قطرههای ریز و درشت باران بر روی مژههای نمناکم فرود میآمدند و در نهایت به گونههای یخ زدهام برخورد میکردند. با اشتیاق دستهایم را از هم باز کردم. سرم را به سمت آسمان گرفتم و چشمهایم را بستم. از میانِ ابرهای تیره و درهم گره خورده، باران با سرعت بیشتری بر صورتم میریخت.
خندهی بلند و مستانهای سر دادم و با یادآوری لئو ایستادم و موزیانه به پشت سرم نگاه کردم. کمی دورتر از من ایستاده بود و با لبخند قشنگی به دیوانه بازیهایم نگاه میکرد. موهای برهنه و خیسش بر روی پیشانیاش ریخته شده بود و او را به مانند مجسمهای مقدّس در نظرم نشان میداد. دستی برایش تکان دادم و در جایم بالا و پایین پریدم.
سری از روی تاسف تکان داد و بلند طوری که صدایش به گوشم برسد گفت:
«هوا خیلی سرده سرما میخوری ویولت.»
باد به تبعیت از حرف لئو شدّت گرفت و لرز خفیفی را در تنم به راه انداخت. ناچار دست از پریدن در چالهی پُر آب مقابلم برداشتم و به سمت لئو رفتم؛ هر چیزی را میتوانستم تحمّل کنم به جز سرما خوردگی.
کنارش ایستادم که بلافاصله پالتوی سیاهی که در تن داشت را در آورد و روی شانههایم انداخت. برخلافِ ظاهر پالتویش که خیس شده بود، درونش گرم بود و بوی تنِ لئو را میداد. به چشمهای مهربانش لبخندی زدم.
«اینجوری که خودت سرما میخوری.»
موهای خیسم را از روی صورتم کنار زد و دستش را پشت کمرم گذاشت و به طرف خانه راهنماییم کرد.
«اگه به خاطر یه خانوم زیبا باشه مهم نیست.»
خندیدم. میدانستم که چشمهایم از عشق برق میزنند.
دستهایم را دور گردنش حلقه کردم و قطرهی بارانی که از مژهاش بر روی لبهایش سقوط کرد را دنبال کردم.
خالِ پایین لبش مقصد نهایی قطرهی باران را آشکار ساخت. بیدرنگ لبهایم را روی خالِ کوچکی گذاشتم که تا ثانیهی پیش توسط باران بوسیده شده بود.
در لحظه نفس در سینهام حبس شد. من لئو را بوسیدم؟ بله... برای اوّلین بار لئو را بوسیده بودم.
دستهای لئو بالا آمدند تا تنم را در آغوش بگیرند، امّا قبل از اینکه فرصت کنم در آغوشش حل شوم، با نفس زدنی طولانی از خواب پریدم. دهانم از شدّت هیجان خشک شده بود. قطره اشکی از گوشهی چشمم به پایین چکید. خاطراتی که روزی آنها را زندگی کرده بودم، حالا تنها میتوانستم آنها را در خوابهایم ببینم.
خندهی بلند و مستانهای سر دادم و با یادآوری لئو ایستادم و موزیانه به پشت سرم نگاه کردم. کمی دورتر از من ایستاده بود و با لبخند قشنگی به دیوانه بازیهایم نگاه میکرد. موهای برهنه و خیسش بر روی پیشانیاش ریخته شده بود و او را به مانند مجسمهای مقدّس در نظرم نشان میداد. دستی برایش تکان دادم و در جایم بالا و پایین پریدم.
سری از روی تاسف تکان داد و بلند طوری که صدایش به گوشم برسد گفت:
«هوا خیلی سرده سرما میخوری ویولت.»
باد به تبعیت از حرف لئو شدّت گرفت و لرز خفیفی را در تنم به راه انداخت. ناچار دست از پریدن در چالهی پُر آب مقابلم برداشتم و به سمت لئو رفتم؛ هر چیزی را میتوانستم تحمّل کنم به جز سرما خوردگی.
کنارش ایستادم که بلافاصله پالتوی سیاهی که در تن داشت را در آورد و روی شانههایم انداخت. برخلافِ ظاهر پالتویش که خیس شده بود، درونش گرم بود و بوی تنِ لئو را میداد. به چشمهای مهربانش لبخندی زدم.
«اینجوری که خودت سرما میخوری.»
موهای خیسم را از روی صورتم کنار زد و دستش را پشت کمرم گذاشت و به طرف خانه راهنماییم کرد.
«اگه به خاطر یه خانوم زیبا باشه مهم نیست.»
خندیدم. میدانستم که چشمهایم از عشق برق میزنند.
دستهایم را دور گردنش حلقه کردم و قطرهی بارانی که از مژهاش بر روی لبهایش سقوط کرد را دنبال کردم.
خالِ پایین لبش مقصد نهایی قطرهی باران را آشکار ساخت. بیدرنگ لبهایم را روی خالِ کوچکی گذاشتم که تا ثانیهی پیش توسط باران بوسیده شده بود.
در لحظه نفس در سینهام حبس شد. من لئو را بوسیدم؟ بله... برای اوّلین بار لئو را بوسیده بودم.
دستهای لئو بالا آمدند تا تنم را در آغوش بگیرند، امّا قبل از اینکه فرصت کنم در آغوشش حل شوم، با نفس زدنی طولانی از خواب پریدم. دهانم از شدّت هیجان خشک شده بود. قطره اشکی از گوشهی چشمم به پایین چکید. خاطراتی که روزی آنها را زندگی کرده بودم، حالا تنها میتوانستم آنها را در خوابهایم ببینم.
آخرین ویرایش: