باران بیامان میبارید و آسفالت خیس خیابان، نور چراغهای سوسوزن را بازتاب میداد، طوری که انگار خیابان داشت با چراغها چشمک میزد. شب، خاموش و سنگین، شهر را در آغوش گرفته بود، انگار که داشت قصه شب بخیر تعریف میکرد. در همین سکوت و بازی نور و تاریکی، زنی با قامتی استوار و نگاهی که انگار داشت نقشه گنج پیدا میکرد، در کوچهای تنگ و تاریک قدم میزد. عطر خاک بارانخورده و نم، هوا را پر کرده بود؛ بویی شبیه قهوه داغ در یک روز سرد. ناگهان، فریادی از اعماق تاریکی، سکوت شب را شکافت؛ صدایی پر از ترس و استیصال، شبیه گربه نرهای که دمش لای در گیر کرده باشد. نقره، بیدرنگ، مسیرش را به سمت صدا کج کرد، انگار که گوشی موبایلش زنگ خورده باشد.