مروری بر خاطرات دور..
سال 1376
خرداد ماه
از بلند گوی روستا با همان زبان ترکی صدا زدند " مدیر گلب د کتاب لایسه گترن تا التسلن بازیافتا.. "
من اما کتاب های درسی ام را خیلی دوست داشتم ، یک سال با آنها خو گرفته بودم.. ، اما این باور غلط برایم،برای من نه!برای همه، ایجاد شده بود که همه باید کتاب ها را تحویل دهند..
کتاب ها را از کیف مخمل کبریتی قهوه ای رنگی که مادرم برایم دوخته بود درآوردم برای آخرین بار در بغل گرفتم، مادرم همیشه میگفت:«فرزانه خیلی دل نازکه، من اصلا دلم نمیاد دعواش کنم..، یه جوری بی صدا اشک میریزه که آدم دلش کباب میشه..» ، اشک از گوشه چشمم پایین افتاد..
-فرزانه بدو دیگه الان میرن ها!!
بلند شدم، من هر روز با ذوق مسیر خانه تا مدرسه را می دویدم.. امروز چرا قدم هایم انقدر کند است، این کوچه چرا انقدر طولانی شده..!؟
کتاب های عزیزم را از من گرفت و با بی رحمی تمام پشت وانت انداخت، نفهمید! اما تکه ای از قلبم جدا شد و همراه با آن وانت رفت..
من باز اشک ریختم!
-هی فرزانه بیخیال! سال بعد کتاب جدید می گیریم!
آن لحظه هیچ چیز برایم مهم نبود..
ادامه دارد..
سال 1376
خرداد ماه
از بلند گوی روستا با همان زبان ترکی صدا زدند " مدیر گلب د کتاب لایسه گترن تا التسلن بازیافتا.. "
من اما کتاب های درسی ام را خیلی دوست داشتم ، یک سال با آنها خو گرفته بودم.. ، اما این باور غلط برایم،برای من نه!برای همه، ایجاد شده بود که همه باید کتاب ها را تحویل دهند..
کتاب ها را از کیف مخمل کبریتی قهوه ای رنگی که مادرم برایم دوخته بود درآوردم برای آخرین بار در بغل گرفتم، مادرم همیشه میگفت:«فرزانه خیلی دل نازکه، من اصلا دلم نمیاد دعواش کنم..، یه جوری بی صدا اشک میریزه که آدم دلش کباب میشه..» ، اشک از گوشه چشمم پایین افتاد..
-فرزانه بدو دیگه الان میرن ها!!
بلند شدم، من هر روز با ذوق مسیر خانه تا مدرسه را می دویدم.. امروز چرا قدم هایم انقدر کند است، این کوچه چرا انقدر طولانی شده..!؟
کتاب های عزیزم را از من گرفت و با بی رحمی تمام پشت وانت انداخت، نفهمید! اما تکه ای از قلبم جدا شد و همراه با آن وانت رفت..
من باز اشک ریختم!
-هی فرزانه بیخیال! سال بعد کتاب جدید می گیریم!
آن لحظه هیچ چیز برایم مهم نبود..
ادامه دارد..
آخرین ویرایش: