به دستهای بستهم نگاه کردم و چشمغرهای به کارآگاه که عجیب حس خوشتیپی بهش دست داده بود، رفتم.
ولی اون بیاهمیت به نگاه و اینکه من رو فقط با یک لنگه دمپایی و درحالی که فنجون قهوهام، لباس محبوبم را لک کرده بود، به اتاق بازجویی آورده بود، سرش رو در سیستمش که با توجه به معیار الان میتونستم حدس بزنم دیگر خبری از قیمت زیر صد میلیون چندماه پیش نبود، کرده بود.
جوری اخم کرده بود که گویا قاتل زنجیرهای گرفته درحالی که بدترین جرم من نوشتن شایعههای سمی هست که گاهی پیاچ اون از یک هم کمتره. شایدم باید اعتراف کنم که بیشتر از سهمیه خودم، از کافه کافنون قهوه کش کردم و معتاد درجه یک شهرم ولی خب قانون اول اتاق بازجویی از نظرم اینه که تا زمانی کارآگاه زبون چند گرمیش رو تکون نداده برای پرسیدن سوال، سوالی نپرسم!
ولی این قانون تنها نیم ساعت اول برام کارساز بود!
«نمیخواین بگین چرا منو آوردین اینجا؟»
بالاخره افتخار داد و رخ زیبای گوگولیمگولیش را بالا آورد. با نگاه خالی از حس، پرسید:
«شایعهنویس کافنون، شما کسی به اسم سارا میشناسین؟»
یک دور ساراهایی که میشناختم رو از نظر گذروندم. ولی بازم متوجه سؤالش نشدم. شاید سوال ایهامداریه که اگه بگم ن، شاید آزاد شم.
«مکثت داره اثبات میکنه که میشناسیش!»
با بیشترین سرعت سیالی که میتونید تصور کنید، وسط حرفش پریدم.
«نه، ... من همچین کسی رو نمیشناسم!»
با انگشت اشارهاش گوشهی پیشونیش رو خاروند و گفت:
«میشناسیش، قرار بود برای نوشتن شایعهش بری خونشون. بعد چطور به مغزت خطور کرد که به من دروغ بگی!»
به تتهپته افتادم و کلمات در ذهنم گم شدند. مگه چه بلایی سرش اومده که سراغش را از من میگیرند؟