امروز صبح اتفاقِ جالبی افتاد که گفتم حیف است وقتی من رکب خوردم شماهم رکب.... آخ! نه ببخشین؛ گفتم حیف است آن را با شما در میان نگذارم
!
راستش ماجرا از آنجایی شروع شد که کلهی صبح در خوابِ نقطه و ویرگول و خطِ تیرههایی بودم که به بدبختی باید تبدیل به گیومه میشدند؛ قشنگ یادم هست داشتم با مدیرِ تیمِ تگدهی و ویراستاری به خاطرِ نیم فاصلهها دست به یقه میشدم که با صدای کوبیدنِ چیزی به پنجره خوابم پرید. بی توجه به آن سعی کردم دوباره بخوابم اما آن لامصب مگر دست برمیداشت؟ هی تق تقق تققق تققققق. با اعصابِ خراب از جا برخاستم و دیدم پشتِ پنچره یاکریمی نشسته و مدام کلهاش با با ضرب به شیشه میکوبد و چیزی میگوید که من نمیشنیدم؛ پنجره را باز کردم که موردِ آماجِ فحشهای رکیک؛ غیرِ رکیک؛ ساده؛ غلیظ و بووووقِ یاکریمِ عزیر قرار گرفتم:
- برن با این مامورهاشون! آخر از دستِ شماها کلِ پَرهام میریزه و یاکریمکچل میشم! اصلا من قهرم! من میرم! از پذیراییت مرسی اه
!
!راستش ماجرا از آنجایی شروع شد که کلهی صبح در خوابِ نقطه و ویرگول و خطِ تیرههایی بودم که به بدبختی باید تبدیل به گیومه میشدند؛ قشنگ یادم هست داشتم با مدیرِ تیمِ تگدهی و ویراستاری به خاطرِ نیم فاصلهها دست به یقه میشدم که با صدای کوبیدنِ چیزی به پنجره خوابم پرید. بی توجه به آن سعی کردم دوباره بخوابم اما آن لامصب مگر دست برمیداشت؟ هی تق تقق تققق تققققق. با اعصابِ خراب از جا برخاستم و دیدم پشتِ پنچره یاکریمی نشسته و مدام کلهاش با با ضرب به شیشه میکوبد و چیزی میگوید که من نمیشنیدم؛ پنجره را باز کردم که موردِ آماجِ فحشهای رکیک؛ غیرِ رکیک؛ ساده؛ غلیظ و بووووقِ یاکریمِ عزیر قرار گرفتم:
- برن با این مامورهاشون! آخر از دستِ شماها کلِ پَرهام میریزه و یاکریمکچل میشم! اصلا من قهرم! من میرم! از پذیراییت مرسی اه
!
.
.