایت است.
صبور باش؛ آنچه در خاموشی ساختی، روزی فریاد پیروزی تو خواهد شد.​
 
میدونم که حرف‌هایی که نباید می‌شنیدی، دیوار صبوری‌ات را بلندتر کردند، نه فرو ریختن آن را.
هر توهین، نیشخند و سرزنش، آجر دیگری شد بر استحکام ایمانت.
تو آموختی که ارزشت را از چشم‌های بی‌نور دیگران قرض نگیری.
حالا باور داری که تنها خودت معمار بزرگی وجودت هستی.
آسیب‌ها تو را تیزبین کردند، نه خرد.
پس بگذار بگویند؛ تو همچنان خواهی ساخت، خواهی ماند و خواهی درخشید.​
 
جنگیدن برای خواسته‌هایت وقتی شیرین است که می‌بینی حتی پس از هزار شکست، دست از تلاش برنداشتی.
هر بار زمین خوردن، یک آزمایش نبود؛ یک تمرین برای محکم‌تر ایستادن بود.
تو به خودت ثابت کردی که رها کردن در لغت‌نامهٔ تو معنا ندارد.
چشمانت هنوز به سمت هدف خیره است، حتی اگر جاده پیچ در پیچ باشد.
خستگی را تحمل کردی، ترس را پس زدی، تنهایی را در آغوش کشیدی.
افتخار به تو، نه به خاطر رسیدن، که به خاطر رها نکردن راه است.​
 
ممنونم که تسلیم نشدی؛ راستی این یعنی تو قهرمان زندگی خودت هستی، حتی اگر کسی جز خودت این را نداند.
قهرمانی نه به مدال، که به تعداد دفعات برخاستن بعد از افتادن سنجیده می‌شود.
تو بارها شکستی، اما واژهٔ "آخر خط" را در ذهنت خط زدی.
حالا برگی از کتاب زندگی‌ات را باز کن؛ عنوانش "من ماندم" است.
هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شوی، یک شروع دوباره است.
برای همین، امروز هم نفس بکش و گام بردار؛ تو شایستهٔ تمام زیبایی‌هایی هستی که هنوز در راهند.​
 
عقب
بالا پایین