-Taraneh
مدیر تالار مشاوره +مدیر آزمایشی تالار کافوارتز
پرسنل مدیریت
مدیر رسـمی تالار
مدیر آزمایـشی تالار
منتقد
مشاور
عنوان: مُردهای که نفس میکشد
نویسنده: @سارا مرتضوی
ژانر: تراژدی-روانشناختی
وقتی کودک بودم، همانموقع که هنوز مشکلاتم از دیکتهی کلمهی قسطنطنیه و ضرب عدد نُه فراتر نرفته بود. وقتی از من میپرسیدند بزرگ شدی میخواهی چهکاره شوی؟! جواب میدادم مُرده!
دوست داشتم وقتی بزرگ شدم مُرده شوم!
حالا که بزرگ شدم و مشکلاتم به قیمت ارز و مسکن ارتقاء پیدا کرده، هنوز هم دوست دارم مُرده شوم.
در هرحال واقعا چه چیزی بیش از اینکه انسان بتواند تصمیم بگیرد چهزمانی مُرده شود، ارزش زیستن دارد؟!
مرگی سورئال، مثل مال من، نشسته روی ریل خط یک و در انتظار قطار در حالیکه همه درگیر مشکلات خود هستند و کسی متوجه نیست.
جهان در بیستوهشت سالگیام، بیش از پوستهای از دردهای تکرارشونده نبود. پدرم مردی با صدای گرفته و همیشه که بوی تند مواد و دودش اتاق را پر میکرد. او پیش از آنکه خودش ناپدید شود و بعدتر خبر اُوردوز و مرگش برسد، مرا در آستانهی یتیمی رها کرد، دیگر ضرب عدد نه هم کمکی برای بهبود دردم نکرد. آن خبر چون انفجاری آرام بود؛ مثل ترک برداشتن استخوانی نامرئی که دیگر هیچ وزنی را تاب نمیآورد.
بعد از پدر، مادر تغییر کرد. زندگی را با لباسی درزافتاده پوشید، دوخت روزگارش را با تنهایی خودش تکمیل کرد. کار میکرد و از بدبختی ما بود که هر حرکتی تنها برای زندهماندنمان صورت میگرفت. مردان بسیاری آمدند و رفتند. من آموختم نگاهشان کنم؛ نگاههای خمار، خندههای مصنوعی، عطر پول و وعدههای پوچ. با هر کدام که از در بیرون میرفت، تکهای از اعتمادم را دفن میکردم، بخشی از من نابود میشد، تا جایی که دیگر چیزی باقی نماند. از آن پس تنها یک چیز برایم خوشایند بود: مردن.
دیگر برایم مهم نبود قسطنطنیه درست است یا قستنتنیه، جدول ضرب اهمیتی نداشت و هیچ چیز دیگر به جز انتقام.
بزرگ شدم، با پوستی ضخیمتر و چشمانی خستهتر. هنوز هم مردهای بودم که نفس میکشید. شبها گاه به خیابان میرفتم، میان آدمهایی که میخندیدند و عشق میورزیدند اما دروغ میگفتند. در آن هیاهو تصویر تسلیم ناگهانی دنیا در ذهنم شکل میگرفت؛ توقف قلبی و پایان همهچیز.
ریل قطار خط یک متروی صد ساله یا اصفهان مقصد ناگفتهام بود. هر صدای فلزی که نزدیک میشد، یادآور همان میل خاموش همان قلب سنگین و زنگارگرفته بود. زن و مرد با بیتفاوتی از کنارم رد میشدند.
همه چیز از ده سالگی شروع شد. اولین باری که حس کردم دیگر بس است. مردی با موهای جوگندمی، دندانهای زرد، بلند و لاغر. او کسی بود که پس از پدر سعی کرده بود جای خالیش را در خانهی ما پر کند؛ با مادر بسیار صمیمی شده بود. آنقدر که شبها وقتی مادر در خواب غفلت فرو میرفت، او به اتاق من میآمد... آن لحظات، آن نگاهها، آن حرکات ناخواسته و تلخ، زخمی بود که هرگز کهنه نمیشد. نفسم بند میآمد و خفهام میکرد. او کسی بود که گویی قرار بود مرا از من بگیرد و بعد از سالها دیگر من وجود نداشتم.
چندین سال گذشت و عوض شدم، مادر قربان قد و بالای دو متری و شانههای خیلی پهنم میرفت، میگفت شبیه برادرش شدهام.
