نظارت همراه رمان خاطره‌های ناپدید |ناظر: malihe

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع serena
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

serena

مدیر تالار نظارت+ مترجم آزمایشی+جادوگر سیاه
پرسنل مدیریت
مدیر رسـمی تالار
ناظر ارشد آثار
ناظر همراه
مشاور
تیم‌تعیین‌سطح
مقام‌دار آزمایشی
نوشته‌ها
نوشته‌ها
967
پسندها
پسندها
5,743
امتیازها
امتیازها
348
سکه
3,301

نویسنده عزیز، از اینکه انجمن کافه نویسندگان را برای ارتقای قلم خود و انتشار آثار ارزشمندتان انتخاب کردید، نهایت تشکر را داریم.
لطفا پس از هر پارت گذاری در گپ نظارت اعلام کنید. تعداد مجاز پارت در روز ۱۰ پارت می باشد. در غیر این صورت جریمه خواهید شد.
پس از هر ده پارت، رمان شما باید طبق گفته های ناظر ویرایش گردد وگرنه رمان قفل می شود.
پس از ویرایش هر پستی که ناظر در این تاپیک ارسال کرده است، آن را نقل قول زده و اعلام کنید که ویرایش انجام شده است.
از دادن اسپم و چت بی مربوط جدا خودداری کنید.
نویسنده: @Desdemona
ناظر: @malihemalihe عضو تأیید شده است.
 
  • blossom
واکنش‌ها[ی پسندها]: malihe
سلام وقت بخیر
همینجا گپ نظارت هست؟؟
من ده پارت ابتدایی رمان رو قرار دادم و امروز هم دو پارت قرار داده شد 🌹 ممنونم از زحمات و همکاری شما
 
سلام وقت بخیر
همینجا گپ نظارت هست؟؟
من ده پارت ابتدایی رمان رو قرار دادم و امروز هم دو پارت قرار داده شد 🌹 ممنونم از زحمات و همکاری شما
✒️درود بر شما نویسندۀ عزیز بنده ناظر همراه اثر شما هستم، امیدوارم بتونیم همکاری خوبی داشته باشی.
من اثرتون رو مطالعه کردم از لحاظ املایی و نگارشی در حد بالایی بودید و نیازی به تذکر خاصی نیست.
✒️اما یک نکته هست، تموم دیالوگ‌هارو ویرایش بزنید و به جای خط دیالوگ از گیومه «» استفاده کنید.
✒️به جای «ه‌ی» از «ۀ» استفاده کنید.
✒️لطفاً روزی نهایت پنج پارت قرار بدید نه بیشتر تا نظارت در حد مطلوبی انجام بشه. من اگه مشکل خاصی در نحوۀ نگارش‌تون ببینم بُلد و نقل‌قول می‌زنم. لطفاً پس از مطالعه و اصلاح به حالت قبل برگردونید.
✒️ توجه کنین معمولا هر پارت ۶۰ خط گوشی و ۲۰ خط در سیستم هست.
📌لطفاً موارد گفته شده رو اصلاح و مجدد من و تگ و اعلام کنید تا بررسی کنم.
اگه سوالی بود در خدمتم.
 
✒️درود بر شما نویسندۀ عزیز بنده ناظر همراه اثر شما هستم، امیدوارم بتونیم همکاری خوبی داشته باشی.
من اثرتون رو مطالعه کردم از لحاظ املایی و نگارشی در حد بالایی بودید و نیازی به تذکر خاصی نیست.
✒️اما یک نکته هست، تموم دیالوگ‌هارو ویرایش بزنید و به جای خط دیالوگ از گیومه «» استفاده کنید.
✒️به جای «ه‌ی» از «ۀ» استفاده کنید.
✒️لطفاً روزی نهایت پنج پارت قرار بدید نه بیشتر تا نظارت در حد مطلوبی انجام بشه. من اگه مشکل خاصی در نحوۀ نگارش‌تون ببینم بُلد و نقل‌قول می‌زنم. لطفاً پس از مطالعه و اصلاح به حالت قبل برگردونید.

✒️ توجه کنین معمولا هر پارت ۶۰ خط گوشی و ۲۰ خط در سیستم هست.
📌لطفاً موارد گفته شده رو اصلاح و مجدد من و تگ و اعلام کنید تا بررسی کنم.
اگه سوالی بود در خدمتم.
سلام عزیزم ممنونم از همراهی شما، تعداد خط ها رو با سیستم شمردم معمولا بین ۲۰ تا ۴۰ هستند کمتر نیستند
دکمهٔ همزه رو روی سیستم به من بگید لطفا
بله حتما گیومه میزنم. فقط گیومه زدم خط تیره نگذارم دیگه درسته؟؟
و اینکه من بعد از تایید رمانم سه پارت ابتدایی رو قرار دادم و روزی یک پست و از دیروز که ناظر برام مشخص شده امروز هم سه پارت گذاشتم که ده تا بشه بهتون اطلاع بدم حتما همهٔ مواردی که میگید لحاظ میشن
 
سلام عزیزم ممنونم از همراهی شما، تعداد خط ها رو با سیستم شمردم معمولا بین ۲۰ تا ۴۰ هستند کمتر نیستند.
همون ۲۰ خط لطفاً تایپ کنین ۴۰ خیلی زیاده.
دکمهٔ همزه رو روی سیستم به من بگید لطفا
بله حتماً: شیفت + G یا همون ل
بله حتما گیومه میزنم. فقط گیومه زدم خط تیره نگذارم دیگه درسته؟؟
خیر هیچ خط دیالوگی نیاز نیست.
و اینکه من بعد از تایید رمانم سه پارت ابتدایی رو قرار دادم و روزی یک پست و از دیروز که ناظر برام مشخص شده امروز هم سه پارت گذاشتم که ده تا بشه بهتون اطلاع بدم حتما همهٔ مواردی که میگید لحاظ میشن
نه عزیزم هر زمان که پارت گذاشتید به من اطلاع بدید، کافیه تگ کنین. ده پارت زیاده اونطوری تل‌انبار میشه من ترجیح میدم هم‌قدم با شما پیش برم حتی اگه روزانه باشه.girl11-smiley_a03y
 
آخرین ویرایش:
خیر هیچ خط دیالوگی نیاز نیست.
سلام عزیزجان من میخواستم الان دیالوگ هارو ویرایش بزنم که فقط گیومه باشه بعد من دقت کردم تو رمان هایی که از بچه ها خوندم همه خط دیالوگ زدن هیچکس گیومه نگذاشته
ممنون میشم بدونم چطوریه دقیقا
 
سلام عزیزجان من میخواستم الان دیالوگ هارو ویرایش بزنم که فقط گیومه باشه بعد من دقت کردم تو رمان هایی که از بچه ها خوندم همه خط دیالوگ زدن هیچکس گیومه نگذاشته
ممنون میشم بدونم چطوریه دقیقا
درود بر شما، شیوۀ نگارش جدید هست.
رمان‌هایی که زیر دست من هست همه ویرایش شده.
بنده هم ناظر هستم هم مشاور و هم ویراستار و در تموم‌شون دارم میگم از گیومه استفاده کنید پس مطمئن باشید دچار پریشونی و سرگردونی نشدم و هیچ سو‌تفاهمی هم پیش نیومده. اثرتون رو با خیال راحت ویرایش بزنید.

لطفاً مطالعه بفرمایید:
https://forum.cafewriters.xyz/threads/43919/
 
آخرین ویرایش:
بله صحیح
من همهٔ خطوط دیالوگ رو به گیومه تغییر دادم و همهٔ همزه‌ها رو هم درست کردم ، پست جدید گذاشتم اطلاع میدم
و اینکه نمی‌دونستم نمی‌شه سوال پرسید
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: malihe
بله صحیح
من همهٔ خطوط دیالوگ رو به گیومه تغییر دادم و همهٔ همزه‌ها رو هم درست کردم ، پست جدید گذاشتم اطلاع میدم
و اینکه نمی‌دونستم نمی‌شه سوال پرسید
خسته نباشید؛ منتظر پارت‌های جدیدتون هستم.
اظهار ادبی به شما نکردم عزیزم.
پاسخ به لحن خودتون داده شده.
موفق باشید!
 
سلام روز بخیر
دو پارت برای رمان خاطره‌های ناپدید پست شد.


سلاااااااااام، این هفته خیلی شلوغ بودم. ببخشید! حالتون چطوره؟؟
به جبران این چند روز که پست نداشتیم تا آخر این هفته هرروز دوتا پست می‌گذارم براتون!
راستی آخر این هفته می‌خوام رمان بخونم، از رمان‌های در حال تایپ انجمن بهم معرفی کنید. مرسی بوس-8-{}\"




بعد از خرید لباس و کفش که با وجود مسعود دو ساعت بیشتر طول نکشید به خانه بازگشتیم. به اصرار مادرم، مسعود برای شام هم پیشمان ماند و بعد هم با پدر و مادرم برای رفتن به سربازی خداحافظی کرد. مادرم برای مسعودی که حکم پسر بزرگش را داشت؛ گریست. تا دم در بدرقه‌اش کردم. وقتی خواست سوار ماشین بشود؛ با او دست دادم و در آغوشش کشیدم. درآخر خواستم تا خواهرانه گونه‌اش را ببوسم که صورتش را به سمتم چرخاند و لحظه‌ای بعد گُر می‌گرفتم از حرارت این تماس. حیرت زده بودم با چشمانی که گشاده شده بودند.
نفسم جایی بین دوراهی عقل و احساسم گیر کرده بود و بالا نمی‌آمد. افسار قلبم از دستم خارج شده بود و می‌طلبید این گرما را و مغزم فرمان می‌داد تا حد مسعود را به او نشان بدهم. بالاخره مغزم محکم افسار قلبم را کشید. همۀ این اتفاقات شاید چند ثانیه بیشتر طول نکشید اما درآخر دست راستم را بلند کردم و به صورت مسعود کوبیدم.
از من جدا شد، نفس اسیرشده‌ام رهایی یافت. نگاه خشمگینی به او انداختم. در را پشت سرم کوبیدم و به خانه بازگشتم. به محض این که وارد اتاقم شدم؛ صدای زنگ پیامک موبایلم بلند شد. مسعود بود:
«معذرت می‌خوام هلنا دست خودم نبود هیجان‌زده شده بودم و این هم فقط از روی غریزه‌م بود. امیدوارم منو ببخشی.»
جوابش را ندادم دلیل مسخره‌اش هم برایم قانع کننده نبود. نمی‌دانستم نیتش از این کار چه بوده است اما در نظرم باید در اولین فرصت تکلیف رابطه‌ام را با او مشخص کنم. این رابطه ما بیش از اندازه پیش رفته بود و باید کم‌رنگ می‌شد.
***
قطره‌های باران که روی صورتم می‌نشست؛ مرا از خاطرات سه سال پیش بیرون آورد. همه‌جا خیس شده و شبنم باران روی برگ‌ها نشسته بود. آن‌قدر سرم به مرور خاطرات گرم شده بود که حتی متوجه باران نشوم. به ساعتِ روی دستم نگاهی انداختم. نزدیک سه بعد از ظهر بود؛ حدوداً دو ساعتی می‌شد که همان‌جا پشت در حیاط نشسته بودم. بلند شدم و با تنی دردناک وارد نشیمن شدم یک راست به اتاقم رفتم. لباس‌هایم را عوض کردم و جسم خسته‌ام را روی تخت انداختم. به چراغ اتاق خیره شدم. ذهنم لحظه‌ای آرام نمی‌گرفت. خاطره‌ها در ذهنم مخلوط شده بودند. بلند شدم و به سمت میز آرایشی رفتم. دومین کشو را باز کردم و از بین جعبه‌های مختلف بدلیجات، جعبه‌ای تزئین شده با کاغذ کاهی را برداشتم. جمله‌ای که روی آن نوشته شده بود را برای چندمین بار خواندم. تولد پانزده سالگیم با وجود همه‌ی این اتفاقات، هنوز هم برایم شیرین بود.
***
پنج مهر بود و روز تولد من؛ همه‌ی مهمان‌ها از قبل برای شام دعوت شده بودند. کیک کوچکی سفارش داده بودیم که روی آن نوشته بودند"بزرگ شدنت مبارک هلنا". کیک بعد از شام بریده می‌شد و قسمت اصلی جشن هم همان موقع بود. ساعت از هفت عصر گذشته بود و مهمان‌ها کم‌کم از راه می‌رسیدند. در حیاط را باز گذاشته بودیم تا کسی مسئول باز کردن در نباشد. زنگ آیفون دو بار به صدا در آمد، به سمت آیفون رفتم و از نمایشگر پسری را دیدم که با لباسی مخصوص دم در ایستاده؛ آیفون را جواب دادم و پرسیدم:

«بفرمایید امرتون؟!»
«از پیک موتوری اومدم خانوم.»
لحظه‌ای مکث کرد تا چیزی را چک کند و بعد ادامه داد:
«خانومی به اسم هلنا مولوی مرسوله دارند بگید تشریف بیارند تحویل بگیرند.»
لحظه‌ به‌ لحظه تعجبم بیشتر می‌شد با این حال دم در رفتم و مرسوله را تحویل گرفتم. روی بسته چیزی نوشته نشده بود؛ پرسیدم:
«ببخشید فرستنده این بسته کیه؟؟»
«آقای مسعود رضایی!»
ابروهایم بالا پریدند و سرم را به نشانه‌ی فهمیدن بالا انداختم. کاغذ رسید را امضا کردم. بدون این که در را ببندم؛ به اتاقم بازگشتم. کادوی مسعود را داخل کشوی میز آرایش گذاشتم؛ بعد از آن شب دیدم نسبت به مسعود تغییر کرده بود با این حال برایش اس‌‌ام‌اسی با مضمون تشکر نوشتم:
"سلام ممنونم بابت هدیه‌ی زیبات؛ موفق باشی و به سلامت!"
به جمع بقیه‌ی مهمان‌ها ملحق شدم. از فکرهایی که در سرم رژه می‌رفت به خنده افتاده بودم. خاله هانیه زیر گوشم گفت:
«چته؟! چی شده؟ خبر از یار رسیده نمی‌تونی نیشتو جمع کنی؟!»
خنده‌ای کردم و در جواب گفتم:
«نه بابا! مسعود برام کادو فرستاده. گذاشتم توی اتاقم؛ چیزی که منو به خنده می‌ندازه اینه که اگه زندایی بفهمه پسرش برام جداگونه کادو فرستاده. قیافش چه‌قدر دیدنی می‌شه!»
خاله نگاهی به زندایی مهری انداخت؛ لبخند شیطنت‌آمیزی روی لب‌هایش خودنمایی می‌کرد. رو به من حالت چهره‌ی زندایی را تقلید کرد و من ریسه رفتم.
 
عقب
بالا پایین