-Taraneh
مدیر تالار مشاوره +مدیر آزمایشی تالار کافوارتز
پرسنل مدیریت
مدیر رسـمی تالار
مدیر آزمایـشی تالار
منتقد
مشاور
سلام، مشکلی که من دارم اینکه ایدهی کلی رو دارم شروعش رو هم مینویسم اما بعدش توی جزییات میمونم، توی درست کردن اتفاقات ریز و درشت برای رسیدن به ته داستان، نمیدونم باید چطور بسط بدم برام خیلی کار سنگینی به نظر میاد دیگه داستانو ادامه نمیدم…
در حال تایپ موضوع 'بهار را باور کن | نویسنده آمین'
بهار را باور کن
نویسنده: آمین
رئالیسم اجتماعی، روانشناسی
ناظر : @لئونارد
خلاصه:
در بحبوبهی گم شدن لیلی میان گذشته و آینده، فریدون مسئولیت خانواده را به عهده میگیرد، مردی که به دنبال نجات است، اما در این میان پیچک میروید و همه را خفه میکند.
- آمـین
- پاسخها: 3
- تالار: رمانهای درحال تایپ
همه ی این چیزایی که گفتید رو توی ذهنم دارمدرود
این حس که داستان سنگین بشه و جلو نره خیلی طبیعیه، مخصوصاً وقتی ایدهها تو ذهن در هم و بر هم باشن. یه پیشنهاد ساده براتون دارم: قبل از اینکه بخواین همهچی رو با جزئیات بنویسین، یه نقشهی کلی از داستان درست کنید. نه یه چیز رسمی، فقط یه فهرست ساده از اتفاقات مهم. مثلا:
۱- چه چیزی باعث میشه داستان شروع بشه؟
۲- چه چالشهایی قراره بیاد سر راه؟
۳- شخصیت اصلی چطور تغییر میکنه؟
۴- و در نهایت، چطوری به پایان میرسه؟
لازم نیست جزئیات همهی صحنهها رو از الان بدونین؛ فقط یه مسیر کلی داشته باشین که بتونین بهش اعتماد کنین و جلو برید. گاهی کافیه فقط ۳-۴ اتفاق بزرگ رو مشخص کنین، بقیه رو خود داستان میگه.
و یه نکتهی مهم: کمالگرایی دوست نویسنده نیست! اولین نسخه لازم نیست کامل باشه، لازم نیست چاپ بشه، لازم نیست جایزه بگیره و فقط لازمه نوشته بشه. بعدش میتونین ویرایش کنین، درستش کنین و زیباش کنین.
یه قدم کوچیک بزنین، حتی یه پاراگراف. داستان به شما نیاز داره که ادامه بدی، نه اینکه همون لحظه کامل بنویسین.
موفق باشید
سلام عزیزم، مشاور جدید شما از این به بعد من هستم. تمام تلاشم و میکنم امیدوارم بتونیم همکاری خوبی داشته باشیم. میتونید راجعبه پیرنگتون(ابتدا، میانه و انتهای داستان) مختصر توضیحی بدید تا در جریان قرار بگیرم؟همه ی این چیزایی که گفتید رو توی ذهنم دارم
اما خب لازمه همه چی کم کم و تو یه روند معقولی جلو بره که اونو نمیتونم هماهنگ کنم با اتفاقات
مثلا شخصیت اصلی توی ذهن من یهو تغییر میکنه و اون اتفاقات کوچیک ولی مهم که تغییر رو بوجود میارن توی ذهنم نیست
مثلا وقتی شروع رو مینویسم بعدش چطور مشخص کنم که چه اتفاقی سرراهشون قرار بگیره؟
خیلی وقت ها حس میکنم داستان معمولیه قهرمان نداره شخصیت ها خاکستری ان به خاطر همین کشش خاصی به ذهنم نمیرسه …
سلام خیلیم عالی، ممنونمسلام عزیزم، مشاور جدید شما از این به بعد من هستم. تمام تلاشم و میکنم امیدوارم بتونیم همکاری خوبی داشته باشیم. میتونید راجعبه پیرنگتون(ابتدا، میانه و انتهای داستان) مختصر توضیحی بدید تا در جریان قرار بگیرم؟
راستش بنظرم شروع خیلی خوب و قوی داشتید. هرچند با کلیشههایی مثل خواب شروع کرده بودید ولی در ادامه متوجه شدم که شخصی داره از شخص دیگه نگهداری میکنه و از این کار هم انزجار داره. و به عنوان خواننده این سوال برام پیش اومد که لیلی واقعا کیه؟ کجا غیبش زده؟
شما تونسته بودید تعلیق رو حفظ کنید، قلمتون هم قوی هست. از راوی سوم شخص استفاده کردید و بنظرم بهتر بود یکم توصیفات حسی رو بیشتر میکردید.
بنظرم ایراد از اونجایی که شما دارید مثل یک گزارشگر گزارش میدید نه این که داستان رو روایت کنید. مثل یک گزارشگر فوتبال که میگه علی پاس داد به رضا حالا اون داره فکر میکنه که چی کار کنه. اره رضا علی رو جا میذاره و...
درحالی که قلم یک نویسنده باید گویای احوال شخص باشه. مثلا همین مثال:
علی به سمت دروازه حرکت کرد، لحظهای ایستاد و توپ را زیر پایش چندینبار غلطاند. نگاهش به رضا افتاد عرق کرده بود و اضطراب داشت باید توپ را به او پاس میداد اما رضا بدون توجه به او حرکت میکنه و ...
متوجه منظورم شدید؟
حالا اگه بیشتر راجب اثرتون توضیح بدیدشاید بتونم متوجه بشم دقیقاً مورد کجاست. مثلا تصور میکردید پارت سوم قرار چه اتفاقی بیوفته؟
قرار چه موضوعی رو بررسی کنی از اونجایی که ژانرهات رئالیسم اجتماعیسلام خیلیم عالی، ممنونم
راجب یه خانوادهاس که گره خورده زندگیشون، دو تا خواهر هستن به اسم لیلی و گیتی و مادرشون که فلج شده فرحناز، فریدون هم شوهر لیلی هست، شروع داستان من میخواستم از به ستوه رسیدن فریدون از وضعیت زندگیش شروع بشه، خصوصا به خاطر فرار لیلی از اتفاقات دور و برش،
میانه تو ذهنم زیاد نیست صرفا اینکه فریدون لیلی رو ببره پیش دکتر و جلسات روانکاویش استارت بخوره
خواب هم میخواستم اون خوددرگیری لیلی رو نشون بدم.
سعی کردم از احساساتشون صحبت کنم خصوصا گیتی وارد شخصیت لیلی زیاد نشدم ولی گیتی رو از حس و حالش موقع رسیدگی فرحناز بیشتر گفتم،
حست کاملا درسته.حس میکنم اون اتفاق سوختن پای فرحناز یکم روند تندی داشت به خاطر همین مثه گزارش به نظر اومده، اینطوره؟
-
بنظرم سکوت کنه خیلی سریع پیشنرو اینطوری بخوای پیش بری داستانت تموم میشه.همین مسئله اینکه نمیدونم مثلا فریدون بیاد و به خاطر حرفهایی که صبح زده با لیلی دعوا کنه ( حتی اینم حس میکنم اونموقع تنش توی رمان زیاد میشه)
و کم کم بحث روانکاوی بیاد وسط یا هنوز زوده؟ اتفاقات دیگه ای باید بیفته؟ (که تو ذهنم نیست)
ببخشید دیر جوابتو میدم،قرار چه موضوعی رو بررسی کنی از اونجایی که ژانرهات رئالیسم اجتماعی
حست کاملا درسته.
حس نویسندگی خوبی داری ولی خیلی عجله میکنی، البته این موضوع برام اشناست، شاید باور نکنی من هر سری که میخوام رمان بنویسم، گوشه برگهای جایی یا میچسبونم جلو چشمم که (عجله نکن تو میتونی از پسش بر بیای این رمان قرار خیلی خوب بشه.)
البته الانم اتفاق خاصی نیوفتاده دقیقاً حس نویسندگین گفته یه جایی داره بد پیش مییره. به همین حست اعتماد کن ببین چطور پیش میره. اصلا پیشنهار میکنم هیچی ننویسی. همین متن عجله نکن رو بنویس بذار جلوت یه مدت بهش نگاه کن. بعدش وقتی حس کردی امادهای تصمیماتت رو بنویس. مثل برنامهریزی درسی میمونه.
بنظرم سکوت کنه خیلی سریع پیشنرو اینطوری بخوای پیش بری داستانت تموم میشه.
یکم راجب روزمره فریدون بنویس یا کسی که شخص اول داستانته اونو بلدش کن. و بعد وارد فاز روانکاو بشو. متوجه شدی؟
اتفاقا همین سوال رو میخواستم بپرسم برای همین ازت پیرنگ خواستم. رمانهای ژانر اجتماعی معمولا همین شکلیه، از دل روزمرگی.ها بیرون میاد.ببخشید دیر جوابتو میدم،
اره متوجه شدم کاملا، مرسی از راهنماییت :)
یه سوال کوچیک دیگه اینکه مثلا من حس میکنم داستانم و روند کلیش معمولیه، نقطه اوج نداره داستان، یه زندگی گره خوردهاس که میخوام ادماشو نجات بدم همین، این واقعا پتانسیل رمان شدن داره؟
نه اصلا بنظرم بحرانهای بزرگ لزوماً نباید انفجاری باشه. اوج داستان میتونه یک لحظهی درنگ و فهمیدن، یک اعتراف، یک کشف کوچیک، یا حتی تصمیمی معمولی اما حیاتی باشه.همچین ایده ای؟ یا برم سراغ ایدههای دیگه؟