شبی چنین سیاه که گویی آفرینش از نخستین هقهق خویش بازایستاده بود، بر فراز شهر فرو چکید؛ شبی با ردای شوم خویش، که بر پیشانی هر کوچه مُهر ماتم مینهاد. باد، مرثیهخوانِ خاموشِ ویرانی بود و دیوارها، در خلوت خویش، به پژواکِ غم گوش میسپردند.
در میانهٔ میدان متروک، مشعلی میسوخت؛ نه چونان نوید صبح، که همچون اعترافی ناگزیر. آتش با زبانی سرخ و بیقرار، تاریکی را میلیسید، اما هر شعلهاش بیشتر به زخم میمانست تا به روشنی. گویی شهر، سالهاست در احتضار خویش، به تبِ سوزانی مبتلاست که درمانش را فراموش کردهاند.
و آنسو، بر سکوی سنگیِ فراموشی، دلقکی نشسته بود؛ با رخساری آغشته به رنگهای مرده و لبخندی که چون دشنهای ناپیدا بر قلب خویش میفشرد. کلاه مضحکش، تاج تمسخر جهانی بود که شادی را به اسباببازی کودکان تقلیل داده و رنج را به میراث بالغین بدل ساخته است. او میخندید؛ لیک خندهاش طنین شکست آیینهای بود که سالها پیش تصویر راستینش را بلعیده بود.
دلقک، پیامبر مضحکهٔ خویش بود؛ محکوم به خنداندن در هنگامهای که روحش در اسارت زنجیرهایی نامرئی تقلا میکرد. چه اسارتی سهمگینتر از آنکه انسان، نقاب خویش را باور کند؟ چه زندانی تنگتر از زندان نقشی که تقدیر، با جوهری تلخ بر پیشانیات نوشته است؟
آتش، سایهاش را بر دیوار میکشید و آن سایه، هیولایی مینمود که از درون او زاده میشود. گویی هر شعله، پردهای از حقیقت را میدرید و نشان میداد که پشت آن خندههای اغراقآمیز، کودکی مصلوبِ تحقیر ایستاده است؛ کودکی که روزی گریست و کسی اشکش را جدی نگرفت.
باد، ناگهان تندتر وزید. شعلهها خم شدند؛ اما خاموش نشدند.
و دلقک، در میان میدان، ایستاد؛ نه برای نمایش، که برای شهادت دادن به رنج خویش. لبهایش لرزید، رنگها ترک برداشتند، و زیر نقاب، انسانی آشکار شد که سالها در اسارت خویش پوسیده بود.
آن شب، شهر دانست که خطرناکترین آتش، نه آن است که خانهها را میسوزاند، بلکه آن است که در سینهای بیپناه افروخته میشود و آهسته آهسته، بیهیاهو، جهانی را به خاکستر بدل میکند.