از همون روزی که قلم دستم گرفتم کلیشه من رو بدبخت کرد. همینطور که مستحضر هستید ما توی دوره زمونهی دیجیتال زندگی میکنیم. به طور دقیقتر، یعنی زمانی که تقریباً نه قرن از سروده شدن معمولیترین افسانههای معروف کشورمون که همگی میشناسیم (شاهنامه)، هفت قرن از دوران زندگی عادیترین داستانسرای قصههای شب یلدامون (سعدی)، صد و خوردهای سال از راه افتادن صنعت چاپ تو کشورمون و در نهایت دو دهه از روی کار اومدن نویسندگی دیجیتال گذشته. و این یعنی اگر فردوسی ایدههاش رو از روی طاقچه برمیداشت و مینوشت، ما توی این نسل و این دوره و زمونه باید از زیربغل افعی شاخدار آفریقایی همون ایده رو دربیاریم که جدید و قابل بحث باشه! و بدبخت شدن من هم از اونجایی شروع شد که ایدههای سم بعضی نویسندههای وطنی رو دیدم و از اون موقع تا حالا، یه بند دارم دنبال اسید میگردم که چشمهام رو باهاش بشورم!
خب همونطور که میدونید اینجا کافه نویسندگانه و ما تو هیچ چیزی همدیگه رو تنها نمیذاریم. در نتیجه من دیدم، شما هم باید ببینید. این شما و این هم شاهکارهای جدید سرهنگ کلیشه و دار و دستهش:
خب همونطور که میدونید اینجا کافه نویسندگانه و ما تو هیچ چیزی همدیگه رو تنها نمیذاریم. در نتیجه من دیدم، شما هم باید ببینید. این شما و این هم شاهکارهای جدید سرهنگ کلیشه و دار و دستهش:
