برترین اثر داستان کوتاه زووّات|منصوره صادقی

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Mansi
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

Mansi

مدیر تالار نقد + جادوگر سپید
پرسنل مدیریت
مدیر رسـمی تالار
منتقد
منتقد ادبی
داور آکادمی
نویسنده نوقلـم
نوشته‌ها
نوشته‌ها
907
پسندها
پسندها
3,418
امتیازها
امتیازها
288
سکه
3,251
«به نام یزدان»

نام داستان کوتاه: زووّات
نویسنده: منصوره صادقی
ژانر: فانتزی، عاشقانه

خلاصه:

ساحل، پس از سال‌ها دوری از زادگاهش هرمز، برای تهیۀ گزارشی از مراسم زار، ناچاراً به جزیره برمی‌گردد. او که در این جزیره، با اوهاماتی روبرو شده و از مردم تهمت دیوانگی شنیده است، این بار هم قصد ماندن ندارد. اما در میان کشمکش و گریز از خاطرات نصفه و نیمۀ گذشته‌اش، با مردی به نام زووّات روبرو می‌شود که او را مجبور به رویارویی با ترس‌هایش می‌کند.

***

برندۀ مقام بهترین داستان از مسابقات داستان نویسی راما|زمستان ۱۴۰۲

لینک نقد کاربران داستان کوتاه زووات| منصوره صادقی





شناسنامۀ عنوان (ممکن است داستان را لو بدهد): زووّات یک اسم خاص و زائدۀ ذهن نویسنده است. با این حال، با توجه به زیستن او در اعماق تاریک دریا، بر وزن کلمۀ «ظلمات» به معنی تاریکی ساخته شده است.
 
آخرین ویرایش:



نویسنده‌ی گرامی،
ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن کافه نویسندگان برای انتشار اثرتان؛ لطفاً پیش از ایجاد تاپیک داستان خود، قوانین تایپ داستان کوتاه را مطالعه فرمایید.

[قوانین جامع تایپ داستان]

برای رفع ابهامات و اشکالات در را*بطه با تایپ داستان، به این تاپیک مراجعه کنید:
[اتاق پرسش و پاسخ داستان‌نویسی]

در این تاپیک فهرستی از کلمات و موضوعات ممنوعه قرار گرفته است. لطفاً تا حد امکان از به‌کار بردن آن‌ها خودداری کنید.
[موارد فیلترینگ]

جهت اطلاع از نقاط ضعف و قوت داستان خود نسبت به درخواست نقد اقدام کنید:
[درخواست نقد داستان]

بعد از گذشت 10 پارت ابتدایی جهت تعیین وضعیت نگارشی اثر نسبت به دریافت تگ فرعی اقدام کنید:
[درخواست تگ فرعی برای داستان]

بعد از دریافت اولیه رمان و ارتقا داستان به تگ فرعی عالی امکان درخواست تعیین سطح انحصاری اثر برای شما مهیا می‌شود:
[درخواست تگ انحصاری برای داستان]

درصورت دارا بودن یکی از تگ‌های انحصاری می‌توانید در تاپیک زیر درخواست جلد اثر خود را ثبت کنید:
[درخواست جلد رمان]

پس از پایان یافتن داستان، در این تاپیک با توجه به شرایط نوشته شده، پایان داستان خود را اعلام کنید:
[اعلام پایان تایپ داستان]

جهت انتقال داستان به متروکه و یا بازگردانی آن، وارد تاپیک زیر شوید:
[درخواست انتقال به متروکه و بازگردانی]

و برای آموزش‌های بیشتر درباره‌ی نوشتن و نویسندگی، به آموزشکده سر بزنید:
[آموزشکده]



با آرزوی موفقیت شما
کادر مدیریت تالار رمان انجمن کافه‌نویسندگان
 
بابا دریا، در دریاهای بزرگ و عمیق زندگی می‌کند. در هوای طوفانی از آب بیرون می آید. اگر کسی تنها کنار ساحل نشسته باشد، او را می‌گیرد و به ته دریا می برد...

«اهل هوا- غلامحسین ساعدی»

***

تقدیم به هرمز؛
جزیره خون و جادو و آرامش، پناه ابدی‌ام

***

توصیه می‌شود در زمان خواندن این داستان، به آهنگ «دیریا بودن موج» از «مجید سالاری» گوش دهید!


 
«حجاب اول»[1]

- دریا موجه.
این را ناخدا همان اوایل سفرمان گفته بود.
گفته بودم هیچ تندرو یا قایقی من را به هرمز نبرده است؛ دنبال کسی می‌گشتم که در دل طوفان به دریا بزند. چون وقت تنگ بود و باید به مراسم امشب می‌رسیدم. این آخرین سفرم به جنوب، قبل از ترک ایران بود، و این مراسم بلیطی تضمینی برای رسیدنم به مقصد می‌شد. دکتر پا ‌به‌پایم می‌آمد و می‌خواست آرامم کند؛ قانعم کند با این طوفان و رگبار، کسی مراسم را انجام نمی‌دهد. اما او آنها را نمی‌شناخت؛ نمی‌دانست زمانش را که برسد، هر اتفاقی هم که بیافتد، مراسم انجام می‌شود. رگبار که سهل بود؛ آسمان هم به زمین می‌آمد، نمی‌توانست منصرف‌شان کند. بالاخره ناخدا قنبر که اصرارم را دیده بود، جاشوهایش را خوانده بود؛ بسم الله گفته بود و لنجش را به دریا زده بود. غرش دریا چنان عظیم و دهشتناک بود که گمان نمی‌کردم هیچ‌وقت بخوابد. در اتاقک قماره[2]، چمباتمه‌زده، با چشم‌های گشاد شده‌ام، به جنگ آسمان و دریا خیره مانده بودم. با خودم گفتم من برعکس مادرم، خاک را نخواهم دید و مرگم در قلمرو آب خواهد بود. حتی دکتر هم وحشت کرده بود، گرچه سعی می‌کرد خود را آرام نشان بدهد.



[1] در فرهنگ جنوب، کسی که مبتلا به زار باشد را سه تا هفت روز در حجاب نگه می‌دارند. او دور از مردم در تنهایی و انزوا می‌ماند تا برای مراسم زار آماده شود.
[2] اتاقک ناخدا که به آن اتاق قماره می‌گویند.
 
آخرین ویرایش:
نیشخندی زدم و زمزمه کردم: «شما دکترای روان‌موان چرا اینقدر اهل تظاهرین؟! وقتی ترسیدین، می‌خواین خودتون رو خونسرد نشون بدین. وقتی هم می‌دونین مریضاتون حق دارن، باز هم سعی می‌کنید نصیحتشون کنین.»
دکتر عینکش را با سر انگشت صاف کرد و گفت: «خانم دریا و طوفان رو نمی‌بینید؟ هر لحظه ممکنه این لنج چپ شه و تا آخرین تیکه‌هامونم کوسه‌ها ببرند. من که گفتم الان وقت سفر نیست. حداقل توی این یه مورد شما حق ندارید.»
شانه بالا انداختم و گفتم: «کسی شما رو مجبور نکرده بود همراه من بیاین. فرم ترخیص رو خودت امضا زدی دیگه نه؟ من الان حتی مریضتم محسوب نمیشم.»
به جای جواب، سری تکان داد و مشغول نگاه کردن به در و دیوار شد. سروصدای بیرون کم و کم‌تر شد. سکوت دکتر خیلی طول نکشید؛ به جاشوهای روی عرشه اشاره کرد و پرسید: «اینا چرا اینجوری می‌کنن؟ چرا آواز می‌خونن تو همچین وضعی؟»
سوالش توجه ناخدا را جلب کرد؛ بی‌آنکه نگاه خیره‌اش را از امواج بردارد، گفت: «ای طوفانو کار بَپِ دیریان. بایَه آهِن وا هم بِزَنِن و "هِلِل یوس هِلِه یوسَه" بُخوُنِن تا دریا آروُم بَشِت.»
از نگاه مبهوت دکتر فهمیدم که یک کلمه از حرف‌هایش را هم نفهمیده، پس توضیح دادم: «ناخدا میگه این طوفان کار بابا دریاست. باید آهن بهم بکوبن تا بترسه و براش آواز بارون بخونن.»
دکتر لبخندی زد و گفت: «چی بگم والا! من خیلی به این چیزا اعتقادی ندارم. به نظرتون به جای این کارا اگه بیان کمک ناخدا زودتر به مقصد نمی‌رسیم؟»
نگاهی به بیرون انداختم و آرام گفتم: «فعلا که می‌بینی جواب داده!»
 