شبی با نفرتی که از نگاههای مردک در دل انباشته بودم، او را از کنار مادرم بلند کردم. موهای نمکیاش را به عقب کشیدم، مادرم مبهوت مانده بود! او را به در اتاق کوبیدم ده بار، بیست بار... نمیدانم. تا جایی که دیگر صورتی برایش نمانده بود و جمجمهاش شکست.
انگار با مرگ او زنجیرها باز شدند و من نفس راحتی کشیدم. او تنها مرد غریبهی زندگیام نبود، مشتریهای مادر فراوان بودند و من از آن شب تصمیم گرفتم تا زنها را از دست این مردها نجات دهم.
جسدهایشان را در خاکبرداریهای ساختمانهایی که کار میکردم دفن میکردم. خودشان خاک میشدند، تکهتکه و هر کدام در گوشهای از این فراموشی.
به مادرم تهدید میکردم:
«هر کسی که بیاید، همین بلا سرش میاد.»
اما او از کارش دست برنمیداشت.
«تو غلط میکنی! نان ما را نبر بچه!»
«خودم کار میکنم. تو دیگه لازم نیست خودت را بفروشی.»
و او همیشه با بغض میگفت:
«من این کار را میکنم که تو خوب زندگی کنی.»
ولی من نمیتوانستم خوب زندگی کنم. من میخواستم بمیرم، من از خودم متنفر بودم.
مادر از سرطان رحم مرد و من را در بیست سالگی تنها گذاشت، هیچ کس برای خاکسپاریاش نیامد و من یکییکی مردانی که با او وقت گذرانده بودند را کشتم.
بعدها با زنی که شش سال از خودم بزرگتر بود، دوست شدم. او همچون مادرم همین راه را برای گذران زندگی پیدا کرده بود و این بار سوژههایم برای خالی کردن نفرتم بیشتر شده بود. نفرتی که از عمق زخمی قدیمی فوران میکرد.
حال که گذشته بعد از هر بار تصمیم میگیرم من هم بمیرم، روی ریل خط یک قطار مترو منتظر مینشینم، کسی مرا نمیبیند ولی من آنها را میبینم، زنان و مردان مردهای که زیر بار مشکلات ارز ومسکن و پول و إل و با مردهاند.
وقتی قطار میایستد خیره میشوم و از خود سوال میکنم:
«آیا وقتشه که بمیرم؟ نه... این مأموریت منه، باید مردان هرز رو نابود کنم.»
و بعد کناری میایستم تا قطار رد شود. اکنون من شغلی دارم پاکسازی مردان هرز.
نویسنده: @سارا مرتضوی
ژانر: تراژدی-روانشناختی
وقتی کودک بودم، همانموقع که هنوز مشکلاتم از دیکتهی کلمهی قسطنطنیه و ضرب عدد نُه فراتر نرفته بود. وقتی از من میپرسیدند بزرگ شدی میخواهی چهکاره شوی؟! جواب میدادم مُرده!
دوست داشتم وقتی بزرگ شدم مُرده شوم!
حالا که بزرگ شدم و مشکلاتم به قیمت ارز و مسکن ارتقاء پیدا کرده، هنوز هم دوست دارم مُرده شوم.
در هرحال واقعا چه چیزی بیش از اینکه انسان بتواند تصمیم بگیرد چهزمانی مُرده شود، ارزش زیستن دارد؟!
مرگی سورئال، مثل مال من، نشسته روی ریل خط یک و در انتظار قطار در حالیکه همه درگیر مشکلات خود هستند و کسی متوجه نیست.
جهان در بیستوهشت سالگیام، بیش از پوستهای از دردهای تکرارشونده نبود. پدرم مردی با صدای گرفته و همیشه که بوی تند مواد و دودش اتاق را پر میکرد. او پیش از آنکه خودش ناپدید شود و بعدتر خبر اُوردوز و مرگش برسد، مرا در آستانهی یتیمی رها کرد، دیگر ضرب عدد نه هم کمکی برای بهبود دردم نکرد. آن خبر چون انفجاری آرام بود؛ مثل ترک برداشتن استخوانی نامرئی که دیگر هیچ وزنی را تاب نمیآورد.
بعد از پدر، مادر تغییر کرد. زندگی را با لباسی درزافتاده پوشید، دوخت روزگارش را با تنهایی خودش تکمیل کرد. کار میکرد و از بدبختی ما بود که هر حرکتی تنها برای زندهماندنمان صورت میگرفت. مردان بسیاری آمدند و رفتند. من آموختم نگاهشان کنم؛ نگاههای خمار، خندههای مصنوعی، عطر پول و وعدههای پوچ. با هر کدام که از در بیرون میرفت، تکهای از اعتمادم را دفن میکردم، بخشی از من نابود میشد، تا جایی که دیگر چیزی باقی نماند. از آن پس تنها یک چیز برایم خوشایند بود: مردن.
