دفترچه خاطرات [ دفترچه خاطرات نمو ]

نوشته‌ها
نوشته‌ها
2,183
پسندها
پسندها
19,400
امتیازها
امتیازها
763
سکه
32,631
به نام یزدان پاک

320



ﻫﺮ ﺁﺩمی ﮐﻪ ﻣﯿﺮﻭﺩ...
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ، ﯾﮏ جایی و به ﯾﮏ ﻫﻮﺍﯾﯽ ﺑﺮمی‌گردد.
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﯾﮏ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﻫﺴﺖ؛
ﺣﺘﯽ ﯾﮏ ﺧﺎﻃﺮﻩ!


این تاپیک متعلق به @نمو می‌باشد؛ از ارسال اسپم در آن خودداری نمایید.


°• مدیریت تالار ادبیات •°
 
- روز اول
بارون میومد،هوا سرد بود.
دقیقا یادمه حوالی پاییز شده بود
دلم نمی خواست منو تنها ول کنی بری
اما خیلی واسه دیدن اون پسره ذوق داشتی.
منم راضی شدم الکی بگم باهام رفتیم بیرون،تو اون سرما تنها تو پارک بشینم تا تو بری و بردگی.
اون موقع نمی فهمیدم فکر می کردم اگه باهم هم دست بشیم و دروغ بگیم تا تو بتونی اونی که دوستش داری رو ببینی اسمش رفاقته.
الا کم کم دارم می فهمم که چقدر اشتباه کردم .
ولی همه این اشتباه برام قشنگ بود.
چون تو اون پسر رو دوستش داشتی،حالت کنار اون خوب بود.
من اون روز از ساعت دو ظهر تا هفت عصر تنها تو پارک نشسته بودم،بارون شدید بود آب از سرتا پام چکه می کرد ولی نمی شد که بدون تو برم خونه.

یادمه وقتی باهم اومدین واسم از دور دست تکون دادی که بیام ببینمش
صورتت خیلی خوشحال بود، ولی من نیومدم جلو
تو ام هیچوقت دلیل شو ازم نپرسیدی

من از بچگی مرد ستیز بودم پروانه قشنگم
دروغ گفتم تو زود مچ مو می گرفتی همیشه
ازش بدم میومد چون می خواست تو رو از من بگیره
یادمه وقتی رفت از ذوقش نمی تونستی آروم بگیری.
همش بریده بریده حرف میزدی
قلبت تند تند میزد
صورت گل انداخته بود،
هرچند دقیقه یکبار دسته گلی که واست گرفته بود و بغل می کردی.
یادته گفتی
ماه
ماه
ماه
ماه
ماهکی
خیلی دوست دارم رفیق
ولی عاشق اونم
دلم می خواست حالت خوبه باشه
پروانه
پری
من حسود نبودم،فقط می دونستم همه چی از دور قشنگه
نمی‌دونم اشتباه کردم یا چی؟
ولی بازم هیچی نگفتم
یادته اون روز منو تا ساعت ده شب تو پارک زیر بارون نگه داشته بودی همشم فقط از اون پسره حرف زدی
من بخاطره تو وقتی رسیدم خونه تا مدت ها تنبیه شده بودم. لعنتی ده شب اون موقع برا من قفل بود هنوزم قفله
تا ساعت پنج صبح باهام حرف می‌زدیم هی پیام های اون پسر رو می فرستادی برام
می گفتی وای ماهک ببین چی گفته
ببین چی واسم فرستاده از کجا فهمید من اینو دوست دارم
من تمام اون شبا ها رو با ذوق به حرفات گوش میدادم
چون تو چشمات می دیدم چقدر دوستش داری
روز بعدش تو مدرسه جفتمون سرما خورده بودیم
همشم سر کلاس خوابم می گرفت.
هیچی ام از کلاس ریاضی نفهمیدم
چون همش در گوشم شعر می خوندی
دسته گلم که دادی به من ازش خوب مراقبت کنم.
ولی شرمنده من اینکار رو نکردم رفیق.
 
آخرین ویرایش:
خب از اون روز که باهم رفتیم خرید بگم.
ما صبح پنجشنبه خونه رو به مقصد بازار بزرگ تهران ترک کردیم که بریم واسه تولد آقا کادو بگیریم
الکیم گفتیم تولد دوست مشترک مونه
دروغ های ما همه مصلحتی بود.
همون طور که گفتم با رفتیم بازار ولی پروانه جان شما قصد فریب منو داشتی نه خرید
پروانه خانوم منو برد بازار
کاخ گلستان تا منو خر کنه پولامو بگیره
که بتونه کادوی در شأن واسه اون پسره بگیره
بله پروانه منو برد چهار تا عکس از گرفتم در عوض نصف کارت مو خالی کرد.
خلاصه بعد از دوساعت ما رفتیم خیابون ولیعصر
و اون موقع یعنی پنج سال پیش واسه تولد آقا
شش میلیون و چهارصد پول دادیم.
من خیسس نیستم
ولی هنوز وقتی به اون روز فکر می کنم حرص می خورم
فقط در همین حد بدونید که ما حتی پول کرایه تاکسی واسمون نمونده بود با مترو برگشتیم خونه
و اون همه راه حتی یه بستنی واسه من نخرید
تازه مجبورم کرد،برا اون پسره چهار ساعت کیک درست کنیم با قالب قلبی
اینقدرم شکلات و پودر قهوه ریخت رو کیک که نگو
همش می چی ام طرح قلب گرفته بود
منم مجبور کرد
تا صبح بادکنک باد کنم .
تولد شو تو اتاق فرار براش گرفتیم
اونجا آشنا داشتیم
اتاقو پر از بادکنک کردیم
در و دیوارم گل زده بودیم از این ریسه ها که عکس داره عکس های پروانه بود اونو پسره
اسپیکر و اینام که آورده بودیم
بعدشم من رفتم ولی یکی از بچه‌ها پیشش موند
خواهر اون پسرم بود.
این دفعه پروانه می خواست پیشش بمونم ولی من نمی تونستم چون حسودم آقا حسودیم میاد خب
و بازهم مدت ها در سرما و تنهایی چشم به انتظارش تو در پارک نشستم.
وقتی اومدی چشمات برق می زد
دستبند رو اون روز تو پارک به همه نشون دادی اینقدر ذوق داشتی.
 
آخرین ویرایش:
خب و اما قضیه دستنبد
دستنبد هیچ قضیه خواستی نداره
یه دستبند بدل ساده و معمولی
معلوم نیست از دوست دختر قبلی پسر به جا مونده بود یا چی دست پروانه کرده اینم که انگار دونیا رو بهش داده بودن
اون روز از اول تا آخر خیابون هرکسی رو میدید می گفت دستبندم قشنگه
بله هر دفعه که پروانه با اون پسره می رفتن بیرون
گل ها رو می داد به من ببرم خونه کادو ها رو خودش می برد و ما به خانواده هامون می گفتیم کادو ها رو من برا
پروانه می گیرم گل ها رو پروانه برا من اینجوری خالی بودن کارت هامونم لو نمی رفت.

و اما بیرون رفتن پروانه مکافاتی داشت عجیب و قریب
از اونجا که خیلی حساس بود براش با یه دقت خواستی لاک می زدم بیشترم لاک بنفش و سبز می زدم چون اون پسره دوست داشت اون رنگی
مو هاشو همیشه براش شونه می کردم
من دستگاه فر مو داشتم خودم یه بارم ازش استفاده نکردم چون همیشه پیشه پروانه بود.

ولی لباس پوشیدن رو لباس پوشیدن خیلی حساس بود ده بار لباس عوض می کرد.
و آخر سرم باهام به این نتیجه می رسیدیم که اونی که اولین بار پوشیده عالی تر از بقیه بوده .

خداروشکر اون سال کرونا اومد و ما بعد از یه مدت از داستان مدرسه خلاص شدیم.

ولی خب به هر حال این تازه شروع داستان های ما بود
ما اون سال ها خیلی اشتباه کردیم.
اشتباهایی که میدونستیم اشتباهه ولی با انجام دادنشون خوشحال بودیم
من از اینکه حال پروانه خوبه خوشحال بودم
اونم از اینکه اون پسره هست و می اونه بیشتر ببینتش
 
آخرین ویرایش:
خب به رسیم به روز های سرد شدن
بعد از یک سال و نیم که پروانه دیگه فکر می کرد شاهزاده سوار بر اسب سفیدش اومده یحو همه چی عوض شد اون پسره حرفاشو عوض کرد
چرت و پرت می گفت

اون روز بدترین روز عمرم بود
ماه دی بود یه برف سبکی ام اومده بود منو هنگامه رفته بودیم برف بازی
ولی پروانه نیومد با اون پسره قرار داشت

