مقـاله مسئله‌ی هنری، ناموسی، یا چی؟ | ژورنالیست: Z A H R A

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Z A H R A
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
نوشته‌ها
نوشته‌ها
6,067
پسندها
پسندها
26,734
امتیازها
امتیازها
958
سکه
245
امروز صبح اتفاقِ جالبی افتاد که گفتم حیف است وقتی من رکب خوردم شماهم رکب.... آخ! نه ببخشین؛ گفتم حیف است آن را با شما در میان نگذارم 252927_25228 !
راستش ماجرا از آنجایی شروع شد که کله‌ی صبح در خوابِ نقطه و ویرگول و خطِ تیره‌هایی بودم که به بدبختی باید تبدیل به گیومه می‌شدند؛ قشنگ یادم هست داشتم با مدیرِ تیمِ تگ‌دهی و ویراستاری به خاطرِ نیم فاصله‌ها دست به یقه می‌شدم که با صدای کوبیدنِ چیزی به پنجره خوابم پرید. بی توجه به آن سعی کردم دوباره بخوابم اما آن لامصب مگر دست برمیداشت؟ هی تق تقق تققق تققققق. با اعصابِ خراب از جا برخاستم و دیدم پشتِ پنچره یاکریمی نشسته و مدام کله‌اش با با ضرب به شیشه میکوبد و چیزی می‌گوید که من نمی‌شنیدم؛ پنجره را باز کردم که موردِ آماجِ فحش‌های رکیک؛ غیرِ رکیک؛ ساده؛ غلیظ و بووووقِ یاکریمِ عزیر قرار گرفتم:
- برن با این مامورهاشون! آخر از دستِ شماها کلِ پَرهام می‌ریزه و یاکریم‌کچل می‌شم! اصلا من قهرم! من میرم! از پذیراییت مرسی اهMood2!​
 
کاغذی را پرت کرد تویِ صورتم و با ایشششششِ کشیده‌ای پر زد و رفت.
نگاهش کردم، یک نامه‌ی محرمانه‌ی فوقِ‌جاسوسیِ‌ دستور از بالا رسیده‌ی... بود که در آن دستوری به این شرح مکتوب شده بود:
- بویِ آتیییییش و آتییییش بازی میاد؛ مراقبِ تحریک‌های مشکوک باشین و هر لحظه گزارش بدین!
برای همین، بدونِ لحظه‌ای اتلافِ وقت در حالی که دوربینِ شکاری‌ام را به گردن آویخته و در دستی چایِ سرد شده و در دستی دیگر لقمه‌ی نیمه‌خورده داشتم. با دمپاییِ لنگه به لنگه و موهای برق‌گرفته‌ی ادیسونی‌ام به پشتِ‌بام نمایه‌ام رفته و تالار‌ها و نمایه‌ها را زیرِ نظر گرفتم. مدتی گذشت و همچنان در سراسرِ انجمن، با نگاهم پاورچین پاورچین می‌گشتم که ناگهان به یک صحنه‌ی عجیباً غریباً برخوردم Tea .
و بله عزیزانم! فکر می‌کنید چه بود؟ تویِ انجمن پر از تروریست‌هایی شده بود که راه به راه از در و دیوارِ انجمن و دل و روده ی آن عکس می‌گرفتند. از جیغ کشیدن‌های مدیرِ ویراستاری هنگامِ خواندنِ قانون‌های جدیدِ تبصره‌ی نویسندگی. از چوبِ از گل نازک‌ترِ مدیرِ تالارِ نقد که با آن بالایِ سر منتقدانش ایستاده بود. از دویدن‌های مکرر مدیرِ تالارِ نظارت از این تایپکِ نظارت به آن تایپکِ نظارت در حالی که هنوز رمان‌های بی‌شماری روی دستش بود و فرصتِ نفس کشیدن نداشت UTeMl .​
 
عقب
بالا پایین