چالش چالش پنجه‌های‌ خونی | دور اول

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع -Taraneh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

-Taraneh

مدیر تالار مشاوره +مدیر آزمایشی تالار کافوارتز
پرسنل مدیریت
مدیر رسـمی تالار
مدیر آزمایـشی تالار
منتقد
مشاور
نوشته‌ها
نوشته‌ها
1,236
پسندها
پسندها
9,743
امتیازها
امتیازها
453
سکه
1,112

به نام خالق نور و تاریکی​


چالش پنجه‌های خونی، یک چالش دست‌گرمی برای محک زدن سال اولی‌های کافوارتز است!
این چالش زین پس به صورت هفتگی اجرا خواهد شد.

در این چالش شما باید با استفاده از پنج کلمه‌ی زیر متنی کوتاه بنویسید و طی یک هفته در همین تاپیک ارسال کنید!
(محدودیت سختگیرانه‌ی تعداد خطوط وجود ندارد ولی کمتر از ۱۵ خط نباشد)

(آتش، غم، اسارت، شوم، دلقک)
به نفر برتر ۲۰ سکه اهدا می‌شود!

شرکت در آزمون‌های دست‌گرمی اجبار نیست، اما برای گروه‌‌‌ها امتیاز به همراه دارد، در پایان به فصل به گروهی که بیشترین امتیاز را کسب کرده باشد، به عنوان گروه برتر جوایزی اهدا می‌شود .

مدیریت تالار
 
آخرین ویرایش:
هربار دلم می‌خواست غم را فراموش کنم و شادی کنم؛
می‌خواستم این مرثیه سرایی را به اتمام برسانم و از اسارت اندوه به در بیایم.
اصلا یادم رفته بود لبخند زدن چطور بود و شادی چه طعمی زیر زبانم به جا می‌گذاشت.
سال‌ها گذشته بود...
اما هنوز هم هربار تلاش می‌کردم لب‌هایم را کش بیاورم، به شکل مضحکی گریه‌ام می‌گرفت.
هربار گمان می‌کردم دیگر همه چیز را فراموش کرده‌ام ناگهان یادم می‌آمد...
یادم می‌آمد آخرین باری که دلقک‌بازی در آوردم چه آتش شومی به جان اهالی دهکده انداختم.
شب خنکی بود و نمی‌شد در فضای باز نشست. با این حال، زیر سقف هم به اندازۀ کافی برای همه جا نداشتیم.
برگذاری مراسم امسال با من بود، یعنی با خانوادۀ من!
به خیال خودم می‌خواستم با چند شمع شعبده بازی در بیاورم،
اما ناگهان باد یکی از شمع‌های را واژگون کرد و به مزرعه گندم انداخت.
از کجا می‌دانستم که ساقه‌های خشکِ زمینِ زراعی‌مان اینقدر زود مهیای یک آتش سوزی می‌شوند؟
اصلا از کجا باید می‌دانستم که نباید همۀ صندلی‌ها را برای مردم آن‌جا، وسط زمین، می‌چیدم؟
زانوهایم را بغل کردم و سرم را پایین انداختم...
هنوز هم بوی گوشت کباب شده به مشامم می‌رسید.​
 