دو ساعتی از رفتنمون گذشت
پروانه زنگ زد که برگردیم حالش بده
صداش می لرزید داشت گریه می کرد
من تموم راه و می دویدم دو سه بار تو راه خوردم زمین
من خیلی استرسی ام اینم می دونستم که وقتی پروانه
داره گریه می کنه اوضاع دیگه خیلی بده

تا ما رو دید خودش انداخت تو بغلمون
من مات شده بودم تا حالا گریه تو ندیده بودم و پروانه جانم

ساعت دوازده و چهل دقیقه بود باهم رفتیم همون پارک دراز کشیدم کف زمین باهم حرف می‌زدیم
از باورش ،از عشقش،از اعتمادش،از حرف هایی که از ته دلش زده و مهم تره از همه از حس پاکش
تا ساعت ده شب تو پارک بودیم
حالم بد بود اولین باری بود که اینجور حال شو می دیدم.
 
اون شب تا ظهر روز بعد باهم چت می کردیم
ازم خداحافظی نکرد
فقط بهم گفت ماهک خیلی دوست دارم
می‌دونم میتونی
ماهک تو عقلت بیشتر از منه مثل من نشو

ظهر خوابیدم بعد از ظهر با صدای گریه و جیغ بلند شدم .
وقتی اومدم بیرون دیدم پروانه سر تاپاش خونی شده
مامانش جیغ می کشه من نفسم بالا نمیاد
پروانه من هنوز دارم کابوس اون روز ها رو می بینم
من هنوز شبا خوابم نمی بره

چجوری اون تصویر ازت تو سرم پاک کنم پروانه؟
خیلی نامردی تو بهم قول دادی
اون روز تو پارک
قول دادی فراموشش کنی
قول دادی زود خوب بشی
قول دادی هیچ وقت منو ول نکنی
تو به من می گفتی خواهر نامرد

آخه من چجوری تو رو یادم بره؟
ببخشید ولی منم نتونستم به قولی چه بهت دادم عمل کنم
من از اون پسره متنفرم
تمام دسته گل ها و کادوهاش به غیر اون دست بنده آتیش زدم.
باهاش دعوا کردم ،زدمش ،بهش فحوش دادم،نزاشتم حتی نزدیک خاکت بیاد

پروانه من بعد تو از همه بدم میاد
از همه

اینا روز خاک سپاریت پشت سرت حرف میزدن
غلط کردن تو پاک بودی من نمی زارم هیچکس پشت سر تو از این حرفا بزنه پروانه
من نمی زارم بابات فکر کنه دخترش خود کوشی کرده چون مقصر بوده
اگه عاشق شدن گناهه
من دیدم تو هیچ کار خطایی نکردی پروانه
این حرفا همش تقصیره اون پسره است ازش بدم میاد
پروانه
همه پشت سرت حرف میزنن پروانه
من بابات دعوا کردم ،با معلما،با عطیه و نیکا و هلیا دیگه اسم هیچکدم شونو نیاوردم

من همه چی رو دیدم
تو هیچ تقصیری نداشتی

ولی پروانه بعد تو از همه بدم میاد به همه بی اعتمادم
تنها دلیل زنده بودنم دیدن بدبختی اون پسره است.

فقط بدون تو همیشه و همه جا تو قلب منی
همیشه کنارمی تو تک تک لحظات تو هستی
من حس می کنم بودن تو.
 
_روز دوم
می خوام از مدرسه بگم اما نه مدرسه خودمون
یا یه اکیپ چهار نفره بودیم
که الا دیگه دونفریم
یکی از بچه‌ها مهاجرت کرد
که بعداً داستان شو واستون می گم.
پروانه ام که گفتم چی شد
ولی خدایی اینقدر وقتی از چیزی خبر ندارید هم دیگه رو قضاوت نکنید.
ما آدما هیچی از هم دیگه نمیدونیم
ولی تا طرف می بینم شروع می کنیم در موردش حرف زدن واسمونم مهم نیست چی می گیم
فقط می گیم
خودمم خیلی جاها در مورد خیلیا اشتباه کردم
منم آدم حق اشتباه دارم ولی یه وقتایی قبول دارم که زبونم نیش زده و ناراحت کردم بقیه رو
ولی نمی دونستم هیچی از اون آدم نمی دونستم
همین باعث شده بود که ندونم چی بهش می گذرم
بگذریم
قضیه مدرسه از این قراره که گروه ما از پایه پنجم ابتدایی تا هفتم می رفتیم مدرسه خورشید
ولی اصلا مدرسه نبود.
میدونید اونجا
چندتا اتفاق تو بهزیستی درست کرده بودن واسه بچه های کار
ما چهارتا چون تیز هوش بودیم می رفتیم واسه درس دادن
البته چهار نفرم از کلاس رغیب اومده بودن
ما با اونا دعوای حیثتی داشتیم .
روز اول نمی دونستیم قرار با چی رو به رو بشیم ذوق زده بودیم و استرس داشتیم
من و پروانه همسایه دیوار به دیوار بودیم.
نازنین هم آپارتمان بغلی ما بود
من قرار بود ادبیات و هنر رو درس بدم
نازنین ریاضی
پروانه علوم
کوثرم مطلعات اجتماعی ،ورزش
خیلی ذوق داشتم که قرار وارد یه محیط جدید بشم

لباس های قشنگ مو برداشتم موهام بافتم
کفش های پاشنه بلند مو بر داشتم
دستبند و گردنبند مو انداختم.
ادکلنو خالی کردم رو خودم
و خیلی با کلاس کیف مو انداختم رو دستم که بریم
نازنین که بدتر از من بود
انگار می خواست بره عروسی
پروانه جانم مثل من چون ما همیشه لباس ست می گرفتیم که شبیه هم باشیم .
 
آخرین ویرایش:
البته یه نکته ای رو یادم رفتم بهتون بگم
ما یه اکیپ چهار نفره بودیم ولی کوثر جزوه ما نبود
هنگامه جزوه اکیپ ما بود خونشم نزدیک خودمون بود
ولی اون سال چون مادر بزرگ هنگامه فوت کرد نتونست خودشو به ما برسونه
بخاطره همین کوثر با ما اومد.

خب ما چون صبح مدرسه بودیم
عصر ها می رفتیم
و گروه رو کلاس بغلی ما یه مدرسه دیگه می رفتن
اونا می رفتن منطقه ۱۵ و ما می رفتیم منطقه ۱۴
البته بعد از چند ماه قرار شد هر چند وقت یک بار جاهامون عوض کنیم.

ما خیلی شیک و با اعتماد به نفس بالا وارد کلاس شدیم
یک تریپ مدیریتی برداشته بودیم که نگو
کلا دو تا کلاس بود
یدونه منو پروانه باهم
بدونم کوثر و نازنین باهم
قرار بود کلاس از ساعت چهار تا هشت باشه
یعنی چهار ساعت پس ما باید مدیریت می کردیم که چجوری باشه

وقتی بچه ها اومدن تو کلاس ماتم برد
ما می دونستیم قرار برای بچه های کار کلاس بزاریم
ولی خیلی چیزای دیگه رو نمی دونستیم
ما خیلی احمق بودیم
یکی از دخترا یجوری به کفش هام نگاه می کرد که از خودم بدم اومد
از وقتی شروع کردم به نوشتن حروف الفبا تا وقتی تلفظ کلمات می گفتم فقط به کفشم نگاه می کرد
من احمق دل اون بچه ها رو خون کردم
خیلی خرم اصلا فکر نکردم که شاید نباید این شکلی برم
ادبیات رو بیشتر وقت گذاشتم براش
بعد پروانه اومد واسه علوم
پروانه ام معلوم بود که مثل من حالش گرفته شده
می دونید هنر رو خیلی کم واسش وقت گذاشتیم نیم ساعت
وقتی داشتیم با گواش نقاشی می کشیدیم قرار شد هرکسی آرزوها شو بکشه

از این آرزو ها مفصل می خوام واستون حرف بزنم

بچه ها نمی دونم چند نفرتون محصل هستید
ولی اینکه شما می تونید درس بخونید و از امکانات تحصیلی بهره مند بشدید یه فرصته
خیلی آروزی اینو دارن که درس بخونن برن دانشگاه ولی نمی تونن.
 
آخرین ویرایش:
خب ما وقتی آروز های بچه ها رو دیدیم
یه فکری به سرمون زد
و برای عملی کردن اون فکر نیاز به یه بلغ خیلی زیادی داشتیم این قضیه ماله هفت سال پیشه
و ما اون سال با هر بدبختی که شد اون فکر رو به نتیجه رسوندیم
سه تا از آرزوها خیلی بزرگ بود و ما توان مالی مون در اون حد نبود
درسته که هنگامه پیش ما نبود ولی کمکش همیشه بود.

ما پنج تا کارت داشتیم چه سر جمع شد هجده میلیون و دویست و این پول کم بود خیلی کم
و من و پروانه تصمیم گرفتیم این پول بزاریم واسه بقیه آروز ها و اون سه تا آروز رو بزاریم کنار اما به این راحتی ها نبود پس دست به دامن خانواده شدیم
اما بازم کم داشتیم
پولی که جمع کردیم با کمک از خانواده ها وچندتا از دوستا شد پنجاه و چهار میلیون ولی بازم خیلی کم بود
بخاطره همین تصمیم گرفتیم از مدرسه کمک بگیریم

یکی از معلم ها وقتی فهمید اون سه تا آروز چیه و ما قصدمون چیه مبلغ سی و هفت میلیون بهمون کمک کرد
و مدرسه ام با جلسه اولیا مهربان و مطرح کردن مشکل ما تونست چهل و سه میلیون پول واسمون جمع کنه
و ما سرجمع صد و چهل و چهار میلیون داشتیم

حالا اون سه تا آروز چی بود و براتون میگم

جهیزیه خواهرم تکمیل بشه تا بتونه ازدواج کنه
بابام عمل بشه من دوست ندارم بابا زمین گیر بمونه و هر شب گریه کنه
و آرزوی سوم که ما قسم خوردیم یه راز بمونه
و هیچکدام هیچ جا ازش حرفی نزدیم.

خب ما اول از همه به این سه تا آرزو رسیدگی کردیم بعدشم ترجیح دادیم مبلغ باقی مونده رو بین بچه ها تقسیم کنیم براشون کارت هدیه گرفتیم ولی بهشون ندادیم تا روز جشن

خب ما تو این مدت که داشتیم پول جمع می کردیم حواسمون به بچه ها بود با یه طرفند های مسخره ای سعی می کردیم ببینم چی دوست دارن چه غذایی چه کادویی چه جشنی
مهم تر از همه باید یجورایی انداز بچه ها رو می گرفتیم واسه خرید لباس

با پروانه کلی دلقک بازی در می‌آوردیم که بچه ها بخندن

ما می خواستیم خودمون بریم خرید که بچه ها سوپرایز بشن
اما مامانم می گفت باید با خود بچه ها بریم خرید
تا هرچیزی خودشون دوست دارن و براشون هدیه بگیریم

و به خاطره مامانم ما یه صبح روز هماهنگ کردیم به اتفاق بچه ها به مسولیت مامان منو خاله ثریا مامان پروانه با بچه ها رفتیم بازار مروی

نگم از ذوق و شوق بچه ها براتون
خیلی خوشحال بودن مادوتام از خوشحالی بچه ها ذوق زده بودیم

چون نمی دونستیم همه باهم باشیم به سه گروه پنج نفره و یه گروه هفت نفره تقسیم شدیم.

زیبا،هوا،سلمان،نورا،علی،میثاق،دنیا
با من بودن ما بعد از کلی گشت و گذار تمام چیزایی که بچه ها می خواستن و گرفتیم
دنیا دختر قشنگم خیلی تو هم بود همش انگار تو گلوش بغض داشت.
 
می ترسم خیلی زیاد
اما از مرگ نه از این می ترسم که فرصت نشه دیگه ببینمت

نمی‌دونم این حس گم از چیه
ولی می‌دونم دیگه نمیشه
خیلی سعی کردم تمام حرف های که تو دلم هستو بهت بزنم بهت بگم همیشه تنها کسی که داشتم تو بودی
تو تنها سر پناهم بودی
تنها کسی که واسه اولین بار تو زندگیم ازم حمایت کرد تو بودی

غیر از تو هیچکسو ندارم و نداشتم ولی بازم نتونستم حرفا مو بهت بزنم
می ترسم دیگه هیچوقت نبینمت
ببخشید من همیشه بهت دروغ گفتم
هر بار حال مو می پرسیدی می گفتم خوبم ولی نبودم
هر بار می گفتی شوخی می کنی گفتم آره ولی جدی بودم
هر بار می گفتی در مورد مشکلات باهام حرف بزن بهت دروغ می گفتم همه چی خوبه

ببخشید بازم منو ببخش
چون من بازم نتونستم بهت بگم چقدر برام مهمی
چقدر دوست دارم
من یه عالمه حس خوب بهت داشتم تو دلم آمل نتونستم از هیچ کدومش بهت بگم


می‌دونم تو هیچ وقت اینجا رو نمی بینی
بخاطره همین میگم من خیلی دوست دارم
بهترین دوست من
نمی خواستم من بشم یه فکر تو سرت که هر شب تو تنهایی غربت هجوم میارن بهت اینجوری راحت تر می تونستی بری.
 
آخرین ویرایش:
عقب
بالا پایین