اختصاصی رهگذر

CarNeliaNCarNeliaN عضو تأیید شده است.

مدیر ارشد بخش طراحی و گرافیک
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
طـراح
گرافیست
فرشته زمینی
نوشته‌ها
نوشته‌ها
935
پسندها
پسندها
7,028
امتیازها
امتیازها
398
سکه
4,178
مروری بر خاطرات دور..


سال 1376
خرداد ماه
از بلند گوی روستا با همان زبان ترکی صدا زدند " مدیر گلب د کتاب لایسه گترن تا التسلن بازیافتا.. "

من اما کتاب های درسی ام را خیلی دوست داشتم ، یک سال با آنها خو گرفته بودم.. ، اما این باور غلط برایم،برای من نه!برای همه، ایجاد شده بود که همه باید کتاب ها را تحویل دهند..
کتاب ها را از کیف مخمل کبریتی قهوه ای رنگی که مادرم برایم دوخته بود درآوردم برای آخرین بار در بغل گرفتم، مادرم همیشه میگفت:«فرزانه خیلی دل نازکه، من اصلا دلم نمیاد دعواش کنم..، یه جوری بی صدا اشک میریزه که آدم دلش کباب میشه..» ، اشک از گوشه چشمم پایین افتاد..

-فرزانه بدو دیگه الان میرن ها!!
بلند شدم، من هر روز با ذوق مسیر خانه تا مدرسه را می دویدم.. امروز چرا قدم هایم انقدر کند است، این کوچه چرا انقدر طولانی شده..!؟
کتاب های عزیزم را از من گرفت و با بی رحمی تمام پشت وانت انداخت، نفهمید! اما تکه ای از قلبم جدا شد و همراه با آن وانت رفت..
من باز اشک ریختم!
-هی فرزانه بیخیال! سال بعد کتاب جدید می گیریم!
آن لحظه هیچ چیز برایم مهم نبود..

ادامه دارد..
 
آخرین ویرایش:
.. ادامه
کمی جلوتر شاید اوایل تیر

-بابا گفت آماده بشیم. بیابون می ریم[به هر جایی بیرون از خانه،که برای انجام کار می رویم گفته می شود]
+نگفت چه کاری؟ بابا کجاست؟
-داخل حیاط

به سمت حیاط می دوم، وسط حیاط دیوار آجری هست، آجر ها را طوری چیدند که در فاصله های مساوی سوراخ هایی روی دیوار ایجاد شده است، مثل همیشه از سوراخ ها کمک می گیرم و بالا می روم، و روی دیوار می ایستم. همانطور که با دقت و تمرکز همیشگی روی دیوار راه می روم، بابا را صدا می زنم.
+بابا بیابون چه کار داریم؟
- می ریم درو بابا! داداش هم گوسفندها را میاره.

من به انتهای دیوار وسط حیاط رسیدم خودم را روی دیوار کوچه که کمی بلند تر هست بالا می کشم. و باز به راهم ادامه می دهم.
+ما که درو بلد نیستیم.
- شما مواظب گوسفندها باشید.
+ بابا! من بدم میاد..(همانجا روی دیوار می نشینم)
+چاره ای نیست بابا..

بعد از آماده شدن سوار موتور ایژ قرمز بابا می شویم و به راه می افتیم، طبق معمول من نفر آخر و روی ترک موتور نشستم.
آنجا که رسیدیم، بابا به بقیه توضیح می دهد چطور درو کنند، حواسشان را جمع کنند روی زمین نریزد، دسته های گندم را کمی عقب تر از خودشان بگذارند و...
من و خواهرم که فقط هفت-هشت سال داریم مناسب این کار نیستیم.
به ما می گوید شما حواستان به گوسفندها باشد، ساعت ده و ساعت سه ببرید کنار چاه عمیق آب بخورند، ظهر کمی بخوابانیدشان، من یا داداش عصر خودمان می آییم..
و می رود.
نزدیک عصر برادر بزرگترم می آید به ما می گوید به کومه میرزا برویم و خودش گوسفندان را به چرای اساسی می برد، زیرا ما از صبح فقط گوسفندان بیچاره را نگه داشتیم و اجازه ی قدمی از قدم برداشتن بهشان ندادیم.
صدای موتور بابا بلند می شود،
-فرزانه بابا که رفت! ما را چرا نبرد؟!
+حتما دنبال ما هم میاد.
-چرا باید دوباره بیاد؟

نزدیک غروب بابا برگشت، ما داخل کومه میرزا بودیم کومه ای که از کاه گل ساخته شده بود با سقف چوبی. دری چوبی در دیوار سمت شمال و روی سه دیوار دیگرش سوراخهایی بود که به عنوان پنجره تعبیه شده بود..، دور تا دور کومه را هم دیواری کاه گلی ساخته بودند که میشد به عنوان حیاط از آن استفاده کرد..

ادامه دارد..
 
آخرین ویرایش:
.. ادامه
غروب

باصدای موتور بابا از کومه بیرون آمدیم، خورشید از پشت کوه ها دیده نمی شد، قرمزی آسمان و دیدن سایه گوسفندان در هوای گرگ و میش فضای دلگیری را ایجاد کرده بود، شاید هم این غم از بقچه دست بابا بود..
-بابا چرا ما رو نبردی؟
-میگم بابا، حالا بیاید بریم تو ببینید چی آوردم براتون..

این حرف بابا غمش از آن بقچه هم بیشتر بود، هجوم اشک از پشت چشمم آزار دهنده بود، یک لحظه صبر کن فرزانه، بزار ببینم چی شده؟!؟

+بابا ما شب اینجا میمونیم؟؟(و بلاخره اشک های سمج و همیشگی سرازیر شدند.)
-بیا بابا، ببین براتون مامان چی پخته، قطاب و قرمه سبزی، قرمه سبزی ها را الان میخوریم، قطاب باشه برای صبحانه
.
.
-باید بمونیم بابا، همه تو یک موتور جا نمی شیم، من صبح باید دو سری شما را بیارم باز عصر برگردونم و خودم برگردم اینجا، کلی از وقت و انرژیم صرف رفت و آمد میشه.
پس قراره هر شب بمانیم؛ باز مثل همه زمان هایی که ناراحت هستم اشک به جای من سخن می گویند.
خواهرم از من یک سال بزرگتر است ولی بیشتر از یک سال قویتر و خوش سر و زبان تر است.
او حرف را ادامه می دهد.
-بابا ما کلی برنامه چیدیم، بازی کنیم، فیلم ببینیم..، نمی خوایم اینجا بمونیم، نه برق داره نه بچه ای هست، صبح تا شب تو آفتاب باید گوسفند بچرونیم.
-میدونم بابا جان، اما قول می دم آخر هفته ببرمتون، هم حموم برید هم کل روز تلویزیون در اختیار شما
آن شب بعد از شام در آن کومه کوچک زیر نور ضعیف چراغ نفتی بابا ناز کشید و خواهرم جوابش را داد، نگاه پدرم به اشک های خشک شده روی صورت من مانده بود بدون هیچ حرفی می دانست که از فردا صبح من، خودم را با شرایط جدید وفق خواهم داد.
 
عقب
بالا پایین