دیگر برایم مهم نبود قسطنطنیه درست است یا قستنتنیه، جدول ضرب اهمیتی نداشت و هیچ چیز دیگر به جز انتقام.
بزرگ شدم، با پوستی ضخیمتر و چشمانی خستهتر. هنوز هم مردهای بودم که نفس میکشید. شبها گاه به خیابان میرفتم، میان آدمهایی که میخندیدند و عشق میورزیدند اما دروغ میگفتند. در آن هیاهو تصویر تسلیم ناگهانی دنیا در ذهنم شکل میگرفت؛ توقف قلبی و پایان همهچیز.
ریل قطار خط یک متروی صد ساله یا اصفهان مقصد ناگفتهام بود. هر صدای فلزی که نزدیک میشد، یادآور همان میل خاموش همان قلب سنگین و زنگارگرفته بود. زن و مرد با بیتفاوتی از کنارم رد میشدند.
همه چیز از ده سالگی شروع شد. اولین باری که حس کردم دیگر بس است. مردی با موهای جوگندمی، دندانهای زرد، بلند و لاغر. او کسی بود که پس از پدر سعی کرده بود جای خالیش را در خانهی ما پر کند؛ با مادر بسیار صمیمی شده بود. آنقدر که شبها وقتی مادر در خواب غفلت فرو میرفت، او به اتاق من میآمد... آن لحظات، آن نگاهها، آن حرکات ناخواسته و تلخ، زخمی بود که هرگز کهنه نمیشد. نفسم بند میآمد و خفهام میکرد. او کسی بود که گویی قرار بود مرا از من بگیرد و بعد از سالها دیگر من وجود نداشتم.
چندین سال گذشت و عوض شدم، مادر قربان قد و بالای دو متری و شانههای خیلی پهنم میرفت، میگفت شبیه برادرش شدهام.
شبی با نفرتی که از نگاههای مردک در دل انباشته بودم، او را از کنار مادرم بلند کردم. موهای نمکیاش را به عقب کشیدم، مادرم مبهوت مانده بود! او را به در اتاق کوبیدم ده بار، بیست بار... نمیدانم. تا جایی که دیگر صورتی برایش نمانده بود و جمجمهاش شکست.
انگار با مرگ او زنجیرها باز شدند و من نفس راحتی کشیدم. او تنها مرد غریبهی زندگیام نبود، مشتریهای مادر فراوان بودند و من از آن شب تصمیم گرفتم تا زنها را از دست این مردها نجات دهم.
جسدهایشان را در خاکبرداریهای ساختمانهایی که کار میکردم دفن میکردم. خودشان خاک میشدند، تکهتکه و هر کدام در گوشهای از این فراموشی.
به مادرم تهدید میکردم:
«هر کسی که بیاید، همین بلا سرش میاد.»
اما او از کارش دست برنمیداشت.
«تو غلط میکنی! نان ما را نبر بچه!»
«خودم کار میکنم. تو دیگه لازم نیست خودت را بفروشی.»
و او همیشه با بغض میگفت:
«من این کار را میکنم که تو خوب زندگی کنی.»
ولی من نمیتوانستم خوب زندگی کنم. من میخواستم بمیرم، من از خودم متنفر بودم.
مادر از سرطان رحم مرد و من را در بیست سالگی تنها گذاشت، هیچ کس برای خاکسپاریاش نیامد و من یکییکی مردانی که با او وقت گذرانده بودند را کشتم.
بعدها با زنی که شش سال از خودم بزرگتر بود، دوست شدم. او همچون مادرم همین راه را برای گذران زندگی پیدا کرده بود و این بار سوژههایم برای خالی کردن نفرتم بیشتر شده بود. نفرتی که از عمق زخمی قدیمی فوران میکرد.
حال که گذشته بعد از هر بار تصمیم میگیرم من هم بمیرم، روی ریل خط یک قطار مترو منتظر مینشینم، کسی مرا نمیبیند ولی من آنها را میبینم، زنان و مردان مردهای که زیر بار مشکلات ارز ومسکن و پول و إل و با مردهاند.
وقتی قطار میایستد خیره میشوم و از خود سوال میکنم:
«آیا وقتشه که بمیرم؟ نه... این مأموریت منه، باید مردان هرز رو نابود کنم.»
و بعد کناری میایستم تا قطار رد شود. اکنون من شغلی دارم پاکسازی مردان هرز.