پارسال که رفته بودم خوابگاه ظهربود وخاموشی زده بودن صورتم طرف دیواروخواب بودم بعداز نیم ساعت که خواب بودم صورتمو کردم اونطرف ناخوداگاه چشام یهو کمی بازشد دیدم یه دختر خیلی خیلی قدبلند که صورت وحشتناکی هم نداشت وایساده نگام میکنع بی توجه صورتمو اونورکردم دوباره یه دقیقه بعدنگاش کردمو دیدم نگام میکنه هی توخواب وبیداری این کارو تکرار میکردم که خوابم برد وبه مدت اون یکسالی که اونجا بودم هرگز همچین دختری توخوابگاه نبود ونیمه های شب خواب بودمو ازترس تاریکی پتورو محکم زیرسرمو زیرپاهام نگه داشته بودم دراز هم نکشیده بودم تو خواب دیدم یکی با انگشت وسطیش محکم داره میزنه روپتوم اونقدرتند این کارو کرد که بیدارشدم ولی ازترس پتورو نکشیدم پایین هی کارشو تکرارمیکرد عصبی شدم و پاهامو اماده کردم که هرکیه بزنم تو شکمش تاپتو روکشیدم پایین همه بدنم قفل شد نتونستم حتی فریاد بکشم فقط دیدم دونفر تو تاریکی به صورت ماورایی دارن نگام میکنن تااومدم فریاد بزنم یه نیروی دست صورتمو گرفت که لبا.م غنچه شد واون یکی یه چی انداخت تودهنم وپتورو کشیدن رو سرم پتورو ازرو سرم برداشتمو دیدم دهنم یجوریه اماهیچی توش نیستو صورتمم درد میکرد وهرشب یکی میزد رو پتوم و نگاه میکردم میدیدم هیچکی نیس یع موقع هم رفتم سلف شب بود میل نداشتم غذا نخورمو زودتراز همه اومدم توخوابگاه هیچکسم نبود توراهرو طبقه بالاکه راه میرفتم نزدیکای اتاق دیدم یکی بابیشترین سرعت حدممکن با لباس سیاه ازجلوم ردشدو وارد اتاق شد سرم چون پایین بود فقط زانوشو دیدم که لباسش سیاه بود حتی انگشتاشم ندیدم عجیب بود فک کردم دوستامه فکرمم درگیر بود توجه ای بهش نکردم همین که وارد اتاق شد منم پشتش واردشدم یهو دیدم هیچکی تو اتاق نیست خیلی وحشتناک بود به هرکیم میگفتم واسه اینکه بیشترنترسم میگف توهم زدی یه شب هم توخواب وبیداری یهو دیدم دوستم وایساده روسرم نگام میکنه بایه لبخند خیلی بد به مدت چنددقیقه همینطوری بود که یهو غیب شددوستم که اونطرفم خواب بودرفتم بیدارش کردم بدبخت خواب خواب بود گفتم چته چرا روسرم وایساده بودی میدونی که از تاریکی میترسم این کارا چیه گف چی میگی بخدامن خواب بودم اونقدر اذیتم کرده بودن جنا که دیگه واقعا دیونه شده بود یهو نصف شب بیدار میشدم وبه دیوارتکیه میدادم به بچه ها زل میزدم وحسرت راحت خوابیدن اونارو میکشیدم حتی واسه خوابیدنم یه مدل تکراری میخوابیدم تاشاید جنا اذیتم نکنن تانماز صبح که چشام ازخستگی میترکید ولی جرعت نمیکردم بخوابمو تاصبح مثل ابربهار گریه میکردم هیچ وقت یادم نمیره اون روزارو.
منبع: خانهی وحشت
منبع: خانهی وحشت