شبی چنین سیاه که گویی آفرینش از نخستین هق‌هق خویش بازایستاده بود، بر فراز شهر فرو چکید؛ شبی با ردای شوم خویش، که بر پیشانی هر کوچه مُهر ماتم می‌نهاد. باد، مرثیه‌خوانِ خاموشِ ویرانی بود و دیوارها، در خلوت خویش، به پژواکِ غم گوش می‌سپردند.
در میانهٔ میدان متروک، مشعلی می‌سوخت؛ نه چونان نوید صبح، که همچون اعترافی ناگزیر. آتش با زبانی سرخ و بی‌قرار، تاریکی را می‌لیسید، اما هر شعله‌اش بیشتر به زخم می‌مانست تا به روشنی. گویی شهر، سال‌هاست در احتضار خویش، به تبِ سوزانی مبتلاست که درمانش را فراموش کرده‌اند.
و آن‌سو، بر سکوی سنگیِ فراموشی، دلقکی نشسته بود؛ با رخساری آغشته به رنگ‌های مرده و لبخندی که چون دشنه‌ای ناپیدا بر قلب خویش می‌فشرد. کلاه مضحکش، تاج تمسخر جهانی بود که شادی را به اسباب‌بازی کودکان تقلیل داده و رنج را به میراث بالغین بدل ساخته است. او می‌خندید؛ لیک خنده‌اش طنین شکست آیینه‌ای بود که سال‌ها پیش تصویر راستینش را بلعیده بود.
دلقک، پیامبر مضحکهٔ خویش بود؛ محکوم به خنداندن در هنگامه‌ای که روحش در اسارت زنجیرهایی نامرئی تقلا می‌کرد. چه اسارتی سهمگین‌تر از آن‌که انسان، نقاب خویش را باور کند؟ چه زندانی تنگ‌تر از زندان نقشی که تقدیر، با جوهری تلخ بر پیشانی‌ات نوشته است؟
آتش، سایه‌اش را بر دیوار می‌کشید و آن سایه، هیولایی می‌نمود که از درون او زاده می‌شود. گویی هر شعله، پرده‌ای از حقیقت را می‌درید و نشان می‌داد که پشت آن خنده‌های اغراق‌آمیز، کودکی مصلوبِ تحقیر ایستاده است؛ کودکی که روزی گریست و کسی اشکش را جدی نگرفت.
باد، ناگهان تندتر وزید. شعله‌ها خم شدند؛ اما خاموش نشدند.
و دلقک، در میان میدان، ایستاد؛ نه برای نمایش، که برای شهادت دادن به رنج خویش. لب‌هایش لرزید، رنگ‌ها ترک برداشتند، و زیر نقاب، انسانی آشکار شد که سال‌ها در اسارت خویش پوسیده بود.
آن شب، شهر دانست که خطرناک‌ترین آتش، نه آن است که خانه‌ها را می‌سوزاند، بلکه آن است که در سینه‌ای بی‌پناه افروخته می‌شود و آهسته آهسته، بی‌هیاهو، جهانی را به خاکستر بدل می‌کند.
 
آتش از لای چوب‌های نم‌کشیده زبانه می‌کشید و سایه‌ها را روی دیوارهای سنگی می‌رقصاند؛ رقصی شوم، آن‌قدر شوم که حتی صدای جیرجیر شعله‌ها هم شبیه خنده‌ی خفه‌ی کسی بود که نمی‌خواستی نزدیکت باشد.
کنار آتش، دلقکی با گریمی ضخیم نشسته بود؛ لبخندی بزرگ و بی‌روح، و چشمانی که انگار تمام غم دنیا را با خود می‌کشید. کسی نمی‌دانست چرا او را دلقک صدا می‌زنند وقتی حتی یک‌بار هم نخندیده بود. تنها کاری که می‌کرد این بود که کفش‌های قرمزش را با وسواس تمیز کند؛ لکه‌های خشک‌شده‌ای که هرقدر می‌سابید پاک نمی‌شد.
از دور، صدای زنجیرها به گوش رسید.
زندانیان کمپ قدیمی با گام‌هایی سنگین نزدیک می‌شدند، اسارت روی شانه‌هایشان مثل کوهی از خستگی نشسته بود. دلقک سر بلند کرد و نگاهش با نگاه یکی از زندانی‌ها گره خورد؛ نگاهی که انگار از ته یک چاه سرد و تاریک می‌آمد.
هیچ‌کس نمی‌دانست دلقک از کجا آمده. بعضی می‌گفتند او آخرین بازمانده‌ی کارناوالی است که سال‌ها پیش در همین جنگل به شکل مرموزی ناپدید شد و بعضی دیگر می‌گفتند او عامل تمام اتفاقات شوم اطراف کمپ است. اما خود دلقک فقط می‌نشست، به آتش خیره می‌شد و گاهی بی‌هوا جمله‌ای می‌گفت که تن همه را می‌لرزاند.
آن شب، وقتی باد زمزمه‌های غریبی میان درختان می‌چرخاند، دلقک آرام زیر لب گفت:«هیچ‌کس از آتشِ خودش فرار نمی‌کنه… حتی اگر هزار سال هم توی اسارت زندگی کنه.»
جمله‌اش در هوا معلق ماند. زندانی‌ها بی‌اختیار یک قدم عقب رفتند.
شعله‌ها به یک‌باره شدیدتر شدند، گویی از فریادی خاموش تغذیه کرده باشند. و برای اولین بار، در انعکاس آتش، روی گریم سفید دلقک چیزی شبیه لبخند واقعی دیده شد. لبخندی که نه خوشحال بود و نه مهربان، بلکه مثل سایه‌ای از یک حقیقت فراموش‌شده، شوم و گریزان بود.
هیچ‌کس نمی‌دانست آن شب دقیقاً چه اتفاقی افتاد؛ تنها چیزی که بعدها روایت شد این بود که آتش تا صبح نخوابید… و دلقک دیگر هیچ‌وقت آنجا دیده نشد.
 