آخرین ویرایش:
دکتر بلند شد و در چارچوب اتاقک، در برابر طوفان، که حالا دیگر خاموش شده بود، ایستاد؛ به آسمانِ نیمه‌ابری و امواج آرام، خیره شد و زیر لب چیزی گفت. ناخدا به من اشاره کرد و پرسید: «مالِ سَرحَدن[3]، نه؟»
سرم را به بالا و پایین تکان دادم: «میگن از آمریکا اومده؛ از پنج سالگی اونجا بوده و درس خونده که مثلا دیوونه‌ها رو درمان کنه. من که میگم خودش از همه بدتره! آخه آدم سالم از ناز و نعمتِ آمریکا دل می‌کنه، دوباره برمی‌گرده تو این خراب‌شده؟ یا خودشو با من آواره‌ی این جزیره و اون جزیره می‌کنه؟»
ناخدا بلند و از ته دل خندید و پای چشم‌های گود افتاده در صورت سبزه‌اش، چین افتاد. موهایش برخلاف پوستش، سفیدِ سفید بود. نمی‌دانستم چند مسافر، شبیه من را، در عین ناامیدی به مقصدشان رسانده بود. چه فایده که خودش همیشه مسافر بود و جا و منزلش، سرگردان و آواره؟ ناخدا گویی فکرم را خوانده باشد، با همان خنده و ته لهجۀ جزیرتی‌اش گفت: «دریا رو اینجوری نگاه نکن دختر! بابا‌دریا همیشه هم بدخلق و ترسناک نیست. یه وقتایی هم هست که جوری مهربون میشه و به مردمش برکت میده که خود مردم میگن "دِگَه بَس، دِگَه سیر بودیم". می‌‌دونی کی مهربون میشه؟ وقتی عاشق بشه.»
لبخند زدم و پرسیدم: «شما هی میگین بابادریا! بابادریا! این بابادریا کیه دیگه؟»
پرسید: «تو مگه دختر جنوب نیستی؟ چطور نمی‌دونی بابا دریا کیه؟»
«وقتی خیلی بچه بودم، مجبور شدم از اینجا برم. خیلی چیزا رو یادم رفته. حتی زبون این مردم هم درست یادم نمیاد. چه برسه به داستاناشون.»



[3] اهل سرحد/ سرحدی: به شخصی گفته می شود که خارج از منطقه‌ی هرمزگان و جنوب ایران زندگی می‌کند و اهل هرمزگان نیست.
 
آخرین ویرایش:
ناخدا که معلوم بود از داشتنِ یک جفت گوشِ مشتاقِ شنیدنِ داستان‌هایش بدش نیامده، تعریف کرد: «میگن که یکی هَستَه، یکی نَهستَه. اون زمان‌های قدیم که روی زمین همه‌ش آب بود، یه نفر بود که خدایی می‌کرد، اونم بابا دریا بود؛ پادشاهِ کلِ آب‌های زمین. عاشق مخلوقات دریایی‌اش بود و از خشکی بیزار، برای همین هم تا یه تیکه خشکی از جایی سر بالا می‌آورد، سریع بهش حمله می‌کرد تا محو بشه. ولی یادش رفته بود که آدما نمی‌تونن تا ابد روی آب زندگی کنن و دلشون خشکی می‌خواد. یه روز که خیلی خسته شده بود و تصمیم گرفت یه جا بگیره یکم بخوابه، آدما با هم متحد شدن و با بادها معامله کردن تا قدرت بابادریا رو ازش بگیرن.»
دفتر و قلمم را در آوردم و گفتم: «بادها؟ نکنه منظورت همون بادهاست که مردم اینجا بهشون میگن باد زار[4]؟»
ناخدا "احسنت" بلندی گفت و ادامه داد: «بادهای جن یا همون بادهای زار، بادهای شری بودن. از آدما قول گرفتن اگه بابا دریا رو ضعیف کردن و بهشون خشکی دادن، آدم‌ها هم اجازه بدن بادها سوارشون بشن. سرت رو درد نیارم، معامله سر گرفت و بادها با تمام زورشون به دریا حمله کردن و روندنش عقب. بابادریا که تا اون روز یه پادشاه باابهت بود و جلال و جبروتی داشت، از غصه و عصبانیت شد یه هیولای سیاه و کریه که تا فرصت گیر می‌آورد، حمله می‌کرد به خشکی و از آدما انتقام می‌گرفت. از اونور هم بادها اومدن و شدن بلای جان آدمای ساحل نشین.»



[4] باد زار انواع زیادی دارد که نوعی از آن‌ها باد جن است. مردم معتقدند بادها درون بدن انسان می‌روند و به آن‌‌ها حالتی از جنون و بیماری می‌دهند و تا وقتی مراسم زار برایشان انجام نشود، حالشان بهتر نمی شود.
 
آخرین ویرایش:
احساس کردم بقیه‌ی حرف‌هایش را نمی‌شنوم. ذهنم پرواز کرد و رفت به خانه‌ی قدیمی‌مان که بالای صخره‌ای مشرف به دریا بود. زمستان که می‌آمد، هوا کمی رو به خنکی می‌رفت؛ مادرم پنکه سقفی پر سر و صدا را خاموش می‌کرد و و در و پنجره‌ها را باز می‌گذاشت تا به قول خودش خانه به حال بیاید. آن وقت بود که پرده‌ها می‌رقصید، خنکای باد زیر موهای بلندم می‌زد و بوی ماهی، داخل خانه سرک می‌کشید. توگویی من را به سمت دریا می‌خواند. یک بار مادرم درست لب آب، مچم را گرفته بود و تهدید کنان، گفته بود: «بابا دریا چهار متر قدشه، دو متر دستش. میاد تو ساحل، دست دراز می‌کنه، بچه‌هایی که تنها باشنو می‌گیره با خودش می‌بره ته دریا...»

«ساحل! ساحل! چی شده؟ قرصات رو می‌خوای بخوری؟ چرا باز حالت بد شد؟»
 
آخرین ویرایش:
با صدای دکتر از گذشته دل کندم و سر تکان دادم تا بفهمد خوبم و غرغرهایش را نشنوم. به جای قرص، دستمالی به سمتم گرفت و زیر لب گفت: «لعنت به اون روزی که من تصمیم گرفتم باهات بیام. این ملوان‌ها میگن نزدیک اسکله‌ایم. خدا رو شکر نمردیم تو این طوفان!»
بلند شدم و به سمت عرشه رفتم؛ جاشوها برای لنگر انداختن، در تکاپو بودند و مرغان دریایی، به پیشوازمان می‌آمدند. اسکله‌ی سنگی حالا در دیدرس‌مان بود و نوید این را می‌داد که چیزی نمانده از قلمرو آب و خشم‌اش خارج شویم. به کهنه دیرکِ لنج تکیه دادم و با یاد مادرم و بچگی‌هایم، بغض کردم و سکوت. بعد از دقایقی که به نظرم سال‌ها کش آمده بود، بالاخره به جزیره رسیدم و پا روی خشکی گذاشتم؛ البته اگر میشد این پل متحرک را که هنوز وصل به دریا بود، خشکی خواند.
بیشتر شبیه فریبی برای مسافران بود؛ همان‌جا که فکر می‌کردی بالاخره به خشکی رسیده‌ای، در حقیقت آخرین مرزِ دریا بود. آخرینِ رمق مقاومت‌اش در جنگ با خاک، بر سر قلمرواش. دم عمیقی از هوای جزیره گرفتم و تلاش کردم با حالت تهوعم مقابله کنم. بعد از آن نطقی که در مورد دکتر کرده بودم، نمی‌خواستم جلوی چشم‌های ناخدا، شبیه غریبه‌های دریا ندیده جلوه کنم.
 
آخرین ویرایش:
دکتر هن‌و‌هن کنان کوله‌ی من و چمدان خودش را پایین آورد و منتظر ماند تا از ناخدا خداحافظی کنم. ناخدا، از لنج که پیاده شد، لب اسکله ایستاد و سیگاری دود کرد. با آن دشداشه‌ی سفید و کلاه عرق گیرش، من را بیشتر یاد خانه می‌انداخت. روبرویش ایستادم و گفتم: «نمی‌دونم چطوری تشکر کنم ناخدا. جون خودتون رو گرفتین تو دست، تا ما رو برسونین مقصد. هر کسی این کارو نمی‌کنه. من دو برابر اون مبلغی که باهاتون طی کردم رو...»
دستش را در هوا تکان داد و گفت: «اِی دُخت! حالا کِه گَپِ پول ایزَه؟ شکر خدا که رسیدی به مقصد و کارت ناتموم نموند. من که از مردم خودم پول نمی‌گیرم. برو، برو خدا پشت و پناهت.»
«آخه نمیشه که، شما همین الانش هم...»
نگاه چپ‌چپی نثارم کرد؛ بعد بلند خندید و تکرار کرد: «خدا پشت و پناهت.»
برگشتم و و به سمت دکتر رفتم اما هنوز خیلی دور نشده بودم که ناخدا دوباره صدایم کرد: «راستی دختر، یادم رفت بهت کل داستان رو بگم. باشه وقت برگشتن، اگه بازم سوار لنج من بودی، بهت میگم مردم از بابا دریا یه چیز دیگه رو هم دزدیدن.»
برایش دست تکان دادم و بلند گفتم: «پس یادت نره ناخدا! من این صفحه رو خالی می‌ذارم تا داستانت رو تموم کنی. خدانگهدار.»
 
آخرین ویرایش:
عقب
بالا پایین