درمیان تاریکی جنگل وعظمت کوهستانها؛ با چشمی آلوده به اشک و خون به دنبال یار می‌گردم.
آن یار زیبا که گیسوان مشکی رنگی داشت و پیراهن بلندش میان باد به همراه آن کمند‌ شلاقینش در آسمان پراکنده می‌شدند.
امان از آن روز شوم که ارباب دنیای خون‌آشام‌ها، یعنی من! با آن دختر زیبا از خاندان اربابان تاریکی‌های پرقدرت آشنا شدم.
بعد از ماه‌ها توانستم آن رخ‌ گیرا را بالاخره در میان دشت گندم زارها دوباره ملاقات کنم.
دیده به دیدگانش سپردم.
عشق او مرا هم‌چون دلقکی کم ارزش وادار به خودنمایی و جلب توجه می‌کرد.
برای دستان ظریفش گل می‌چیدم و لابه‌لای شلاق گیسوانش با ظرافت تمام به آن آرایش می‌دادم.
بعد از آن دیدارهای کوتاه پی‌درپی ناگهان مرا تنها گذاشت‌ و دگر اثری از خودش در جهان دیدگان من باقی نگذاشت.
رفتنش عذابی بود که مرا روز به روز از یک خون‌آشام ترسناک و جذاب تبدیل به یک گل پژمرده می‌کرد؛ غم نبودش شیره جان مرا هم‌چون خون سرخ رنگی که عطش یک هیولای دیوانه‌ای چون من را سیراب می‌کرد از رگ‌های عاشقم بیرون می‌کشید.
بعد از شش ماه دوباره آن دختر را دیدم، دختر تاریکی‌ها؛ این بار دیگر اجازه نخواهم داد مرا برای همیشه ترک کند.
آن شب دست دختر را گرفتم و او را به قلعه‌ی خودم بردم ، صورتش را نوازش کردم و در یک حرکت او را میان شنل دردمندم در آغوش کشیدم.
آتش را آرام روشن کردم و آغوش عاشقانه‌‌مان را به نعره‌های سوزان و تیزش سپردم؛ من برای همیشه به آن سرنوشت شوم و دوری‌های غم‌انگیز پایان دادم؛ اما معشوقم را با خود به دنیای تاریکم بردم تا کسی او را از من باز پس‌نگیرد، برای همیشه!
- تک پارتی خون‌خوار عاشق و کشنده
 
آخرین ویرایش:
دلقک شهر از همان کودکی یاد گرفته بود که برای زنده ماندن بخندد. صورتش را با رنگ‌های تند می‌پوشاند تا کسی غم پنهان در چشم‌هایش را نبیند. هر شب میدان شهر با آتش مشعل‌ها روشن می‌شد و نمایش آغاز می‌گشت. مردم می‌خندیدند و او مجبور بود همراهشان بخندد. اما درونش پر از غمی بود که راه فراری نداشت. دلقک در اسارت نقشی بود که دیگر از تنش جدا نمی‌شد. هر قدم روی صحنه، برایش شبیه راه رفتن روی تیغ بود. فضای میدان کم‌کم حال و هوایی شوم به خود می‌گرفت. خنده‌های مردم به گوشش مثل فریاد می‌رسید. آتش مشعل‌ها انگار خاطرات تلخش را زنده می‌کردند. او آرزو داشت یک شب نقابش را بردارد و خودش باشد. اما می‌ترسید بدون خنده، دیگر دیده نشود. تا این‌که شبی دل را به دریا زد و خندیدنش را قطع کرد. سکوتی سنگین میدان را گرفت و رنگ از صورت‌ها پرید. آن شب، دلقک فهمید آزادی بهای سنگینی دارد.
نفس عمیقی کشید. جمعیت، که تا لحظه‌ای پیش از خنده ریسه می‌رفتند، حالا با چشمانی گشاد شده به او خیره شده بودند. سکوت، سنگین‌تر از هر فریادی بود. صدای نفس‌های بریده‌شان را می‌شنید. رنگ‌های شاد روی صورتش حالا در نور لرزان آتش مشعل‌ها، مسخره و ترسناک به نظر می‌رسیدند.
ناگهان، پیرمردی از میان جمعیت جلو آمد. صورتش چین‌خورده و خسته بود، اما در چشم‌هایش برقی از درک دیده می‌شد. “ما فکر می‌کردیم تو شادی، دلقک. اما تو غمگین‌ترین ما بودی.”
دلقک، که تا آن لحظه آماده شنیدن فحش و ناسزا بود، مات و مبهوت ماند. او برای اولین بار کسی را دید که حقیقتش را دیده بود.
“این آتش…” پیرمرد به مشعل‌ها اشاره کرد. “فقط برای روشن کردن نمایش نبود. بعضی وقت‌ها، برای سوختن خاطرات تلخ هم لازمه.”
دلقک به شعله‌های رقصان نگاه کرد. انگار اولین بار بود که آتش را نه به چشم تهدید، که به چشم فرصت می‌دید. فرصتی برای پاک کردن نقش دلقک از چهره‌اش.
“غم تو، غم همه ماست.” پیرمرد ادامه داد. “و اسارت تو، بخشی از اسارت ماست. اما امروز، تو شجاعتی به ما دادی.”
مردم شروع به همهمه کردند. دیگر صدای خنده نبود، بلکه نجواهایی پر از همدردی و همدلی.
دلقک، با دستانی لرزان، شروع به پاک کردن رنگ‌ها از صورتش کرد. سیاهی دور چشم‌ها، رنگ قرمز لب‌ها، سفیدی فریبنده. با هر حرکتی، بخشی از بار سنگین سال‌ها خنده اجباری از روی دوشش برداشته می‌شد.
او دیگر دلقک نبود. او فقط یک انسان بود، با غم‌ها و شادی‌های واقعی خودش. و در آن شب شوم، زیر نور آتش مشعل‌ها، او نه تنها خودش را، بلکه شاید بخشی از روح فراموش شده آن شهر را نیز آزاد کرد.
 
اسارت واژه‌ی غم‌انگیزی است. حتی با وجود این‌که زبان آدمیان را نمی‌دانند، گیاهان را پژمرده و حیوانات را افسرده می‌کند.
زمانی که شما جادوگر سپید می‌شوید باید به سوگندنامه‌های بسیاری عمل کنید که یکی از آن‌ها سوگندِ به قتل نرساندن است. شما نباید باعث مرگ هیچ موجودی باشید؛ حتی اگر دشمن، قاتل یا پست فطرت‌ترین موجود جهان باشد. خب؛ راستش را بخواهید من درباره‌ی مورد سوم به سوگند خود وفادار نبوده‌ام و حالا این‌جا هستم. تکیه داده به دیوارهای سنگی سلولم و در انتظار حکم نهایی خود.
طوری به دیوار مقابلم خیره شده‌ام که گویی می‌توانم آن‌سویش را ببینم. البته واقعاً می‌توانم ببینم. هر چه باشد من یک جادوگر هستم! اما ندیده هم می‌دانم آن‌طرف چه‌خبر است. او آن‌جاست. هم‌دست و هم‌کیش من، با همان لباس مبدل دلقک که سبب شد او را به داخل قصر پریان راه دهند و مأموریت را به اتمام رساند.
بدون مقدمه می‌گوید:
- فکر می‌کنم جزای من رویایی با آتش بزرگ باشد. تو چه‌طور؟
لبخند می‌زنم. اگر چنین مجازاتی برایش معین کنند نخواهد سوخت. زیرا که آتش بی‌گناهان را نمی‌سوزاند. اما من، فردا به سوی شوم‌ترین برج دژ می‌روم...
 
آخرین ویرایش:
(آتش، غم، اسارت، شوم، دلقک)
لباس شطرنجی‌اش که تکه‌های لوزی و مثلثی داشت را به درون آتش انداختم که بازویم را گرفت. به سمتش نگاهی انداختم که سرش را به چپ و راست تکان داد. بازویم را از حصار دستش خارج کردم و آن ماسک شومش را به درون انبوهی دود که دیگر شعله‌هایش زبانه کشیده بود، پرت کردم که او دیگر رسماً به زجه افتاده بود.
شوربختانه زجه‌هایش در اسارت بی‌زبانی‌اش به سر می‌برد. من نمی‌گذاشتم خودش را با آن لباس دلقکی، مضحکه‌ی عام و خاص کند تا چندرغازی برای دوای دردم، پول جور کند. من هنوز جان داشتم و سرپا بودم و بقیه‌اش هم تا زنده بودم، تامین می‌کردم. دستان بی‌جونش این‌بار پای چپم را دربرگرفت. سرش را دائم به طرفین تکان می‌داد. این دفعه نتوانستم از چشمان زیادی براقش که پشت‌پرده‌ی اشک‌ها و غمش مخفی شده بود، بگذرم. مقابلش روی یک پایم خم شدم که روی دستانش فشاری وارد نشود. اشکایی که از گوشه‌ی چشمانش جاری می‌شدند را با دستان پینه‌بسته‌ام زدودم و آرام لب زدم:
«اِلنا نیازی نیست بری تو قصر برای دلقک مخصوص شاه برای... .»
سرفه امانم را بُریده بود که حرکات کُند دستانش را میان دو کتفش حس کردم و با ضربات هرچند ضعیفش توانست تاحدی حس بهتری به من تزریق کند. چوبی که نمی‌دانم از کجا پیدا کرده بود را برداشت و در آن هوای سرد اوایل صبح، روی ماسه‌های نرم نزدیک ساحل شروع به کشیدن نوشته‌ای کرد که اخم‌هایم را در صورتم پدید آورد.
«هرچه‌قدر هم که لباسایی که می‌دوزم رو بسوزونی، من باز هم از تصمیمم کوتاه نمیام و به اون‌جا میرم، نه به خاطر تو که برادرمی، بلکه بابت نجات صمیمی‌ترین دوست، مشوق و تنها فرد زندگیم، پس بهم اجازه بده که براش همه کار کنم!»
تا خواستم باز هم اعتراض کنم، از مقابل دیدگانم محو شد.
من ماندم و یک آتش نیمه‌سوخته که همچنان نیمی از لباس در آن سوخته بود.
 
سایه‌های بلندِ شب در تاریکی پهناور عمیق وجدانش همه اتفاقات را مخفی می کرد.
باران، بویِ نمناکِ خاک و دودِ غلیظی را از سمتِ انبار متروکه می‌آورد؛
این باران برای خاموشی آتش کافی نبود.
کارآگاه، یقه‌ی پالتوی خیسش را بالا کشید و به درِ نیمه‌باز خیره ماند. انگار که چیزی توجه اش را جلب کرده باشد.
قفسِ آهنی، یک اسارت ابدی اما چه کسی اسیر این قفس بوده؟
او می‌دانست این پرونده، بویِ یک تقدیرِ شوم می‌دهد، از سقف قفس،خون می چکید.بوی خون در محیط به بوی نم غلبه می کرد.
از سقف قفس جنازه ای آویزان شده بود.
کنارِ جنازه، روی سقف، ماسکِ رنگ‌ورورفته‌ی یک دلقک با لبخندی که انگار به قربانی دهن‌کجی می‌کرد، افتاده بود.
سنگینیِ غم در گلویش می‌پیچید؛ داغِ سال‌ها جست‌وجو برای قاتلی که همیشه چند قدم جلوتر بود. اما این بغض برای باخت نبود،صورت معصوم قربانی را نوازش کرد
مرا ببخش همیشه دیر به تو رسیدم.
شواهد نشان می‌داد که قربانی، ساعت‌ها پیش از مرگ، دست و پای زنده زنده در آتش سوزانده شده بود.
صدای قدم‌های نامنظمی از پشتِ ستون‌های بتنی به گوش می‌رسید.انگار نگاهی روی گارگاه سنگینی می کرد.
کارآگاه هفت‌تیرش را کشید، صدای خشکِ گلنگدن، سکوتِ مرگبارِ شب را شکست.
او می‌دانست این یک بازیِ روانی ست، دامی که برای کشاندنِ او به این ویرانه پهن شده بود. گارگاه باید قاتل را می گرفت نه بخاطره غم از دست دادن عزیزش بلکه بخاطره مردم شهر
شعله‌ها زبانه کشیدند و چهره‌ی کسی را که پشتِ نقاب بود، برای لحظه‌ای در نورِ نارنجیِ آتش روشن کردند.
مردی با چشمانی که نه رحم می‌شناختند و نه ترس؛ همان هیولایی که شهر را به جنون کشانده بود.
کارآگاه فریاد زد: «تمومش کن!» اما پاسخ، تنها قهقهه‌ای بود که در فضای خالیِ سوله طنین‌انداز شد.
آتیش‌سوزی گسترده‌تر می‌شد و صدایی وحشتناک به گوش می رسید،سقف سوله داشت می ریخت.
سایه‌ها در میانِ دود و خاکستر محو شدند.
آن روز یک جنازه از میان چوب های سوخته و خون بیرون کشیدند، هیچکس نمی داند بین قاتل و کارگاه چه کسی برنده این بازی شوم شده.
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا پایین